تبليغاتX
دریغ است ایران که ویران شود همین جوری

برنامه موشکی ایران و جزئیات آن

30/10/1387 15:05

 

خوانندگان گرامی!

شما می توانید نظرات خود درباره این مقاله را برای ما ارسال کنید، بهترین و جالب ترین نظرات همه روزه در بخش نامه های شما منتشر می شوند.

برای نوشتن نظرات خود  اینجا کلیک کنید

محتوای مطالب منتشره می تواند مغایر با مواضع «ریا نووستی» باشد

استفاده از مطالب خبرگزاری «ریا نووستی» تنها با ذکر منبع مجاز است

در چارچوب سیاست مقامات ایرانی در تبدیل جمهوری اسلامی به ابرقدرت منطقه ای یکی از جایگاه های نخست به ارتقاء توان نظامی اختصاص داده شده است که درصدر آن موشک سازی قرار گرفته است. "فرهاد خسروخاور" مدیر علمی مرکز تحلیل و تحقیقات احتماعی مدرسه عالی پژوهش های اجتماعی (فرانسه) نیز این مسئله را تایید می کند. وی ادعا می کند که مقامات جمهوری اسلامی ایران در سیاست فنی-نظامی به دوجهت ارجحیت داده اند: تحقیقات هسته ای و برنامه موشکی. به این دو جهت بیش از طراحی و تولید تسلیحات عادی بها داده شده است. Иранская ракета

سازمان صنایع هوا-فضای جمهوری اسلامی ایران به طراحی و تولید موشک های مختلف می پردازد. موسسه تسلیحات ضد تانک، ابزار دفاع ضد هوایی، تسلیحات موشکی نیروی دریایی، موشک های تاکتیکی و تاکتیکی-عملیاتی، ابزار ماهواره ای، تله متری، راداری و همچنین ابزار دقیق زیر مجموعه آن بشمار می روند.

نکته مهم نشان دهنده نقش ویژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران در سیستم صنایع نظامی و نیروهای مسلح جمهوری اسلامی آنست که موشک سازی و مهمترین سلاح تهاجمی ایران یعنی نیروهای موشکی، مدت زمان زیادی در ترکیب این سپاه و زیر نظر آن فعالیت می کرد. در حال حاضر نیروهای موشکی به طور مستقیم زیر نظر  فرماندهی کل قوا یا بعبارت دیگر رهبر انقلاب جمهوری اسلامی اداره می شوند.

یکی دیگری از جهات بخش موشکی ایران طراحی و تولید موشک های بالستیکی میانبرد است. تاکنون موشک های تاکتیکی و تاکتیکی -عملیاتی WS-1(تا 80 کیلومتر)، مدل های مختلف موشک "نازعات" (تا 150 کیلومتر)، CSS-8 (ام-7 تا 180 کیلومتر)، "زلزال" و همچنین مدل های مختلف- تا 300 کیلومتر) و دیگر نمونه های تجهیزات موشکی طراحی و تولید شده اند.

این موشک ها را نمی توان به موشک های منتقل کننده سلاح هسته ای تبدیل کرد اما تاثیر و کارایی آنها ممکن است در صورت لزوم در انهدام اهدافی در منطقه خلیج فارس و همچنین برای انهدام کشتی ها در آب های خلیج فارس پیش از هر چیز در منطقه تنگه هرمز مورد استفاده مقامات ایرانی قرار گیرد.

اما جهت اصلی صنایع موشکی ایران در حال حاضر خط تولید موشک های "شهاب" در امور کلی پژوهشی سازه های موشکی و کارهای سازه ای-تجربی است. "آنتونی کوردسمان" تحلیل گر آمریکایی در آخرین مقاله خود (IRANIAN WEAPONS OF MASS DESTRUCTION. Capabilities, Developments, and Strategic Uncertainties Anthony H. Cordesman, Center for Strategic & International Studies, October, 14, 2008.) مطالب جالبی در مورد اجرای برنامه "شهاب" توسط ایران منتشر کرده که ما در ادامه به کلیاتی از آن اشاره می کنیم.

موشک های هدایت شونده "ار -14 اِ" (بر اساس طبقه بندی ناتو - SCUD-B) که در زمان شوروی سابق طراحی شده بودند  و مدل های مدرنیزه شد شبیه آن (پیش از هر چیز توسط کره شمالی) در حال حاضر هنوز هم بعنوان اساس طراحی های فنی در زمینه موشک های بالستیکی به شمار می روند. اما "آ. آرباتوف" و "و. دوورکین" مولفان مقاله "حل نظامی برنامه هسته ای ایران: سناریوها و پیامدها" اشاره می کنند: تصور اینکه کشورهایی مانند کره شمالی و ایران توان در اختیار گرفتن موشک های را دارند که بر اساس فناوری های موشک های" SCUD" شوروی سابق  تولید شده باشند، اشتباه است. باید یادآوری نمود که در اواخر دهه 1950 در شوروی سابق موشک های میانبرد حامل کلاهک های هسته ای ساخته شد. اعتقاد داشتن به اینکه چنین فناوری هایی تا کنون برای دیگران غیر قابل دسترسی است یک گمراهی خطرناک است.

اما به هر ترتیب سکوی توسعه برنامه های موشکی ایران و فناوری های مربوط به آنها در مجموع SCUD های شوروی و "بچه" ها و "نوه" های آن در کره شمالی است. موشک های SCUD و نمونه های مشابه آن به طور گسترده ای در سالیان اخیر در جنگ "ایران-عراق" مورد استفاده قرار گرفتند.

بر اساس اطلاعات موجود ایران در سال 2006 از 300 تا 750 فروند موشک "شهاب-1" (SCUD-B) و "شهاب-2" (SCUD-С) برخوردار بوده است. ПРО

ایران اولین موشک های SCUD خود را بعد از آغاز جنگ عراق-ایران بدست آورد. بخش اندکی از آنها را از لیبی و در ادامه (بخش اعظم آنها) از کره شمالی دریافت نمود.

این مجموعه های موشکی در اختیار نیروی هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران قرار گرفتند. در ماه مارس سال 1985 ایرانی ها برای اولین بار اهداف عراقی را هدف حملات موشکی قرار دادند. شدیدترین موشکباران توسط SCUD ها طی 52 روز در سال 1988 انجام شد. این دوره را متعاقبا دوره "جنگ شهرها" نامیدند. در آن زمان ایران 77 فروند موشک SCUD به بغداد، موصل، کرکوک و تکریت شلیک کرد.

تاریخ مختصر بهره برداری ایران از موشک های شهاب-1:

سال 1985- ایران خرید موشک های "اسکاد-بی" را از لیبی برای استفاده در جنگ علیه عراق آغاز کرد. در حدود 20 فروند موشک و دو سکوی پرتاب سیار آن بر پایه خودرو "ماز-534 آر" خریداری شد.

سال 1986- لیبی به صادر کننده اصلی موشک های "اسکاد-بی" به ایران مبدل می شود. سوریه نیز صدور این موشک ها به ایران را آغاز می کند اما به تعداد محدود.

سال 1987- تلاش ایران برای راه اندازی تولید موشک های "اسکاد-بی" با ناکامی مواجه می شود. طی پنج سال بعد جمهوری اسلامی 200-300 فروند موشک "اسکاد-بی" و 6-12 سکوی پرتاب سیار  از کره شمالی خریداری کرد.

سال 1988- ایران بر اساس موشک های "اسکاد-بی" تولید موشک های داخلی "شهاب-1" را آغاز می کند اما به تعداد محدود.

سال 1988- ایران اولین پرتاب آزمایش موشک های بالستیکی "اسکاد-بی" با برد 320 کیلومتری و کلاهک 985 کیلوگرمی را انجام می دهد.

تدارک انجام این پرتاب با کمک کره شمالی و یا چین انجام شد.

23 جولای سال 1998- ایران اولین پرتاب آزمایشی "شهاب-3" را انجام می دهد. موشک در حدود 100 ثانیه در هوا پرواز کرد و بعد از آن منفجر شد.

معلوم نیست که انفجار موشک در اثر نقص فنی بود و یا آزمایش برای همین مدت زمانی پرواز در نظر گرفته شده بود.

15 جولای سال 2000- ایران اولین پرتاب موفقیت آمیز "شهاب-3" را انجام می دهد. بر روی این موشک موتور جدید تولید کره شمالی نصب شده بود.

تابستان سال 2001- ایران آغاز تولید موشک های "شهاب-3" را اعلام کرد.

7 جولای سال 2003- مراحل آزمایشی موشک "شهاب-3" به پایان می رسد. بر اساس برخی از اطلاعات کمپانی های چینی مانند Tai'an Foreign Trade General Corporation و China North Industries Corporation به ایرانی ها کمک کردند که برخی از نقص ها و کمبود ها را رفع کرده و دشوارهای فنی مراحل نهایی را پشت سر گذارند. در همین زمان مقامات ایرانی خبر توسعه تولید این نمونه موشک و ارائه آن به یگان های نظامی کشور را اطلاع دادند.

22 سپتامبر سال 2003- "شهاب-3" سوار بر سکوهای سیار در رژه نظامی تهران شرکت داده شد. در آن رژه اعلام شد که برد این موشک ها 1800 کیلومتر است.

اکتبر سال 2003- ایران اعلام کرد بدلیل آنکه برد این موشک های "شهاب-4" (2200-3000 کیلومتر) با واکنش منفی جامعه بین المللی مواجه خواهد شد و تنش جهانی تولید می کند برنامه تولید "شهاب-4" متوقف می شود.

اواخر سال 2003- بر اساس برخی از اطلاعات ایران توانست فقط تولید محدود "شهاب-3" را آغاز کند.

11 اوت سال 2004- کارشناسان ایرانی اندازه کلاهک "شهاب-3" را کاهش داده و سازه آن را برای ورود مطمئن تر به لایه های ضخیم اتمسفری آماده ساختند. به غیر از این موتور آن نیز مدرنیزه شد. از نظر کارشناسان این تغییرات بعلت  تلاش برای تولید موشکی بود که قادر به حمل کلاهک هسته ای باشد. به همین خاطر اغلب این گزینه را بعنوان "شهاب-3ام" یاد می کردند. حال کلاهک موشک ها اندازه کوچکتر و شکلی شبیه به قسمت نازک بطری به خود گرفت. Запуск ракеты в Иране

برتری این شکل کلاهک نسبت به فرم مخروطی از جمله در برنامه استفاده از کانتینرها برای انتقال مواد شیمایی و بیولوژیکی است. احتمال داده می شود که این گزینه از موشک ها با کلاهک هایی در حدود 700 کیلوگرم بردی در حدود 2000 کیلومتر داشته باشد. امکان وجود گزینه موشکی دیگری نیز هست: با تثبیت گر بزرگتر و طول کمتر، اما برد آن در اینصورت کمتر از 1500 کیلومتر خواهد بود.

31 مه سال 2005-"علی شمخانی" وزیر دفاع وقت ایران اعلام کرد که ایران با موفقیت موتور جدید موشک که با سوخت جامد کار می کند را آزمایش کرده است.

این موتور برد موشکی با کلاهک 700 کیلوگرمی را تا مسافت 1500-2000 کیلومتری تامین می کند. شمخانی گفت: استفاده از سوخت جامد مطمئن تر و باعث افزایش برد موشک می شود.

احتمالا موشک با این سوخت به صورت "شهاب-3 D" یاد شده  و خود موشک برخی اوقات به صورت IRIS نوشته می شود.

سپتامبر سال 2005- دو موشک جدید با کلاهک های تقریبا سه متری به شکل "گلوی بطری" آزمایش شدند. نظر کارشناسان در خصوص این مسئله بر یکدیگر منطبق نیست: برخی معتقدند که چنین شکلی برای کلاهک ها جهت انتقال ، انفجار در هوا و پاشیدن مواد شیمایی و بیولوژیکی تاثیر بیشتری دارد و عده ای هم تصور می کنند که برای کلاهک هسته ای چنین فرمی مناسب است. دو موشک "شهاب-3" با چنین کلاهک هایی در رژه نظامی تهران به نمایش گذاشته شدند.

16 فوریه سال 2006- احتمال می رود که ایران با موفقیت یک سری آزمایش موشکی را انجام داده باشد. چهار موشک از جمله یکی از گزینه های "شهاب-3" و موشک "شهاب-4" به ترتیب با برد 1300 و 2200 کیلومتری آزمایش شدند.

7 آپریل سال 2006- نشریه " The Telegraph لندن اطلاع داد که ایران موفق شد که کلاهک های مخروطی شکل "شهاب-3" را برای جاسازی سلاح هسته ای در آن متناسب کند. احتمالا "شهاب-3" برای آن مدرنیزه شد که کلاهک هسته ای مدل پاکستانی را حمل کند. بر اساس اطلاعات تایید نشده ایران به طرح های پاکستانی در این زمینه دسترسی یافته است.

23 نوامبر سال 2006- ایران موشک "شهاب-3" را برای مانورهای عمده نظامی در اوائل نوامبر مورد استفاده قرار داد. احتمالا از مدل "شهاب-3" با برد 1900 کیلومتری استفاده شد که بر اساس گزارشات منتشره از سوی ایران به کلاهک های خوشه ای مجهز شده بود.

سپتامبر سال 2006- گزارش تایید نشده ای منتشر شده که بر اساس آن ایران بیش از 30 موشک "شهاب-3" و 10 سکوی پرتاب سیار در اختیار دارد (Robin Hughes, "Long-Range Ambitions", Jane.s Defense Weekly, September 13, 2006, pp. 22-27).

8-10 جولای سال 2008- رسانه های گروهی ایرانی از یک سری آزمایش موشکی در چارچوب رزمایش بزرگ "پیامبر اعظم-3" خبر می دهند. موشک های "شهاب-3 " با کلاهک های یک تنی به برد 2000 کیلومتری با موفقیت پرتاب شدند.

اخیرا گزارشات ضد و نقیضی درباره توسعه و اجرای برنامه موشکی "شهاب" به گوش می رسد. در سال 2004 سازمان مجاهدین خلق ادعا نمود که در ایران موشک های شهاب با برد 2400 کیلومتری تولید شده است. تهران رسما وجود موشک هایی با برد بیش از 2000 کیلومتر را تکذیب می کند. این مطلب را یکی از اعضای هیئت ایرانی در سازمان ملل متحد اعلام کرد.

اما در همان سال 2004 گزارشی منتشر شد مبنی بر اینکه در چارچوب برنامه "شهاب" ایران موشک "شهاب-3بی" تولید کرده که برد آن 2500 کیلومتر است. بر اساس اطلاعات موجود موتورهای مراحل اول و دوم این موشک با سوخت جامد کار می کنند. اما کلاهک آن 800 کیلوگرم است که 500 کیلوگرم نسبت به مدل استاندارد "شهاب-3" کمتر شده است.

بر اساس گزارش دیگری سوخت جامد جدید که برای "شهاب-3" درنظر گرفته شده است یکی از نمونه های آزمایشی بوده و محصول نهایی محسوب نمی شود.

در هر صورت پیشرفت طراحان ایران به سوی توسعه فناوری های موتور موشک هایی که با سوخت جامد کار می کنند، قابل توجه است. همانطور که پیش از این گفته شد در چارچوب توسعه برنامه "شهاب" با چنین موتورهایی یک گزینه "خطی" دیگر از موشک "شهاب-3" تولید شد که نام "شهاب-3 دی" یا " IRIS" به خود گرفت.

به اعتقاد برخی از ناظران چنین شتابی در توسعه فناوری های سوخت جامد می تواند به ایران کمک کند تا از طریق تولید موشک هایی که توان حمل ماهواره ها را به مدار داشته باشند، به فضا دست یابد.

چنین فناوری ایران را در مسیر تولید موفقیت آمیز موشک های بالستیک برد متوسط (تا 5500 کیلومتر) و حتی موشک های قاره پیمای بالستیکی با برد نامحدود قرار خواهد داد. برای حل این مسئله در جمهوری اسلامی امور مربوط به "شهاب-5" و "شهاب-6" در دست اقدام است.

26 ژانویه سال 2007- ایران اطلاع داد که این کشور با موفقیت یکی از موشک های خود را به ابزار انتقال ماهواره به مدار تبدیل کرده  است (Stratfor, Iran: The potential for a satellite launch, January 29, 2007).

این خبر از سوی دیگر منابع مستقل تایید نشد اما اگر به مسئله استفاده از موشک های IRIS بعنوان یکی از مراحل موشک های ماهواره بر چند مرحله ای توجه کنیم، این گزینه به ذهن خطور می کند: شهاب-3 "( No Dong) با سوخت مایع بعنوان مرحله اول؛ IRIS با سوخت جامد بعنوان مرحله دوم و بعد هم کلاهک که می تواند ماهواره باشد و یا کلاهک نظامی (که ضمنا می تواند موتوری با سوخت جامد داشته باشد که این سیستم را کلا سه مرحله ای می کند).

به غیر از این موشک IRIS بعنوان عضو شتاب دهنده با موتور خود که با سوخت جامد کار می کند می تواند به مرحله سوم  موشک کره شمالی Taep О-dong-1 تبدیل شود.

تنها یک چیز روشن است: موشک شهاب-3 دی" (یا گزینه IRIS) نمی تواند به طور مستقل ماهواره ای را در فضا قرار دهد اما یکی از گزینه های آن  می تواند بخشی از طرح موشک های میانبرد بالستیک در چارچوب پروژه های "شهاب-5" و "شهاب-6" باشد.

به احتمال قوی در طرح فضایی (ایران) پروژه پاکستانی Ghadr شرکت داده شده است. ناگفته نماند که هیچیک از پرتاب های "موشک شهاب-3 دی" ضبط تصویری نشده اما همه معتقدند که این موشک در اجرای برنامه فضایی جمهوری اسلامی نقش دارد.

حال به روزنگار پرتاب های آزمایشی نمونه های "شهاب-3" و IRIS نگاهی می اندازیم:

11 جولای سال 1998-  اولین پرتاب. موشک 100 ثانیه بعد از پرتاب منفجر شد.

15 جولای سال 2000- پرتاب موفق. موشک 850 کیلومتر را طی کرد.

21 سپتامبر سال 2000- پرواز آزمایشی ناموفق. موشک عملا بلافاصله بعد از پرتاب منفجر شد. بعد از آن یک منبع آگاه ایرانی ادعا کرد که موشک مذکور دو مرحله ای با سوخت جامد بود.

23 مه سال 2002- پرتاب موفق آزمایشی.

جولای سال 2002- پرتاب ناموفق. موشک آنطور که باید عمل نکرد.

ژوئن سال 2003-  بعد از یک پرتاب موفق ایران اعلام کرد که این آخرین آزمایش پیش از استقرار این موشک ها محسوب می شود.

11 اوت سال 2004- پرواز موفق "شهاب-3 ام". این موشک حامل کلاهکی جدید بود.

20 اکتبر سال 2004- یک پرتاب موفق آمیز دیگر موشک "شهاب-3 ام". ایران ادعا کرد که برد این موشک مدرنیزه شده 2000 کیلومتر بود.

25 فوریه سال 2007- پرتاب "شهاب-3 آ" به مدار پایین. تاکنون جزئیات این آزمایش روشن نشده است. احتمالا این آزمایش در چارچوب تلاش های ایران برای پرتاب ماهواره به مدار پایین زمین انجام شده است.

فوریه سال 2008 - ایران با موفقیت موشک "کاوشگر1" را امتحان می کند. همزمان مرکز فضایی ملی که در فاصله 60 کیلومتری از جنوب شرقی شهر سمنان تاسیس شده تحت آزمایش قرار می گیرد. "کاوشگر1" گزینه موشک های بالستیکی میانبرد یک مرحله ای "شهاب-3" -"شهاب-3 بی" با کلاهکی شبیه "گلوی بطری" است.

امروز روشن شده که ایران کاملا توان بهره برداری و توسعه فناوری های موشکی در خصوص افزایش برد پروازی و کلاهک های آن را دارد. در چارچوب برنامه "شهاب" این موشک ها عنوان "شهاب-4" ، "شهاب-5" و "شهاب-6" به خود گرفتند. بر اساس گزارشات سپتامبر سال 2006 هیچکدام از نمونه های موشکی یاد شده تولید نشده و ماهیت دقیق برنامه بهره برداری از این نمونه های محرمانه مانده است.

برخی از کارشناسان معتقدند که "شهاب-4" بردی در حدود 2200-2800 کیلومتر دارد. آنها ادعا می کنند که سازه "شهاب-4" بر اساس " No Dong-2" کره شمالی، یا موشک سه مرحله ای " Taep-o-dong-1" ، یا " SS-N-6" روسی و یا حتی بر مبنای برخی از ماهیت های فنی به موشک های "اس اس-4" و "اس اس -5" روسی شباهت دارد. در هر حال این موشک به سیستم مدرن دیجیتالی هدایت و هدفگیری مجهز شده که با مدل "اس اس-4" شوروی سابق تفاوت های فاحشی داشته که به اعتقاد کارشناسان فناوری های آن زمانی توسط کره شمالی به ایران منتقل شده است.

بر اساس برخی از ارزیابی کارشناسان "شهاب-4" دارای مشخصات فنی ذیل است: طول:25 متر، قطر:1,3 متر، وزن استارت: 22 هزار کیلوگرم، نیروی پرتاب آن تقریبا برابر 26 هزار کلوگرم و زمان کار موتور آن -293 ثانیه است.

اطلاعات تهران درباره برنامه "شهاب-4" ضد و نقیض است. همانطور که قبلا اشاره شد در اکتبر سال 2003 ایران ادعا کرد که این کشور برنامه "شهاب-4" خود را متوقف می سازد که دلیل این امر واکنش شدید جامعه بین المللی به برد این موشک هاست که در حدود 2200-3000 کیلومتر اعلام شده است.

ناظران تاکید می کنند که ایران ممکن است به خاطر امکان دشواری هایی در اوضاع جهانی در تصمیم خود در خصوص "شهاب-4" تجدید نظر کرده باشد. اما بعد از آن اعلام شده که موشک شهاب-4" می تواند بعنوان موشک ماهواره بر مورد استفاده قرار گیرد. بر اساس برخی از اطلاعات تایید نشده از منابعی در شورای ملی مقاومت ایران " NCRI"(اپوزیسیون جمهوری اسلامی) ایران برای اولین بار موشک "شهاب-4" را روز 17 اوت سال 2004 پرتاب کرده است.

ماه مه سال 2005- "علی شمخانی" وزیر دفاع وقت ایران از  تولید و تکامل موفقیت آمیز "موتور دوبل" (twin engine) خبر داد. برداشت ناظران از این موتور موشکی دومرحله ای است که در هر مرحله موتور جداگانه ای که با سوخت جامد کار می کند، قرار دارد.

اطلاعات اولیه در مورد اینکه این نمونه مدرنیزه شده "شهاب-3" است تکذیب شد. اما منابع ایرانی در مورد ادعای خود در خصوص موتور جدید توضیحی ندادند به همین خاطر در حال حاضر به سختی می توان گفت که این موتور در کل تولید شده و یا در "شهاب-4" و یا "شهاب-5" مورد استفاده قرار گرفته یا خیر.

"مصطفی محمد نجار" وزیر دفاع ایران طی یکی از مصاحبه های مطبوعاتی خود در سال 2006 اعلام کرد که طراحان ایران در "مرحله تحقیقاتی، اتمام و ساخت "شهاب-4" " قرار دارند.

بر اساس گزارش رسانه های گروهی آلمانی، ایران با موفقیت اجرای برنامه "شهاب-4" را پیش می برد. در ماه فوریه سال 2006 خبرگزاری آلمان گزارش داد که نیروهای جاسوسی خارجی ادعا می کند که روز 17 ژانویه سال 2006 ایران با موفقیت موشک "شهاب-4" را با برد 2200 کیلومتر آزمایش کرده است.

چند روز بعد فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران خبر این پرتاب های آزمایشی را از طریق تلویزیون اعلام کرد. به غیر از این بنا بر برخی از گزارشات موجود آزمایش این موشک بعد از جدا شدن موفقیت آمیز کلاهک از آن متوقف شده است.

در سال 2008 رسانه های گروهی جهان خبر دو پرتاب موشکی زیر مداری ایران را منتشر نمودند. روز 4 فوریه آزمایش موشک "کاوشگر-1" انجام شد. روز 26 نوامبر نیز رسانه های گروهی جهان خبری منتشر کردند مبنی بر آنکه ایران پرتاب موشک "کاوشگر-2" را به فضا انجام داده است. بر اساس این گزارشات هر دو موشک  به ارتفاع 200-250 کیلومتری رسیده و 40 دقیقه بعد کلاهک های آنها با کمک چتر به زمین بازگشتند. اما برخی از کارشناسان معتقدند که ایرانی ها توانستند که ماکت ماهواره ای را به مدار نزدیک زمین برسانند. بعبارت دیگر این ماهواره بدون تجهیزات ویژه بوده و فقط قادر به  انتقال سیگنال های رادیویی به زمین است. Иран спутник

2 دسامبر سال 2008- "محمد ابراهیمی" معاون مدیر سازمان هوا-فضای ایران اعلام کرد: به زودی ما قصد داریم که حیواناتی را با موشک های "کاوشگر-3" و "کاوشگر-4" به فضا پرتاب کنیم. این مسئله راه را برای پروازهای سرنشین دار همواره خواهد کرد.

بر اساس برخی از گزارشات موجود احتمال داده می شود که این موشک ها مدل مدرنیزه شده "شهاب-3 S " ( ممکن است که اندکس S به معنای satellite باشد) هستند اگرچه امکان دارد در اینجا از موشک "شهاب-4" نیز استفاده شده باشد. اما به احتمال قوی شهاب-3 S " همان موشکی است که در پروازهای 4 فوریه و 26 نوامبر سال جاری تحت عنوان "کاوشگر-1" و "کاوشگر-2" به سوی مدار نزدیک پرواز کرده است.

بر اساس گزارش نیروهای جاسوسی اسراییلی ایران تلاش برای تولد "شهاب-5" و "شهاب-6" با برد به ترتیب 3000 و 5000 کیلومتر را رها نکرده است.

برخی از کارشناسان نظامی معتقدند که "شهاب-5" در اصل موشکی بالدار است که برد آن 3000 کیلومتر بوده و در چارچوب برنامه موشکی "شهاب" ایجاد شده اما وجه مشترک زیادی با کلیه "شهاب ها" و یا "تام هاوک" های آمریکایی ندارد. بر اساس دیگر اطلاعات "شهاب-5" مدل تکمیل شده "شهاب-4" است.

پروژه موشکی "شهاب-5" (مدل غیر بالدار) و "شهاب-6" بر اساس موشک های Taep О-dong-2 کره شمالی می باشند.

مشابه ایرانی احتمالا سه مرحله ای خواهد بود. ضمنا موتور مراحل اول و دوم باید با سوخت مایع و موتور مرحله سوم با سوخت جامد کار خواهد کرد.

بدون تردید اگر ایران بتواند موشک "شهاب-6" را تولید کند به جمع کشورهایی وارد خواهد شد که دارای موشک های بالستیکی قاره پیما هستند و این امر موجب می شود که جمهوری اسلامی ایران به یک ابرقدرت موشکی مبدل گردد.

اما باید تاکید کرد که هم رسانه های گروهی اسراییل و هم منابع رسمی این کشور اغلب در تلاش های ایران در جهت ایجاد توان موشکی-هسته ای و هم در توانایی های جمهوری اسلامی در روند اجرای برنامه های مذکور مبالغه می کنند. از یک سوی نگرانی اسراییل کاملا قابل درک است و از سوی دیگر این مسئله مانع ارزیابی عینی اوضاع شده و آنرا به مخاطره می اندازد.

به غیر از این خود مقامات ایرانی تلاش می کند که پشت ابر تبلیغات پیشرفت های موشکی-هسته ای خود را بزرگتر جلوه دهند و یا برعکس آنها را در هاله ای از ابهام قرار دهند.

به همین خاطر امروز به دشواری می توان گفت که "شهاب-5" (هم نمونه عادی و هم نمونه بالدار آن) و "شهاب-6" آزمایش و تولید شده اند چرا که تا کنون اطلاعات مستند اندکی درباره طرح "شهاب-5" و کمتر از آن در باره "شهاب-6" وجود دارد.

این اطلاعات بر اساس مقایسه موشک های Taep.o-dong-2 کره شمالی تنظیم شده اند: موشک معمولی غیر بالدار "شهاب-5" موشکی سه مرحله ای است که دارای شش موتور است: مرحله اول چهارموتور، و هر کدام از مراحل بعد یک موتور؛ طول- 32 متر؛ قطر-2,2 متر؛ وزن پرتاب- 80-85 تن؛ برد پرتاب بین 4000 تا 4300 کیلومتر؛ وزن کلاهک ها از 700 تا 1000 کیلوگرم، توان موتورهای رانشی تقریبا در حدود 31260 کیلوگرم و مرحله فعال پروازی (زمان کار موتورها) 330 ثانیه است.

تحلیلگران احتمال می دهند که "شهاب-6" موشکی دو یا سه مرحله ای است که موتورهای آن با سوخت مایع و جامد کار می کنند. در موشک "شهاب-6" اکثرا از همان سیستم هایی استفاده شده که در موشک های "شهاب-5" غیر بالدار. اما کاهش وزن موشک و کلاهک های آن باعث افزایش برد آن تقریبا تا 6000  کیلومتر شده است. به اعتقاد کارشناسان موشک "شهاب-6" برای آن در نظر گرفته شده که یک کلاهک منولیتی (یک پارچه) به وزن احتمالی 500-1000 کیلوگرمی را حمل کند.

اما بر اساس برخی از اطلاعات موجود موشک "شهاب-6" دارای انحراف احتمالی مدور محسوس بوده که در اثر آن دقت آن در زمینه انهدام اهداف دقیق کم بوده و به همین خاطر بهترین مورد استفاده "شهاب-6" می تواند در مساحت های بزرگ پیش از هر چیز در مناطق مسکونی باشد.

این مسئله اجازه می دهد که به جرات بگوییم که "شهاب-6" سلاحی جهت تحریک سیاسی است و نه دارای ابعاد نظامی.

اگرچه برنامه "شهاب" به احتمال قوی اولویت صنایع موشک سازی ایران محسوب می شود اما در خارج از چارچوب آن امور مربوط به تجهیز کشور به موشک های دیگر نیز انجام می شود. بعنوان مثال "اوزی روبین" کارشناس موشکی اسراییل ادعا می کند که ایران 18 سکوی سیار "بی ام 25" از کره شمالی خریداری کرده است (با مدل آتشبارهای موشکی روسی اشتباه نشود) این مجموعه موشکی به دو صورت تولید می شوند با برد 2500 و 3500 کیلومتری (اما دیگر منابع تایید کننده این مسئله وجود ندارد).

به غیر از این اوزی روبین معتقد است که ایرانی های از طریق قاچاق چند فروند موشکی بالدار Kh-55 شوروی سابق را از اوکراین خریداری کردند که وارد تسلیحات ارتش جمهوری اسلامی نشده اما به احتمال قوی بعنوان پایه ای برای کپی برداری و شبیه سازی نمونه های داخلی مورد استفاده قرار گرفته است. اینجا باید تاکید کرد که ایران این موشک را از اوکراین رسما خریداری کرده است (این کار کییف با واکنش منفی واشنگتن مواجه شد). موشک های Kh-55 توسط ایرانی ها بعنوان موشک هدف و همچنین هواپیماهای بدون سرنشین مافوق صوت مورد استفاده قرار می گیرد.

بدین ترتیب در حال حاضر ایران به موشک هایی با برد تا 2000-2300 کیلومتر و توان واقعی برای ایجاد موشک های حامل (ماهواره بر) که بتواند شعاع تا 6 هزار کیلومتر را تحت پوشش قرار دهد، دست یافته است. اما در همین جا چند سئوال بوجود می آید.

سئوال اول: در مورد ضریب اطمینان موشک های موجود. براساس تجارب نظامی شوروی و روسیه تا پذیرش موشک ها در ارتش، آنها باید راه طولانی آزمایشات مختلف فنی را در شرایط گوناگون طی کنند. چرخه آزمایشات ممکن است سال ها به طول انجامد و هر سال بین 10-15 آزمایش انجام می شود. بر اساس آنچه که ما پیش از این ذکر کردیم مدل های مختلف موشک های ایرانی در معرض چنین آزمایشاتی قرار نگرفتند. این نشان می دهد که ضریب اطمینان موشک های جمهوری اسلامی نمی تواند پاسخگوی امنیت استفاده از آنها باشد و بدون تردید احتمال وقوع پیامدهای فاجعه آمیز در صورت استفاده ازآنها در جریان عملیات نظامی بسیار زیاد است.

سئوال دوم: درباره برد واقعی اعلام شده موشک ها. نمونه های مختلف شهاب بر اساس اطلاعات ایران دارای برد بیش از 1500 کیلومتر هستند. اما این مشخصات فنی چگونه آزمایش شده اند؟ یادآوری می کنیم که حد فاصل میان دورترین نقطع در شمال غرب و جنوب شرق ایران کمی بیش از 2000 کیلومتر است. با فرض این مسئله که میدان های تیر موشکی در کنار مرزها واقع نشده اند می توان درک کرد که ایران امکان آن را ندارد که به طور کامل پرتاب های موشکی را در چنین فاصله ای بدون تهدید نقض حریم مرزی کشورهای همسایه انجام دهد.

اخیرا گزارشاتی بر اساس تصاویر ماهواره جاسوسی QuickBird منتشر شد. به گفته کارشناسان انستیتوی پلی تکنیک ماساچوست و کارگروه Science, Technology and Global Security که زیر نظر همین انستیتو مشغول کار هستند، دراین تصاویر ساختمان های مونتاژ- آزمایش و تاسیسات خدمات رسانی فنی به موشکهای بالستیکی دور برد ثبت شده اند. یک سری تاسیسات واقع در 230 کیلومتری جنوب غربی تهران بعبارت دیگر در مرکز کشور واقع شده اند. یک میدان تیر اصلی دیگر  نیروهای موشکی ایران نیز در نزدیک اصفهان واقع شده است (بعبارت دیگر این هم در مرکز ایران است).

به غیر از این سند دیگری وجود ندارد دال بر اینکه حکومت ایران رسما خبر مسدود سازی آب های تنگه هرمز و یا اقیانوس هند را به خاطر پرتاب موشکی در این محوطه اعلام کرده باشد. اگرچه اینجا باید تاکید کرد که طی چندسال اخیر در جریان مانورهای بی شمار نیروی دریایی ایران، مقامات جمهوری اسلامی بخش های معینی از آب های تنگه هرمز و دریای عربی را مسدود ساخته بودند. به احتمال قوی این مسئله برای پرتاب های موشکی انجام شده است. ضمنا این مسئله را باید در نظر گرفت که مساحت محوطه مسدود شده سال به سال کاهش یافته است. این مسئله می تواند نشان دهنده آن باشد که دقت پرتاب های موشکی افزایش و منحنی پرتاب آن کاهش یافته است.

از سوی دیگر حداکثر برد را می توان از راه محاسبات ریاضی در جریان پرتاب های آموزشی با سوخت "ناسوخته" انجام داد که در نتیجه انحراف سوخت رسانی به موتور در زمان معینی از مسیر پروازی صورت می گیرد. اما به هر حال این فقط می تواند اطلاعات حدودی باشند. بدون آزمایشات در مقیاس گسترده و پرتاب های متعدد نمی توان از آمادگی برای انجام پرتاب های موفق صحبت نمود.

از مطالب که در بالا گفتیم می تواند این نتیجه را گرفت که برغم همه دشواری ها و کمبودها، پتانسیل موشک سازی در ایران بالاست. ضمنا تهران با موفقیت گام به گام این پتانسیل را به توان واقعی نظامی مبدل می سازد.

موشک سازان ایران در پرونده خود نمونه های گوناگون سیستم های موشکی آتی را دارند که نه امروز، اما تا پنج-هفت سال آینده می توانند پایه واقعی برای ایجاد موشک های بالستیکی مدرن میانبرد (از لحاظ توان به موشکی های قاره پیمای بالستیکی نزدیک هستند) ایجاد کند و سپس دست بکار موشک های قاره پیما شود. فقط یک جمله کافی است که پرتاب ماهواره به مدار گامی بسیار مهم در جهت ایجاد موشک های استراتژیکی است.

اماهمه اینها مربوط به آینده است. اگر بین توان امروزی و دورنمای آن بخواهیم مقایسه  ای انجام دهیم باید بگوییم که امروز نیروهای مسلح ایران به موشک های اندکی مجهز هستند (اگرچه بسیار زیرکانه). بعنوان مثال مرکز فرماندهی موشکی  که به طور مستقیم تحت فرماندهی کل قوا یعنی رهبر انقلاب اسلامی ایران اداره می شود از پنج گردان موشکی تشکیل شده است: دو گردان موشک های"شهاب-3 دی" و "شهاب-3 ام" (برد تا 1300 کیلومتر) با 32 سکو؛ دو گردان عملیاتی-تاکتیکی مجهز به "شهاب-1" (برد از 285 تا 330 کیلومتر) و "شهاب-2 (برد پرتاب از 500 تا 700 کیلومتر)با 64 سکوی پرتاب و یک گردان موشک های تاکتیکی. نکته قابل توجه آنست که کلیه نیروهای موشکی سیار هستند. بعبارت دیگر در بخش اعظم خاک جمهوری اسلامی از شمال غرب، غرب و جنوب غرب، از کردستان (ایران) تا تنگه هرمز مناطق استقرار پایگاه های فنی با انبارهایی سوختی و سوخت های موشکی و زیرساخت ها و سیستم های توسعه یافته ارتباطاتی میان آنها برپا شده است.

مجموعه های موشکی که در کشیک نظامی قرار دارند دائما میان مناطق در حال حرکت هستند و محل استقرار خود را تغییر می دهند. این سکوهای سیار به شکل ماشین های باری معمولی استتار شده و همچنین دو تا سه دستگاه خودرو دیگر هر کدام حامل دو موشک آنها را همراهی می کنند. بعبارت دیگر مهمات هر کدام از این سکوهای سیار پنج موشک است. موشک هایی که با سوخت مایع کار می کنند در نزدیک خودروهای سوختگیری حرکت می کنند.

لازم است که تاکید شود که طراحان و مهندسین موشک ساز ایرانی توانسته اند به موفقیت های بزرگی در مدرنیزاسیون موشک های تاکتیکی -عملیاتی "فتح -110" (برد موثر آنها 210 کیلومتر است) دست یابند. آنها این موشک کلاس "زمین-زمین" را برای استارت از سکوهای مجموعه های موشکی مدل "اس-75" روسی متحول ساخته اند.

به غیر از نیروهای موشکی که تحت فرمان مستقیم فرماندهی کل قوای ایران عمل می کنند واحد های موشکی دیگری در نیروهای مسلح جمهوری اسلامی نیز وجود دارد که در ارتش(شش گردان) و در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران (هشت گردان) مستقر شده اند армия Ирана

بدین ترتیب کوتاه ترین تحلیل از اوضاع در صنایع موشک سازی ایران و در نیروهای موشکی این کشور نشاندهنده آنست که تهران توانسته که زرادخانه متنوع و گسترده ای تاکتیکی، موشک های تاکتیکی-عملیاتی و از همه مهمتر موشک های بالستیکی میانبرد را تشکیل دهد.

امروزه موشک های ایرانی به مقامات لشکری - سیاسی کشور اجازه می دهند که منطقه خاور نزدیک و میانه از جمله اسراییل و همچنین کشورهای آسیای میانه را تحت کنترل خود در آورند. در ضمن نیروهای موشکی ایران تهدیدی معین برای نیروهای مسلح آمریکا و متفقین آنها در عراق و افغانستان محسوب می شوند. بعلاوه آنها قادر به کنترل نه تنها پایگاه های نظامی منطقه، بلکه مراکز صنعتی و پیش از هر چیز زیرساخت های نفت و گازی هستند.

ظرفیت صنایع موشک سازی در ایران به اندازه کافی بالاست. پرتاب های موشکی به مدار نزدیک زمین و امکان در مدار قرار دادن دستگاه های کوچک مانند ماکت ماهواره ها گواه آنست. کاملا احتمال دارد که با چنین روندی جمهوری اسلامی ایران در زمینه صنایع موشکی طی پنج-ده سال آینده بتواند ابتدا صاحب موشک های بالستیکی میانبرد شوند که از لحاظ امکانات شبیه به موشک های قاره پیمای بالستیکی باشند و سپس به خود این موشک های قاره پیمای بالستیکی دست یابند.

در حال حاضر توانن نیروهای موشکی ایران به کلاهک های معمولی محدود شده اما ایجاد پایه های قوی در طرح های علمی-عملی و سازه ای-آموزشی در صنایع موشک سازی (در وحله اول طرح "شهاب") به ایران اجازه می دهد که در آینده نزدیک دو برنامه یعنی هسته ای و موشکی را با یکدیگر مرتبط ساخته و وظیفه اصلی یعنی تبدیل ایران به ابرقدرت موشکی-هسته ای را به تحقق برساند.

"و. ساژین"، "انستیتوی خاور نزدیک"، خبرگزاری «ریا نووستی» روسیه، 30 دی ماه

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:9 توسط حامد پور .قائم مقامی |

نخستین زن چهار ستارۀ ارتش آمریکا

به قلم : ویدا سامعی

تاریخ انتشار مقاله 15/11/2008 به روز شده 15/11/2008 15:52 TU

آن دان وودی نخستین زن چهار ستارۀ ارتش آمریکا

آن دان وودی، که عضو خانواده ایست با چند نسل تجربۀ نظامی، روز پنج شنبه به مقام ژنرال چهار ستاره ارتقاء یافت. وی نخستین زن نظامی آمریکایی است که پس از سی و سه سال خدمت در ارتش، به این درجۀ نظامی نائل می شود. وی چهارمین ستارۀ ژنرالی خود را در مراسمی با حضور رابرت گیتس، وزیر دفاع آمریکا و ژنرال پترائوس، فرماندۀ عملیات نظامی در افغانستان و عراق  دریافت کرد.

آن دان وودی که حتی رسیدن به مقام ژنرالی را در رویا هم نمی دید، می گوید که هرگز تصور نمی کرده است که به ژنرالی با چهار ستاره تبدیل شود. " هیچ کس به اندازۀ  خود من غافلگیر نشده است، البته بجز همسرم، می دانید که همیشه می گویند در پشت سر یک زن موفق، یک مرد متعجب وجود دارد".

سخنگوی ارتش آمریکا گوشزد می کند که اهمیت دریافت این درجه بسیار بالاست چرا که تنها یازده ژنرال چهار ستاره در ارتش این کشور وجود دارد و از میان یک میلیون و هفتصد هزار سرباز نیروی زمینی آمریکا، چهارده درصد آنان زن هستند.

آن دونووی، ستارۀ چهارم ژنرالی خود را از دستان همسرش که بازنشستۀ نیروی هوایی ارتش آمریکاست، دریافت کرده است.

پدر، پدر بزرگ و پدر پدر بزرگ آن دان ووی، همگی از  فارغ التحصیلان دانشگاه نظامی وست پوینت، یکی از مدارس نظامی بسیار معتبر آمریکا بودند. خواهر وی خلبان هلیکوپتردر ارتش آمریکاست و خواهر زادۀ او یک هواپیمای جنگی در افغانستان راهدایت می کند. ژنرال جرج کاسی، رئیس امور اداری ارتش آمریکا می گوید:" از زمان جنگ های استقلال، در هر جنگی که آمریکا شرکت داشته است، یک دان ووی هم حاضر بوده است

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:25 توسط حامد پور .قائم مقامی |

متن کامل سخنرانی باراک اوباما، رئيس جمهوری منتخب آمريکا، به مناسبت پيروزی در انتخابات (انگليسی و فارسی)

06/11/2008

OBAMA: Hello, Chicago.

If there is anyone out there who still doubts that America is a place where all things are possible, who still wonders if the dream of our founders is alive in our time, who still questions the power of our democracy, tonight is your answer.

It's the answer told by lines that stretched around schools and churches in numbers this nation has never seen, by people who waited three hours and four hours, many for the first time in their lives, because they believed that this time must be different, that their voices could be that difference.

It's the answer spoken by young and old, rich and poor, Democrat and Republican, black, white, Hispanic, Asian, Native American, gay, straight, disabled and not disabled. Americans who sent a message to the world that we have never been just a collection of individuals or a collection of red states and blue states.

We are, and always will be, the United States of America.

It's the answer that led those who've been told for so long by so many to be cynical and fearful and doubtful about what we can achieve to put their hands on the arc of history and bend it once more toward the hope of a better day.

It's been a long time coming, but tonight, because of what we did on this date in this election at this defining moment change has come to America.

A little bit earlier this evening, I received an extraordinarily gracious call from Senator McCain.

Senator McCain fought long and hard in this campaign. And he's fought even longer and harder for the country that he loves. He has endured sacrifices for America that most of us cannot begin to imagine. We are better off for the service rendered by this brave and selfless leader.

I congratulate him; I congratulate Governor Palin for all that they've achieved. And I look forward to working with them to renew this nation's promise in the months ahead.

I want to thank my partner in this journey, a man who campaigned from his heart, and spoke for the men and women he grew up with on the streets of Scranton ... and rode with on the train home to Delaware, the vice president-elect of the United States, Joe Biden.

And I would not be standing here tonight without the unyielding support of my best friend for the last 16 years ... the rock of our family, the love of my life, the nation's next first lady ... Michelle Obama.

Sasha and Malia ... I love you both more than you can imagine. And you have earned the new puppy that's coming with us ...to the new White House.

And while she's no longer with us, I know my grandmother's watching, along with the family that made me who I am. I miss them tonight. I know that my debt to them is beyond measure.

To my sister Maya, my sister Alma, all my other brothers and sisters, thank you so much for all the support that you've given me. I am grateful to them.

And to my campaign manager, David Plouffe ... the unsung hero of this campaign, who built the best -- the best political campaign, I think, in the history of the United States of America.

To my chief strategist David Axelrod ... who's been a partner with me every step of the way.

To the best campaign team ever assembled in the history of politics ... you made this happen, and I am forever grateful for what you've sacrificed to get it done.

But above all, I will never forget who this victory truly belongs to. It belongs to you. It belongs to you.

I was never the likeliest candidate for this office. We didn't start with much money or many endorsements. Our campaign was not hatched in the halls of Washington. It began in the backyards of Des Moines and the living rooms of Concord and the front porches of Charleston. It was built by working men and women who dug into what little savings they had to give $5 and $10 and $20 to the cause.

It grew strength from the young people who rejected the myth of their generation's apathy ... who left their homes and their families for jobs that offered little pay and less sleep.

It drew strength from the not-so-young people who braved the bitter cold and scorching heat to knock on doors of perfect strangers, and from the millions of Americans who volunteered and organized and proved that more than two centuries later a government of the people, by the people, and for the people has not perished from the Earth.

This is your victory.

And I know you didn't do this just to win an election. And I know you didn't do it for me.

You did it because you understand the enormity of the task that lies ahead. For even as we celebrate tonight, we know the challenges that tomorrow will bring are the greatest of our lifetime -- two wars, a planet in peril, the worst financial crisis in a century.

Even as we stand here tonight, we know there are brave Americans waking up in the deserts of Iraq and the mountains of Afghanistan to risk their lives for us.

There are mothers and fathers who will lie awake after the children fall asleep and wonder how they'll make the mortgage or pay their doctors' bills or save enough for their child's college education.

There's new energy to harness, new jobs to be created, new schools to build, and threats to meet, alliances to repair.

The road ahead will be long. Our climb will be steep. We may not get there in one year or even in one term. But, America, I have never been more hopeful than I am tonight that we will get there. I promise you, we as a people will get there.

AUDIENCE: Yes we can! Yes we can! Yes we can!

OBAMA: There will be setbacks and false starts. There are many who won't agree with every decision or policy I make as president. And we know the government can't solve every problem.
But I will always be honest with you about the challenges we face. I will listen to you, especially when we disagree. And, above all, I will ask you to join in the work of remaking this nation, the only way it's been done in America for 221 years -- block by block, brick by brick, calloused hand by calloused hand.

What began 21 months ago in the depths of winter cannot end on this autumn night.

This victory alone is not the change we seek. It is only the chance for us to make that change. And that cannot happen if we go back to the way things were.

It can't happen without you, without a new spirit of service, a new spirit of sacrifice.
So let us summon a new spirit of patriotism, of responsibility, where each of us resolves to pitch in and work harder and look after not only ourselves but each other.
Let us remember that, if this financial crisis taught us anything, it's that we cannot have a thriving Wall Street while Main Street suffers.

In this country, we rise or fall as one nation, as one people. Let's resist the temptation to fall back on the same partisanship and pettiness and immaturity that has poisoned our politics for so long.

Let's remember that it was a man from this state who first carried the banner of the Republican Party to the White House, a party founded on the values of self-reliance and individual liberty and national unity.

Those are values that we all share. And while the Democratic Party has won a great victory tonight, we do so with a measure of humility and determination to heal the divides that have held back our progress.

As Lincoln said to a nation far more divided than ours, we are not enemies but friends. Though passion may have strained, it must not break our bonds of affection.

And to those Americans whose support I have yet to earn, I may not have won your vote tonight, but I hear your voices. I need your help. And I will be your president, too.

And to all those watching tonight from beyond our shores, from parliaments and palaces, to those who are huddled around radios in the forgotten corners of the world, our stories are singular, but our destiny is shared, and a new dawn of American leadership is at hand.

To those -- to those who would tear the world down: We will defeat you. To those who seek peace and security: We support you. And to all those who have wondered if America's beacon still burns as bright: Tonight we proved once more that the true strength of our nation comes not from the might of our arms or the scale of our wealth, but from the enduring power of our ideals: democracy, liberty, opportunity and unyielding hope.

That's the true genius of America: that America can change. Our union can be perfected. What we've already achieved gives us hope for what we can and must achieve tomorrow.

This election had many firsts and many stories that will be told for generations. But one that's on my mind tonight's about a woman who cast her ballot in Atlanta. She's a lot like the millions of others who stood in line to make their voice heard in this election except for one thing: Ann Nixon Cooper is 106 years old. ببب
She was born just a generation past slavery; a time when there were no cars on the road or planes in the sky; when someone like her couldn't vote for two reasons -- because she was a woman and because of the color of her skin.

And tonight, I think about all that she's seen throughout her century in America -- the heartache and the hope; the struggle and the progress; the times we were told that we can't, and the people who pressed on with that American creed: Yes we can.

At a time when women's voices were silenced and their hopes dismissed, she lived to see them stand up and speak out and reach for the ballot. Yes we can.

When there was despair in the dust bowl and depression across the land, she saw a nation conquer fear itself with a New Deal, new jobs, a new sense of common purpose. Yes we can.

AUDIENCE: Yes we can.

OBAMA: When the bombs fell on our harbor and tyranny threatened the world, she was there to witness a generation rise to greatness and a democracy was saved. Yes we can.

AUDIENCE: Yes we can.

OBAMA: She was there for the buses in Montgomery, the hoses in Birmingham, a bridge in Selma, and a preacher from Atlanta who told a people that We Shall Overcome. Yes we can.

AUDIENCE: Yes we can.

OBAMA: A man touched down on the moon, a wall came down in Berlin, a world was connected by our own science and imagination.

And this year, in this election, she touched her finger to a screen, and cast her vote, because after 106 years in America, through the best of times and the darkest of hours, she knows how America can change. Yes we can.

AUDIENCE: Yes we can.

OBAMA: America, we have come so far. We have seen so much. But there is so much more to do. So tonight, let us ask ourselves -- if our children should live to see the next century; if my daughters should be so lucky to live as long as Ann Nixon Cooper, what change will they see? What progress will we have made?

This is our chance to answer that call. This is our moment. This is our time, to put our people back to work and open doors of opportunity for our kids; to restore prosperity and promote the cause of peace; to reclaim the American dream and reaffirm that fundamental truth, that, out of many, we are one; that while we breathe, we hope. And where we are met with cynicism and doubts and those who tell us that we can't, we will respond with that timeless creed that sums up the spirit of a people: Yes, we can.

Thank you. God bless you. And may God bless the United States of America.

باراک اوباما، رییس جمهوری برگزیده آمریکا، در پی اعلام پیروزی او در انتخابات، در جمع ده ها هزار نفر از طرفدارنش در شیکاگو سخن گفت. برگردان متن کامل آنرا می خوانید:

سلام ، شیکاگو.

اگر هنوز کسانی هستند که تردید دارند آمریکا مکانی است که در آن همه چیز امکان پذیر است ، نمی دانند که آیا رویای بینانگذاران و پدران ما هنوز زنده است یا نه، و هنوز قدرت دمکراسی ما را زیر سئوال می برند، امشب پاسخی به آنها است.

این پاسخی است که صفوفی که در اطراف مدارس و کلیساها در سراسر این کشور بسته شد، داد. صفوف انبوه مردمی که سه چهار ساعت در انتظار ایستادند، بسیاری برای نخستین بار درزندگی شان رای می دادند، زیرا باور داشتند که این بار باید متفاوت باشد، و صداهای آنها می تواند این تفاوت را نشان دهد.

این پاسخی است که جوان و پیر، غنی و فقیر، دمکرات و جمهوریخواه، سیاه، سفید، اسپانیائی تبار، آسیائی، امریکائی بومی، همجنسگرا، غیر آن، معلول و سالم، می دهند. آمریکائیانی که به جهان پیام دادند ما هرگز فقط مجموعه ای از افراد یا ایالت های قرمز و آبی نبوده ایم. ما ایالات متحده آمریکا هستیم، و همیشه چنین خواهیم بود.

این پاسخی است که موجب شد کسانی که سالها بسیاری به آنها گفته بودند نسبت به آنچه ما می توانیم بدست آوریم مشکوک و در هراس باشند، دستهایشان را در کمان تاریخ بگذارند و آنرا بار دیگر بسوی امید روزی بهتر خم کنند.

بسیار طول کشید، اما امشب، به دلیل آنچه ما در این تاریخ در این انتخابات، در این لحظه تعیین کننده انجام دادیم، پرتو تغییر بر آمریکا تابیده است.

دقایقی پیشتر، من پیام بسیار خوشایندی از سناتور مک کین دریافت کردم. او در این کمپین مبارزه ای طولانی و سخت انجام داد، و او حتی طولانی تر و سخت تر برای کشوری که عاشق آن است جنگید. او بخاطر امریکا فداکاری ها و از خود گذشتگی هایی را که اکثر ما نمی توانیم تصور کنیم، تحمل کرده است. ما بخاطر خدمات این رهبر شجاع و فروتن ، امروز در شرایطی بهتر قرار داریم.

من به ایشان و به فرماندار سارا پیلین بدلیل تمام آنچه بدست آورده اند تبریک می گویم، و در انتظار هستم با آنها در ماه های آینده برای تجدید قولی که به ملت داده ایم کار کنم.

می خواهم از کسی که مرا در این سفر همراهی می کند سپاسگزاری کنم، مردی که از صمیم قلب مبارزه کرد، و از جانب مردان و زنانی سخن گفت که با او در خیابان های اسکرانتون بزرگ شدند... و با آنها در ترنی که بسوی دلوور می رفت همسفر شد، جو بایدن ، معاون برگزیده رییس جمهوری.

و اگر حمایت بی دریغ بهترین دوستم در ۱٦سال گذشته، شالوده خانواده ما، عشق زندگی ام، بانوی اول آینده آمریکا، میشل اوباما نمی بود، امشب اینجا نبودم.

ساشا و مالیا... من بیشتر از آنچه بتوانید تصور کنید عاشقتان هستم. و شما سگ توله تازه ای که با ما، به کاخ سفید جدید می آید، بدست آورده اید.

و هرچند مادر بزرگم دیگر با ما نیست، می دانم او مراقب است، همراه با خانواده ای که مرا آنچه امروز هستم ساختند. امشب جایشان را خالی می بینم. می دانم که فراتر از اندازه به آنها مدیون هستم.

 به خواهرانم مایا، آلما، تمام برادران و خواهرانم، از همه شما بخاطر پشتیبانی هایتان سپاسگزارم.

و به دیوید پلوف، مدیر کمپین انتخاتی ام... قهرمان فروتن و گمنام این کمپین، که ، به گمان من، بهترین کمپین سیاسی را در تاریخ ایالات متحده امریکا سازمان داد.

 به مسئول استراتژی ام، دیوید آکسلورد... که در هر گام در این راه شریکم بوده است.

 به بهترین تیم کمپین که تاکنون در تاریخ حرکت های سیاسی بوجود آمده است... شما این موفقیت را موجب شدید، و من برای همیشه سپاسگزار فداکاری ها و از خودگذشتگی هایتان خواهم بود.

اما بالاتر از همه، من هرگز از یاد نخواهم برد که این پیروزی براستی به چه کسی تعلق دارد. متعلق به شما است. به شما تعلق دارد. من هرگز احتمالی ترین کاندید برای این مقام نبودم. ما کار را با پول زیاد یا تایید های زیاد آغاز نکردیم. کمپین ما در تالارهای واشنگتن شکل نگرفت. در کوچه پس کوچه های دموین و اتاق های نشیمن کنکورد و ایوان های چارلستون آغاز شد. مردان و زنان کارگری که برای پرداخت 5، 10 و 20 دلار ، و کمک به مقصود ، از پس اندازهای کوچک خود برداشت کردند، آنرا ساختند.

از جوانانی نیرو گرفت که افسانه بی تفاوتی نسل خود را رد کردند... خانه ها و خانواده هایشان را برای انجام کارهایی که پولی اندک و خواب کمتر به آنها پیشکش می کرد، ترک گفتند.

 از مردمی نه چندان جوان قدرت گرفت که بی اعتنا به سرمای سخت و گرمای سوزنده بر درهای خانه های غریبه ها می کوفتند ، و از میلیون ها امریکائی که داوطلب شدند ، سازمان دادند و ثابت کردند که بیش از دو قرن بعد اندیشه یک دولت مردمی، بوسیله مردم، و برای مردم، از روی زمین محو نشده است.

این، پیروزی ما است.

و من می دانم شما اینکار را فقط برای برنده شدن در یک انتخابات، یا برای من، انجام ندادید. به این دلیل به آن پرداختید که عظمت کاری را که در پیش است درک می کنید. زیرا حتی در حالی که ما امشب جشن می گیریم، می دانیم چالش هایی که فردا به همراه می آورند، بزرگترین چالش های دوره زندگی ما هستند - دو جنگ، سیاره ای که به خطر افتاده است، بدترین بحران مالی در یک قرن.

حتی در حالی که ما امشب اینجا ایستاده ایم، می دانیم آمریکائیان شجاعی هستند که در صحراهای عراق و در کوهستان های افغانستان بیدار می شوند تا جانشان را بخاطر ما بخطر بیاندازند.

مادران و پدرانی هستند که پس از بخواب رفتن فرزندانشان بیدار می مانند و نمی دانند چگونه وام خانه هایشان را بپردازند یا صورتحساب های پزشکان را پرداخت کنند یا پول کافی برای فرستادن فرزندشان به کالج پس انداز کنند.

 انرژی جدیدی وجود دارد که باید مهار شود، مشاعل جدید باید ایجاد شوند، مدارس جدید باید ساخته شوند، تهدید هایی که باید با آنها مقابله شود، اتحادیه ها باید ترمیم شوند.

راهی طولانی در پیش است. صعود ما لغزنده خواهد بود. ممکن است در یک سال یا حتی در یک دوره به مقصد نرسیم. اما، امریکا، من هرگز بیشتر از امشب به این که به آنجا خواهیم رسید امیدوار نبوده ام. به شما قول می دهم. ما بعنوان یک ملت به آنجا خواهیم رسید.

شکست ها، و اشتباهات و لغزش هایی در آغاز کار وجود خواهد داشت. بسیاری با هر تصمیم یا سیاستی که من بعنوان رییس جمهوری بگیرم و اتخاذ کنم موافق نخواهند بود. و ما می دانیم که دولت نمی تواند هر مشکلی را حل کند.

 اما من همیشه با شما در مورد چالش هایی که با آنها روبرو هستییم صادق خواهم بود. به حرف هایتان ، بخصوص وقتی با یکدیگر موافق نیستیم، گوش خواهم داد. و ، بالاتر از همه، از شما درخواست خواهم کرد به کار بازسازی این ملت بپیوندید، تنها راهی که برای۲۲۱سال در امریکا انجام گرفته است - محله به محله، آجر روی آجر، با دست های پینه بسته.

آنچه ۲۱ماه پیش در ژرفای زمستان آغاز شد ، نمی تواند در این شب پائیزی به پایان برسد. پیروزی به تنهایی تغییری که ما بدنبالش هستیم نیست. فقط فرصتی برای ما است که چنین تغییری را انجام دهیم. و اگر ما براه گذشته باز گردیم، نمی تواند عملی شود.

نمی تواند بدون شما، بدون یک روحیه خدمت ، و روحیه از خود گذشتگی، اتفاق بیافتد.

بنابراین، بیائید روحیه جدیدی از وطن پرستی و مسئولیت را فراهم آوریم، که در آن هرکدام از ما تصمیم بگیریم تلاش کنیم، سخت تر بکوشیم و نه تنها مراقب خودمان بلکه یکدیگر باشیم.

به یاد بیاوریم که ، اگر این بحران مالی درسی به ما آموخته باشد، این است که ما نمی توانیم یک وال استریت شکوفا داشته باشیم، در حالی که مین استریت و توده های مردم رنج می کشند.

در این کشور، ما بعنوان یک ملت، یک مردم، بر می خیزیم یا میافتیم. بیایید در برابر وسوسه بازگشت به همان گرایش های دو حزبی ، حقیر و خام و نابالغی که سیاست های ما را برای دوره ای چنین طولانی مسموم کرده است، ایستادگی کنیم.

بیاد بیاوریم که مردی از این ایالت بود که برای نخستین بار بیرق حزب جمهوریخواه را به کاخ سفید حمل کرد، حزبی که بر ارزش های اتکا بخود و آزادی فردی و وحدت ملی استوار شد.

ما همه در این ارزش ها سهیم هستیم. و هرچند حزب دمکرات امشب به پیروزی بزرگی دست یافته است، ما آنرا با فروتنی و تصمیم به پرکردن شکاف هایی که مانع پیشرفتمان بوده است، جشن می گیریم.

 آنگونه که لینکلن به ملتی که بیشتر از ملت ما گرفتار تفرقه بود گفت ، ما دشمن نیستیم، دوستان یکدیگر هستیم. هرچند هیجان ممکن است مهار شده باشد، اما نباید رشته های عاطفه و مهربانی را پاره کند.

و به امریکائیانی که هنوز حمایت آنها را بدست نیاورده ام، می گویم من ممکن است امشب رای شما را کسب نکرده باشم، اما صدایتان را می شنوم. به کمک شما نیاز دارم. و من رییس جمهور شما نیز خواهم بود.

و به تمام کسانی که امشب از ورای سواحل ما، از پارلمان ها و کاخ ها، تماشا می کنند، و کسانی که در اطراف رادیو ها در گوشه های دور افتاده و فراموش شده جهان جمع شده اند، می گویم داستان های ما فردی است، اما سرنوشتمان یکی است، و سحرگاه جدیدی از رهبری امریکا طلوع می کند.

 و به آنها که می خواهند جهان را درهم بریزند می گویم: ما شما را شکست خواهیم داد. و به کسانی که در جستجوی صلح و امنیت هستند می گویم: ما از شما حمایت خواهیم کرد. و به تمام کسانی که نمی دانند آیا مشعل امریکا هنوز روشن است یا نه می گویم: ما امشب بار دیگر ثابت کردیم که نیروی واقعی مردم ما نه از قدرت تسلیحات یا میزان ثروتمان، بلکه از قدرت پویای ایده آلهای ما: دمکراسی، آزادی، فرصت و امید مایه می گیرد.

این نبوغ واقعی امریکا است که امریکا می تواند تغییر کند. ملت ما می تواند کامل باشد. آنچه ما تاکنون بدست آورده ایم ما را به آنچه می توانیم و باید فردا بدست آوریم امیدوار می کند.

این انتخابات اولین ها و داستان های فراوانی داشت که برای نسل ها نقل خواهد شد. اما داستانی که امشب در فکر من است در باره زنی است که در آتلانتا رای داد. او مانند میلیون ها نفر دیگری است که در صف ایستادند تا صدایشان در این انتخابات شنیده شود با یک استثنا: ان تیکسون کوپر 106 ساله است.

او درست یک نسل پس از بردگی متولد شد، زمانی که در جاده ها، اتومبیل و در آسمان ها هواپیما نبود. وقتی که کسی مانند او نمی توانست به دو دلیل، زن بودن و رنگ پوستش ، رای بدهد. و امشب، من به تمام آنچه که او در یک قرن زندگی در امریکا دیده است می اندیشم – درد و امید، پیکار و پیشرفت، زمانی هایی که به ما می گفتند نمی توانید کار کنید، و مردمی که بر این پندار امریکائی تاکید می گذاشتند: آری، ما می توانیم.

در زمانی که صداهای زنان خاموش و امیدهایشان نادیده گرفته می شد، او زیست تا ببیند آنها بر می خیزند ، صدایشان را بلند می کنند و خود را به صندوق های رای می رسانند. آری، ما می توانیم.

وقتی خاکستر نا امیدی و افسردگی سراسر این سرزمین را پوشانده بود، او ملتی را دید با یک پیمان جدید، مشاغل جدید، و احساس تازه ای از یک مقصود و آرمان مشترک. آری، ما می توانیم.

وقتی بمب ها بر بندر ما فرود می آمدند و دیکتاتوری و استبداد جهان را تهدید می کرد، او آنجا بود تا نسلی را که برای دست یابی به عظمت و قدرت سربر می داشت و یک دمکراسی نجات پیدا می کرد شاهد باشد. آری، ما می توانیم.

او آنجا بود، برای دیدن اتوبوس ها در مونتگمری، لوله های آب در بیرمنگهام، پلی در سلما، و واعظی از آتلانتا که به مردم می گفت ما چیره خواهیم شد. آری ، ما می توانیم.

مردی در ماه فرود آمد، دیواری در برلن فرو ریخت، علم و قدرت تخیل ما مردم جهان را به یکدیگر ارتباط داد.

و امسال، در این انتخابات، او صفحه مانیتوری را با انگشتش لمس کرد و رای داد، زیرا پس از ۱۰٦سال در امریکا، و عبور از بهترین زمان ها و تاریکترین ساعت ها، او می داند امریکا چگونه می تواند تغییر کند. آری ، ما می توانیم.

امریکا، ما راهی دراز پیموده ایم. وقایع بسیاری دیده ایم. اما کارهای بسیار بیشتری باقی است. بنابراین امشب، از خودمان بپرسیم - اگر فرزندانمان باید بمانند تا قرن آینده را ببینند، اگر دخترانمان باید آنقدر خوشبخت باشند که به اندازه ان نیکسون کوپر عمر کنند، چه تغییراتی خواهند دید؟ پیشرفت های ما چه خواهد بود؟

این فرصتی است که ما پاسخ دهیم. این لحظه ما است.

این زمان ما است، تا مردم خود را به کار باز گردانیم و درهای فرصت را بروی کودکانمان بگشائیم، رفاه و توانگری را تجدید کنیم و آرمان صلح را پیش ببریم، رویای امریکا را باز ستانیم و بار دیگر بر این واقعیت اساسی تاکید بگذاریم که ما هرچند بسیار، یکی هستیم. که ما در حالی که نفس می کشیم، امیدوار هستیم، و هرجا با بدبینی و تردید و کسانی که به ما می گویند ما نمی توانیم روبرو می شویم، با همان عقیده و پندار بی زمان که روحیه یک ملت را خلاصه می کند پاسخ خواهیم داد: آری ، ما می توانیم.

سپاسگزارم. خداوند یار و همراه شما، و ایالات متحده امریکا باشد.
منبع :
بخش فراسی صدای آمریکا
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:37 توسط حامد پور .قائم مقامی |

استفاده از گوسفند به جاي ماشين چمن زني
باوجود درخواستهای مکررد تربیت بدنی فیروزآباد ازتامین اعتباریا واگذاری ماشین چمن زنی خود داری کرده و تربيت بدني ميمند هم صلاح رادر اين ديده بجاي مراجعه به بخش خصوصي و پرداخت هزينه به آنها از گوسفندان عشاير براي اصلاح مجموعه ورزشي خودش استفاده کند.
كد خبر: ۶۰۹۱   تاريخ انتشار: ۰۰:۲۰ - ۰۱ مرداد ۱۳۸۷
عجز تربیت بدنی میمند باعث شده تا آنها برای حل مشکل چمن زنی زمینهای ورزشی خود دست به یک ابتکارطبیعی بزنند.
به گزارش البرز عدم تجهیزتربیت بدنی میمندبه دستگاههای لازم برای چمن زنی و...مسوولان این اداره را وادار ساخت تا بااستفاده ازگوسفندان اقدام به چمن زنی نمایند.
این گزارش حاکیست :علیرغم درخواستهای مکرر مسوولان اداره مذکور برای دریافت اعتبار ویا ماشین های لازم ورزشگاهی ازمسوولان فیروزآباد این تربیت بدنی ازدریافت هرگونه اعتبار یا وسیله عاجز مانده است .
مسوول تربیت بدنی میمند درخصوص علت عدم تامین اعتبار لازم جهت تهیه ماشین الات چمن زنی میگوید:بارها این مسئله را مطرح کرده ایم وتقاضاهای مکرری را ارسال کرده ایم اماآنها با اين اعتقاد که اماکن ورزشي به بخش خصوصي واگذار شده است به ما جواب دادند همه خدمات اين مکان مانند اصلاح چمن  را  بخش خصوصي بايد انجام دهد.
وی می افزاید : تربيت بدني ميمند هم صلاح رادر اين ديده  بجاي مراجعه به بخش خصوصي و پرداخت هزينه به آنها از گوسفندان عشاير براي اصلاح مجموعه ورزشي خودش استفاده کند.
نظرات كاربران:
بعد آقایان گله میکنن که چرا ما نباید مثل اسپانیا کمپهای آنچنانی داشته باشیم مشت نمونه خروار است. من که خجالت کشیدم شما چطور؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:19 توسط حامد پور .قائم مقامی |

جدول زمانی آمریکا

رویداد های برجسته در تاریخ آمریکا


( جدول زمانی از نشریه وزارت امور خارجه ایالات متحده، چکيده ای از اطلاعات در باره نقشه ایالات متحده آمریکا، گرفته شده است.)

12 اکتبر، 1492- وارد شدن کریستوفر کلمبوس از اسپانیا به جزیره سن السالوادوردر باهاما. از او به عنوان کاشف آمریکا یاد می شود.

1607- ایجاد اولین مستعمره دائم انگلیسی در جیمزتاون ویرجینیا توسط مستعمره نشینان .

1620- ایجاد حکومتی با خواست اکثریت در مستعمره پلیموت توسط قرارداد میفلاور در ماساچوست.

1636 – تاسیس هاروارد، اولین کالج آمریکایی در کمبریج ماساچوست.

1754 – آغاز جنگ هفت ساله میان فرانسه و انگلیس ( که به نام جنگ فرانسه و سرخ پوستان نیز شناخته می شود.) فرانسه در پایان جنگ ، کانادا ، گریت لیکس و منطقه بالایی میسیسیپی ولی را به انگلیس واگذار کرد.

19 آوریل، 1776- شلیک اولین گلوله های جنگ آمریکا برای استقلال از انگلیس در لکزینگتون ماساچوست.

4 ژوئیه 1776 – امضا اعلامیه استقلال توسط نمایندگان 13 مستعمره آمریکا به همراه "احترام شایسته آن برای عقاید انسان ها".

19 اکتبر 1781 – تسلیم شدن ارتش انگلیس در یورک تاون ، ویرجینیا.

3 سپتامبر 1783 – امضا تعهد نامه پاریس توسط انگلیس و آمریکا و به رسمیت شناخته شدن استقلال آمریکا. این کشور جدید از کانادا در سمت جنوب تا فلوریدا و در غرب از اقیانوس آتلانتیک تا رودخانه میسیسیپی ادامه داشت.

25 مه 1787 – برگزاری کنوانسیون قانون اساسی در فلوریدا برای تجدیدنظر قانون کنفدراسیون در فیلادلفیا .این قرارداد میان ایالت هایی بسته شد که در آن زمان حکمرانی این کشور تازه استقلال یافته را برعهده داشتند. قانون اساسی جدید توسط نمایندگان در 17 سپتامبر پذیرفته شد.
30 آوریل 1789 – انتخاب جورج واشنگتن به عنوان اولین رئیس جمهوری آمریکا.

1791 – اضافه کردن 10 متمم (لایحه حقوق)، به منظور حمایت از حقوق شخصی افراد، به قانون اساسی آمریکا.

1796 – اعلام سخنرانی خداحافظی پرزیدنت جورج واشنگتن که او در آن نسبت به " ائتلاف های سیاسی دست و پاگیر " هشدار داده بود.

1803 – دفاع دیوان عالی از حق خود برای اعلام مغایرت قوانین با قانون اساسی در پرونده ماربری و مدیسون .

آوریل 1803 – اتمام مذاکرات برای خرید اراضی لوئیزیانا میان آمریکا و فرانسه در زمان ریاست جمهوری توماس جفرسون . این خرید مساحت ارضی آمریکا را دوبرابر کرد.

14 -1812 – جنگ میان آمریکا و بریتانیا در سال 1812. انگلیس با به آتش کشاندن کنگره آمریکا و کاخ سفید در آگوست 1814 باعث تحریک تعداد زیادی از مردم امریکا برای خدمت در ارتش و کمک به متوقف ساختن تجاوز انگلیس شد. عمو سام با تبدیل شدن به نماد آمریکا ،به تصویری برای برانگیخته کردن احساسات مردم آمریکا بر علیه انگلیس تبدیل شد.

1818 - توافق آمریکا و انگلیس بر سر تعیین مرزهای فاقد استحکامات میان آمریکا و کانادا.

1820- تصویب مصالحه میسوری توسط کنگره. مین به عنوان ایالتی مستقل به جمع ایالات متحده آمریکا پیوست. برده داری در میسوری آزاد ولی در غرب رودخانه میسیسیپی و شمال 360 و عرض جغرافیایی 30 ممنوع بود.

1823 – تاکید نظریه مونرو بر مخالفت علیه استعمار جمهوری های آمریکا توسط کشورهای اروپایی .

1846 – آغاز جنگ مکزیک میان آمریکا و مکزیک. معاهده ای که در سال 1848 به جنگ پایان بخشید ، مساحت گسترده ای از اراضی از تگزاس به سمت غرب تا اقیانوس آتلانتیک و به سمت شمال تا ارگون را به آمریکا واگذار کرد.

1857 – صدور حکم "درد اسکات" توسط دیوان عالی آمریکا مبنی بر عدم توانایی کنگره برای اعلام ممنوعیت برده داری در مناطق محتلف و یا به رسمیت شناختن حق شهروندی برای بردگان.

1860 –انتخاب آبراهام لینکلن به عنوان شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا.

20 دسامبر 1860 – جدایی کارولینای جنوبی به همراه 5 ایالت جنوبی دیگر از ایالات متحده آمریکا در واکنش به انتخاب لینکلن که با گسترش برده داری به دیگر اراضی غربی مخالفت کرده بود. این 6 ایالت جنوبی ایالات کنفدرات آمریکا را تشکیل داده که با پیوستن 5 ایالت دیگر به آنان تعداد ایالات هم پیمان به 11 رسید.

12 آوریل 1861 - شلیک اولین گلوله های جنگ های داخلی آمریکا در فورت سامتر ، یکی از پایگاه های نظامی امریکا در ایالت کارولینای جنوبی بر سر مسئله حق ایالات جنوبی برای جدایی از ایالات متحده آمریکا. فرمان اولین سانسور رسمی دولت آمریکا توسط پرزیدنت لینکلن صادر شد و فعالیت های مبارزاتی شدیدی توسط ایالت های شمالی و جنوبی به راه انداخته شد.

1 ژانویه 1863 – صدور اعلامیه آزادی از برده داری توسط پرزیدنت لینکلن و اعطای آزادی به بردگان در اراضی عضو ایالات کنفدرات.

9 آوریل 1865 – پایان جنگ های داخلی با تسلیم شدن ژنرال رابرت ای لی از ایالات هم پیمان جنوبی در برابر ژنرال اولیسی اس. گرنت ، فرمانده نیروهای متحد در ناحیه آپاماتوکس در ویرجینیا.

1867 – خریداری اراضی آلاسکا از روسیه.

1882- آغاز برگزاری نشستی با خبرنگاران برای تحت تاثیر قرار دادن افکار عمومی توسط پرزیدنت گروور کلیولند .

1896 – حمایت دیوان عالی از قانونی بودن تبعیض نژادی بر اساس نظریه "مجزا اما برابر" پرونده پلسی در برابر فرگوسن .

1898 - اعلام آغاز جنگ آمریکا و اسپانیا در آوریل و خاتمه آن در آگوست. عهدنامه صلح که در ماه دسامبر توسط اسپانیا به امضا رسید استقلال کوبا را تضمین و فیلیپین، پورتو ریکو و گوام را به آمریکا واگذار کرد. با معرفی شدن روزنامه ها به عنوان روزنامه نگاری عوام پسند مقاله های تکان دهنده در صفحات اول روزنامه ها مصدومان ارتش را به خوانندگان عادی روزنامه ها تبدیل کرد.

نوامبر 1906 – بازدید پرزیدنت تئودور روزولت از مراحل ساخت کانال پاناما ناحیه کولون پاناما سیتی که اولین دیدار خارجی روسای جمهور آمریکا به شمار می رود.

1908 – آغاز دوره تولید انبوه توسط هنری فورد با تولید ماشین های کارآمد و کم هزینه که آمریکا را "موتوریزه" کرد.

1914 – ساخت کانال پاناما توسط آمریکا در آمریکای مرکزی، افتتاح آن و امکان جابجایی کشتی ها میان اقیانوس های آتلانتیک و آرام بدون دور زدن آمریکای جنوبی.

6 آوریل 1917 – وارد شدن آمریکا به جنگ جهانی اول با اعلام جنگ پس از نقض بی طرفی آمریکا توسط آلمان .

11 نوامبر 1918 - پایان جنگ جهانی اول به وسیله آتش بس در یازدهمین ماه، یازدهمین روز و یازدهمین ساعت.

1920 – اضافه شدن نوزدهمین اصلاحیه به قانون اساسی برای تضمین حق رای زنان. اولین پخش شبکه رادیویی در سراسر آمریکا توسط ان.بی.سی ( کمپانی پخش ملی)

1933 – افتتاح برنامه " اصلاحات جدید" توسط فرانکلین دی روزولت، به منظور تامین کار برای بیکاران، افزایش هزینه های زراعی و تثبیت بانک ها برای کاهش رکود اقتصادی در آمریکا. ایجاد برنامه های هنری فدرال برای ارائه حمایت های دولتی به فعالیت های هنری ( هنرمندان هنرهای تجسمی، هنرمندان تئاتر، موزیسین ها و نویسندگان ) ارائه شده در سازمان پیشرفت آثار ( دبلیو. پی. ای)

1935 – تصویب قانون امنیت اجتماعی توسط کنگره

7 دسامبر 1941 – حمله ژاپن به ناوگان دریایی آمریکا در پرل هاربر هاوایی (روزی که رسوایی آن برای همیشه باقی خواهد ماند) و تحریک آمریکا به وارد شدن در جنگ جهانی دوم.

7 می 1945 – تسلیم آلمان و پایان جنگ در اروپا و ادامه درگیری های نظامی در منطقه پاسیفیک. ژاپن با تسلیم شدن در 2 سپتامبر به جنگ در اقیانوس آرام خاتمه بخشید.

5 ژوئن 1947 – درخواست کمک برای بهبود اقتصاد اروپای جنگ زده توسط جورج سی مارشال وزیر امور خارجه آمریکا در جشن پایان تحصیلی دانشگاه هاروارد. کنگره در طول 4 سال بعد، 13 میلیارددلار کمک مالی برای طرح مارشال ( برنامه بازسازی اروپا) را به تصویب رساند. پرزیدنت ترومن قانون کمک های خارجی را برای ارائه این برنامه امضا کرد.

4 آوریل 1949 – تشکیل پیمان آتلانتیک شمالی ( ناتو) توسط آمریکا، کانادا و 10 کشور اروپای غربی برای ارائه کمک های نظامی دوجانبه در صورت مورد حمله قرار گرفتن هر یک از کشورهای عضو.

27 ژوئن 1950 – اعزام نیروی نظامی و کمک های دیگر نظامی توسط آمریکا و دیگر کشورهای سازمان ملل برای دفاع از جمهوری کره ( کره جنوبی) علیه حمله جمهموری دموکراتیک خلق کره ( کره شمالی) به این کشور.

21 ژوییه 1953 – امضا فرمان آتش بس برای پایان بخشیدن به جنگ در کره پس از مذاکرات یک ساله.

1954 – حکم دیوان عالی مبنی بر مغایر قانون اساسی بودن تبعیض نژادی در مدارس دولتی ( پرونده براون در برابر هیئت آموزش)

1955 – موافقت آمریکا برای کمک به آموزش ارتش ویتنام جنوبی ، آغازگر تعهد بیست ساله آمریکا برای اعزام نیروهای نظامی و منابع مورد نیاز برای درگیری ویتنام.

دسامبر 1955 – خودداری رزا پارکس از نشستن در قسمت عقب اتوبوس در مونتگومری ، آلاباما که آغازگر تحریم یک ساله اتوبوس ها به رهبری مارتین لوتر کینگ جونیور در اعتراض به تبعیض نژادی در اتوبوس های شهری بود. در 23 دسامبر 1956، دیوان عالی آمریکا دستور به لغو تبعیض نژادی در سیستم حمل و نقل اتوبوس ها داد . پیشرفت های مشابهی نیز در شهرهای جنوبی به دست آمد.

نوامبر 1956 – تثبیت کارآیی رادیو صدای آمریکا ( وی. او. ای) و رادیو اروپای آزاد در ارائه پیغام های سنجیده به مجارستانی های اسیر در مورد رویدادهای این کشور به وسیله انقلاب مجارستان .

25 ژوئیه – 4 سپتامبر 1959 – برگزاری نمایشگاه ملی آمریکا در پارک سوکولنیکی مسکو . وقوع مباحثه پشت پرده مشهور میان نیکسون معاون رئیس جمهور و خروشچف نخست وزیر شوروی در یکی از مدلهای خانه های آمریکایی نمایشگاه، زمانی که نیکسون از آمریکا در برابر اظهارات توهین آمیز نخست وزیر شوروی دفاع کرد.

5 می 1961 – اولین پرواز فضایی هدایت شده توسط انسان به وسیله فضانورد آلن بی شپرد جونیور .

20 فوریه 1962 – چرخش موفقیت آمیز بدور مدار زمین توسط جان اچ گلن جونیور اولین فضانورد آمریکایی .

اکتبر 1962 – خارج کردن سلاح های تهاجمی روسیه از کوبا پس از هشدار پرزیدنت جان اف کندی با این مضمون که هر گونه حمله از کوبا به کشورهای نیمکره غربی به اقدام متقابل از سوی آمریکا منجر خواهد شد.

2 ژوئیه 1964 – امضا قانون حقوق مدنی توسط پرزیدنت جانسون و تحریم اعمال تبعیض در مکان های عمومی بر اساس نژاد و رنگ.

1965 – توسعه قوانین اجتماعی در زمینه آموزش، مراقبت های بهداشتی برای سالمندان، مسکن و بازسازی بافت شهری و کمک های فدرال به فعالیت های هنری. کنگره هم چنین با تصویب لایحه حق رای، قانون حقوق مدنی سال 1964 را تکمیل کرد.

ژانویه 1968 – به تصرف در آمدن کشتی جمع آوری اطلاعان پوئبلو یو.اس.اس توسط نیروهای کره شمالی .

20 ژوئیه 1969 – فرود نیل آرمسترانگ و ادوین آلدرین فضانوردان آپولو 11 بر روی ماه (گام کوچکی برای بشریت ؟ )، واقعه ای که از فاصله 400 هزار کیلومتری زمین پخش تلویزیونی شد.

فوریه 1972 – مسافرت پرزیدنت ریچارد نیکسون به پکن جهت ملاقات با رهبران جمهوری خلق چین . او در ماه می با رهبران شوروی در مسکو ملاقات کرد. او اولین رئیس جمهور آمریکا بود که در دوران ریاست جمهوری از هر دو کشور بازدید کرد.

9 اوت 1974 – استعفای پرزیدنت نیکسون از ریاست جمهوری در شروع مخفی سازی جریان واترگیت. او اولین رئیس جمهوری است که استعفا داده است. جرالد آر فورد ، معاون رئیس جمهور جانشین او شد.

11-19 ژوئیه 1975 – متصل شدن دو فضاپیمای سویوز شوروی و آپولوی آمریکا به یکدیگر در فضا.
11 سپتامبر 1978 – خاتمه نشست سران خاورمیانه به حمایت آمریکا در کمپ دیوید با توافق مناخم بگین نخست وزیر اسرائیل و انور سادات از مصر در مورد چارچوبی برای عهدنامه صلح.

1 ژانویه 1979 – برقراری روابط سیاسی کامل میان آمریکا و جمهوری خلق چین

4 نوامبر 1979 – اشغال سفارت آمریکا در تهران توسط شبه نظامیان ایرانی و به اسارت گرفتن 68 نفرو تقاضای بازگشت شاه که برای درمان پزشکی از ایران خارج شده بود به ایران. با خودداری این تقاضا توسط پرزیدنت کارتر، شبه نظامیان 13 نفر از زنان و سیاه پوستان را آزاد کرده و به دنبال آن تحریم هایی برای ایران در نظر گرفته شد.

20 ژانویه 1981 –آزاد شدن گروگان های آمریکایی در تهران دقایقی پس از ادای سوگند توسط پرزیدنت رونالد ریگان به عنوان رئیس جمهور آمریکا .
1981 – انتخاب سندرا دی اوکانر به عنوان اولین قاضی زن دیوان عالی

8 دسامبر 1987 – امضای عهدنامه ای توسط پرزیدنت ریگان و میخائیل گورباچف رئیس جمهور شوروی برای از بین بردن تمامی سلاح های هسته ای با برد کوتاه و متوسط در نشستی در واشنگتن دی سی.

17 ژانویه 1991 – آغاز جنگ خلیج فارس با حمله هوایی نیروهای آمریکایی علیه تسهیلات کنترلی و فرماندهی عراق در پاسخ به حمله عراق به کویت. پس از 43 روز حمله زمینی و هوایی کویت آزاد شد و عراق آتش بس را پذیرفت.

8 دسامبر 1993 – امضا عهدنامه تجارت آزاد آمریکای شمالی ( نفتا) توسط پرزیدنت بیل کلینتون برای روابط تجاری آزاد میان آمریکا، کانادا و مکزیک.

7 نوامبر 2000 – خاتمه یافتن یکی از نزدیک ترین رقابت های ریاست جمهوری آمریکا با رای دیوان عالی با انتخاب جورج دبلیو بوش به عنوان چهل و سومین رئیس جمهور.

11 سپتامبر 2001 – ربودن هواپیماهای خطوط مسافربری آمریکا توسط تروریست ها و برخورد آن با برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک و پنتاگون در واشنگتن دی سی و کشته شدن بیش از 3000 نفر.

مارس 2003 – آغاز حمله نظامی در عراق توسط پرزیدنت بوش با حمایت یکپارچه کنگره. در 3 آوریل تفنگداران دریایی آمریکا با عبور از رود دجله به بغداد نزدیک تر شدند.

دسامبر 2003 – دستگیر شدن صدام حسین، دیکتاتور عراقی توسط نیروهای نظامی آمریکا در مخفیگاهی در زیرزمین در جنوب شرقی تکریت . او در سال 2006 اعدام شد.

ژوئیه 2005 – انتخاب جان جی رابرتس توسط پرزیدنت بوش به جای سندرا دی اوکانر قاضی دیوان عالی. با مرگ ویلیام رن کوئیست رئیس دیوان عالی کشور در 3 سپتامبر همان سال، پرزیدنت بوش قاضی رابرتس را به عنوان رئیس دیوان عالی کشور برگزید.


اوت 2005 – وقوع طوفان کاترینا در خلیج مکزیک و تخلیه خانه های نیو اورلیان و ساحل رودخانه می سیسیپی توسط هزاران تن از ساکنان سواحل خلیج مکزیک که یکی از بزرگترین موارد تخلیه خانه ها در تاریخ آمریکا به شمار می رود.
ژانویه 2007 – نانسی پلوسی نماینده کنگره، به عنوان اولین زن به ریاست مجلس نمایندگان در کنگره صد و دهم انتخاب شد.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:56 توسط حامد پور .قائم مقامی |

فن آوری نانو هرچند نوید بخش است ولی سئوالاتی را مطرح می کند

برنامه های تلویزیونی جنبه های اخلاقی و ایمنی صنعت جدید را بررسی می کنند


نوشته پل لویتان
عضو هیئت تحریریه America.gov

واشنگتن – در سال 2007، بیش از 60 میلیارد دلار از کالاهائی که به کمک فن آوری نانو تولید شدند – قطعاتی در اندازه های میکروسکوپی – به فروش رفته است. بر اساس برآوردها، این میزان ممکن است تا سال 2014 به 2.6 تریلیون دلار افزایش یابد. رشد سریع فن آوری نانو، اهمیت ملاحظات اخلاقی و ایمنی ناشی از این فن آوری جدید را مطرح کرده است.

سناتور ران وایدن ، سخنران اصلی مراسم 2 آوریل در مرکز بین المللی وودرو ویلسون برای دانش پژوه هان در واشنگتن گفت "هنوز در کشور سعی می کنند بفهمند واقعاً فن آوری نانو چیست."

مرکز توجه گردهمآئی پیش نمایش فیلم سه قسمتی تلویزیونی فن آوری نانو به نام "قدرت قطعات ریز " بود که قرار است در ماه آوریل از تلویزیون عمومی ایالات متحده پخش گردد. رویداد مرکز ویلسون بخشی از برنامه مخصوص هفته نانو در سال 2008 بود. این مراسم به مدت یک هفته با تمرکز بر پیشرفت های فن آوری نانو و سوالاتی در ارتباط با کاربرد آن که تا کنون به آن پاسخ داده نشده است، برگزار می گردد.

دانشمندان به فن آوری نانو- ساختن قطعات میکروسکپی و یا حتی در اندازه مولکولی – از قابلیت کمک به تولید دارو، حفاظت از محیط زیست، انرژی و اکتشافات فضائی برخوردار است.

در آینده، "میکروب های" مکانیکی که به داخل ارگان های زنده تزریق می شود، ممکن است قادر به مبارزه با باکتری ها و ویروس های بیماری زا، از بین بردن سلول های سرطان زا، و یا جایگزین دارو شوند. روبات های میکروسکپی ممکن است قادر به ترمیم و یا حتی تولید قطعات پیچیده و یا خارج ساختن مواد آسیب رسان ازمحیط زیست باشند.
نگاه کنید به این تارنما.

اما فیلم "قدرت قطعات ریز" با استفاده از چندین وضعیت فرضی که توسط روزنامه نگار، گزارشگر تلویزیونی و نویسنده معروف، جان هاکنبری مطرح گردیده است، نگرانی های بالقوه اخلاقی و ایمنی استفاده از فن آوری نانو را بررسی می کند.

در بخشی از این فیلم، دو پسر مردی مسن که تنها زندگی می کند ولی اغلب گم می شود، در نظر دارند با استفاده از فن آوری نانو،– قطعه ای را که قادر به تشخیص مکان وی با استفاده از سیستم جهانی مکان یابی (GPS) است در بدن وی نصب نمایند، اما ناچار با سئوال معروف اورول در مورد حق زندگی خصوصی پدر خود، مواجه هستند.

در بخش دیگر فیلم، شهردار یک شهر تصمیم می گیرد از فن آوری نانو برای پاکسازی یک منبع آلودگی خطرناک که مخزن آب آشامیدنی شهر را تهدید می کند، استفاده کند. علیرغم منافع آشکار این کار، دستورالعمل این کار ناشناخته است و سئوالات تردید آوری در باره اثرات استفاده از فن آوری نانو در این پاکسازی که می تواند بر محیط زیست بر جا گذارد، مطرح می شود.

یک مثال از مواد ابداعی که اثرات زیان باری بر انسان گذارده، پنبه نسوز است. ماده معدنی مقاوم به آتش و حرارت که مورد استفاده کلی، به خصوص در اوایل و اواسط قرن بیستم در ساختمان سازی و تولیدات صنعتی قرار گرفت. سال ها بعد، دانشمندان تشخیص دادند که تماس طولانی با پنبه نسوز ممکن است سرطان زا باشد شود. ادامه استفاده از این ماده ممنوع شد و برنامه های پر هزینه ای برای خارج نمودن این ماده از محیط زندگی به اجرا در آمد.

شرکت کنندگان در رویداد مرکز ویلسون توافق داشتند که آزمایش و مناظرات عمومی برای اطمینان از این مطلب که فن آوری نانو تبدیل به "پنبه نسوز جدیدی" نخواهد شد، ضروری است.

به گفته وایدن: "نکته مهم درباره این قبیل برنامه های تلویزیونی این است که به ما شانس نشان دادن این مطلب در رسانه ها را می دهد که بالاترین الویت دولت، در این زمینه، حفظ ایمنی مردم و مصرف کنندگان است."

فیلم "قدرت قطعات ریز" مشترکاً توسط دو موسسه از ایالات متحده، وزارت انرژی و بنیاد ملی علوم و یک گروه از سازمان های همکار غیر دولتی تولید شده است.

برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به تارنمای:
http://powerofsmall.org/ و http://www.nisenet.org/nanodays

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:7 توسط حامد پور .قائم مقامی |

جدیدترین ابزار اینترنتی برای كنترل بیماری های مسری در حال ظهور

بنیاد گوگل به عرصه تجاری تشخیص ژنتیك دیجیتال وارد می شود



نویسنده: شریل پلرین
عضو هیئت تحریریه

آتلانتا – در عصر بیماری های كشنده ای مانند ایدز/ HIV و بیماری های در حال ظهور، مانند آنفولانزای مرغی حاد، و سل مقاوم در برابر چندین دارو، زیر نظر داشتن بیماری ها برای تشخیص سریع و واكنش در مقابل آن ها، بسیار مهم است.

تا اوایل دهه 1990، چنین نظارتی، شامل جمع آوری و تجزیه و تحلیل اصولی اطلاعات، بیشتر در برگیرنده ثبت و نگهداری اطلاعات بصورت دستی و گزارش كردن رسمی شیوع بیماری ها به سازمان بهداشت جهانی (WHO) توسط وزارت خانه های بهداشت كشورهای عضو بود.

امروزه شمار فزاینده ای از سازمان های مبتنی بر اینترنت، از طریق دریافت اطلاعات از مشتركان یا جمع آوری آن از طریق ارتباط رایانه ای از وسایل الكترونیك، گروه های گفتگو و پایگاه های تارنمای اینترنتی دیگر به صورت 24 ساعته، و ارسال هشدار از طریق پست الکترونیکی، به زیر نظر گرفتن بیماری های مسری در حال ظهور كمك می كنند.

بنا بر اطلاعیه منتشر شده در پایگاه تارنمای سازمان بهداشت جهانی ، اكنون بیش از 60 درصد گزارش های اولیه آن در مورد شیوع بیماری ها از منابع غیر رسمی نشأت می گیرند.

حتی Google.org، كه ارگان نیكوكاری محبوب ترین موتور جستجوی دنیا است، اجرای پروژه ای را به نام "پیش بینی و جلوگیری " آغاز نموده كه، طبق اطلاعیه منتشر شده توسط گوگل، توسط یك دانشمند بیماری های مسری به نام دكتر لری بریلیانت هدایت می شود و هدف آن "استفاده از اطلاعات و فن آوری به منظور توانمندسازی جوامع برای پیش بینی تهدیدهای در حال ظهور و جلوگیری از آنها پیش از تبدیل شدنشان به بحران های محلی، منطقه ای یا جهانی است."

تشخیص دیجیتال

پست برنامه نظارت بر بیماری های در حال ظهور (ProMED)(1) كه بخشی از جامعه بین المللی بیماری های مسری (2) است، به عنوان یك سیستم آزمایشی، در سال 1993 آغاز گردید. این سیستم، قدیمی ترین سامانه گزارش الكترونیك بیماری های مسری و مواد سمی در حال ظهور در جهان است.

اشتراك رایگان و برای همه منابع آزاد است؛ ProMED با 45,000 مشترك در سرتاسر دنیا ارتباط برقرار می كند و به هفت زبان گزارش می دهد. همه گزارشات قبل از قرار گرفتن روی شبكه اینترنت، توسط هیئتی از مجریان متخصص، بازبینی می شوند.

دكتر استیون مورس از دانشگاه كلمبیا در خلاصه ای از یك كارگاه در سال 2007 تحت عنوان "كنترل و تشخیص جهانی بیماری های مسری: ارزیابی چالش ها، یافتن راه حل ها" نوشت كه ProMED یكی از اولین منابعی بود كه شیوع ایبولا را در كیكویت در جمهوری دموكراتیك كنگو در سال 1995، شیوع ویروس نیل غربی را در ایالت نیویورك در سال 1999، و شیوع سندروم تنفسی حاد را در چین در سال 2003 گزارش داد.

دكتر مارجوری پولاك از ProMED در یك سخنرانی در همایش بین المللی در مورد بیماری های مسری در حال ظهور (ICEID)(3) كه از 16 تا 19 مارس در آتلانتا برگزار شد، می پرسد: "ما چه درس هایی گرفته ایم؟ ما در یك روستای جهانی زندگی می كنیم. هیچ نهادی به تنهایی دارای توان كامل برای تأمین همه نیازها و پوشش دادن همه مبانی در زمینه نظارت بر بیماری ها نیست."

مورس گفت كه ProMED ایجاد شبكه های تشخیص دیجیتال بیشتری را، از جمله شبكه اطلاعات بهداشت عمومی جهانی(4) كانادا و شبكه جهانی هشدار و واكنش شیوع (5) وابسته به سازمان بهداشت جهانی تشویق كرده است.

به یک مقاله مربوط مراجعه کنید.
http://www.america.gov/st/health-english/2008/March/20080318183104abretnuh0.8928491.html

شبكه های دیگر عبارتند از: سامانه اطلاعات پزشكی كمیسیون اروپایی (MedISys)(6) كه یك سامانه هشدار خبری فوری در مورد موضوعات پزشكی است كه روزانه بیش از 20,000 مقاله را از 800 منبع تارنمای اینترنتی مرور كرده و مقالات به 25 زبان را طبقه بندی می نماید؛ و HealthMap كه یك شبكه خودكار رایگان است كه اطلاعات در مورد شیوع بیماری های مسری را از خبرگزاری ها، گزارشات RSS، لیست های پستی ProMED و هشدارهای سازمان بهداشت جهانی جمع آوری می كند. سپس این شبكه، اطلاعات را سازمان دهی كرده و به صورت فوری و مستقیم، در قالب نقشه های تصویری نمایش می دهد.

HealthMap كه محصول بخش علوم و فن آوری بهداشتی (7) مشترك بین دانشگاه های هاروارد و انستیتو تکنولوژی ماساچوست است، توسط كلارك فرایفلد، طراح نرم افزار پژوهشی در برنامه انفورماتیك بیمارستان كودكان (8)، و جان براونستاین، استادیار پزشكی كودكان در دانشكده پزشكی هاروارد، ایجاد شد.

به اظهار دكتر جیمز ویلسن در نشریه "پیشرفت های انجام شده در زمینه كنترل بیماری ها در سال 2007"، پروژه آرگوس، یك سامانه تشخیص و رهگیری رویداد بیولوژیك جهانی متعلق به دولت ایالات متحده است كه هشدارهای اولیه ارائه می كند. تحلیلگران چند زبانه، منابع جهانی را به 34 زبان پوشش می دهند. آرگوس تا 3,300 پرونده مربوط به موارد بیولوژیك را مدیریت نموده و در فصل آنفولانزای سال 2007، نزدیك به 3,000 گزارش رویداد را در 128 كشور و به 27 زبان منتشر كرد.

هشدار به موقع

توجه طرح پیش بینی و جلوگیری Google.org به بیماری های مسری در حال ظهوری معطوف است كه به دلیل تغییر آب و هوا، شهری شدن، افزایش سفر و تجارت بین المللی، و ارتباط نزدیك تر میان مردم و حیوانات، در حال افزایش یافتن هستند.

اغلب بیماری های در حال ظهور جهان، بیماری های حیوانی هستند كه به مردم سرایت می كنند.
به یک مقاله مربوط مراجعه کنید.
http://www.america.gov/st/health-english/2008/March/20080314142654lcnirellep0.7607691.html

بریلیانت در یك سخنرانی در همایش بین المللی در مورد بیماری های مسری در حال ظهور 2008 گفت كه این تلاش از دو طریق مرتبط به یكدیگر برای پیش بینی و جلوگیری پشتیبانی می كند. اولین شیوه، طراحی نقشه آسیب پذیری است كه به معنی تشخیص این مطلب است كه كدام جمعیت ها كمترین دسترسی را به مراقبت بهداشتی داشته یا هیچگونه دسترسی به آن ندارند و احتمالا برای بقای خود با حیوانات زندگی می كنند یا به آنها وابستگی دارند، و همچنین شناسایی "نقاط داغ" كه وقوع بیماری ها در آنها از بالاترین میزان احتمال برخوردار است.

دومین شیوه عبارت است از: ایجاد سامانه هایی برای تشخیص بهتر تهدیدها از طریق استفاده از روش های مبتكرانه برای یافتن سریع تهدیدها در هرجایی كه رخ می دهند، تأیید شیوع بیماری ها و شناسایی علت آنها، و دادن هشدار به طرف های مربوطه اصلی، از روستاییان گرفته تا مسئولان بهداشتی جهانی.

بریلیانت اضافه كرد: "فن آوری و دسترسی به منابع متعدد اطلاعات ما را به این امكان نزدیك تر كرده است و این چیزی است كه Google.org می خواهد به پشتیبانی از آن كمك كند. ما می خواهیم كه به پژوهشگران و قهرمانان بهداشت عمومی در اینجا و در این اتاق و در سرتاسر جهان بپیوندیم تا مرزهای دانستنیها را در مورد مكان، ماهیت، چگونگی و زمان شیوع بعدی، و وقوع بیماری قابل انتقال در حال ظهور بعدی به عقب برانیم.

اطلاعات بیشتر در مورد ProMED و HealthMap در تارنماهای این دو سازمان در دسترس است.
http://www.promedmail.org/pls/otn/f?p=2400:1000
http://www.healthmap.org/en



1. Program for Monitoring Emerging Diseases
2. International Society for Infectious Diseases
3. International Conference on Emerging Infectious Diseases
4. Global Public Health Information Network
5. Global Outbreak Alert and Response Network
6. European Commission’s Medical Intelligence System
7. Division of Health Sciences and Technology
8. Children's Hospital Informatics Program

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:45 توسط حامد پور .قائم مقامی |

سخنرانی امام جمعه مشهد:
روزعاشورا- شب شام غريبان
مقابل گنبد امام رضا
کارناوال و پارتی سيد الشهدا بود!

لم الهدی امام جمعه مشهد، از موضع خود و همفکرانش که به جمع روحانيون قشری و مرتجع تعلق دارند، مسائلی را در ارتباط با عاشورای امسال در ايران مطرح کرد، که بخشی از آن اعتراض روحانيون به بساطی است که امسال مداحان دولتی درايران برپا کردند. البته آن بخش مدرن ماجرا که امثال علم الهدی مدعی آن هستند، بخش ديگرش قمه و تعزيه آن اداها و خرافاتی است که امسال وسيعا بدان دامن زده شد و علم الحدی معترض آن نيست.

امام جمعه مشهد گفت:

چقدر از اين ازدواج های خانمان ويران كن از سر كلاس های دانشگاهی و دبيرستانی واز مسير خيابان ها و محله و اطراف افراد بی عفت و بی‌بند وبار تشكيل شده است؟ متاسفانه ما درصدد علاج نيستيم . مجلس عزای سيدالشهدا حريم ولايت است نه منكر. ابزار موسيقی آوردند در مجلس امام حسين و يك مداح كه در واقع مداح نيست و يك خواننده لاابالی با يك منطق ترانه ای واشعار مبتذل است برنامه اجرا می كند. وقتی اينطور است نتيجه اش جز تحريك و تهييج آن دختر و پسری است كه به خاطر اين صدای خوش و ترانه مبتذل در مجلس آمده اند و مجلس سيد الشهدا را به پارتی مبدل كرده اند؟ آخه اين چه ظلمی است به امام حسين؟ اين چه دشمنی است با اهل بيت پيغمبر؟ بابا اين از عمر سعد هم بدتره! خون حسين بن علی ملعبه شهوت رانی و عياشی شده. بعد هم می گن بايد جوان ها جذب مجالس بشند. كدوم جوان ها؟ توی خيابون اين شهر مقابل گنبد امام رضا، در برابر چشم گريان عزاداران سيدالشهدا هيات راه می‌اندازه با الات موسيقی، كارناوال موسيقی جلوی هيات. همون كارناوالی كه جلوی زن وبچه داغديده امام حسين دم دروازه شام راه انداختند. آخه اين چه دشمنی با است با امام حسين كه به اسم دوستی با او داريد اجرا می كنيد؟

----------------------------------

برگرفته از سایت  "پیک نت"

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:41 توسط حامد پور .قائم مقامی |

اتهام من: زن بودن

Today, January 23, 2008, 6 hours agoGo to full article

بعد از مدتی طولانی به ایران برگشته ام. روز اول هنوز حسابی گیج می زنم، تاکسی گرفتن، از خیابان گذشتن، خرید کردن و هرج و مرجی که در همه جا موج می زند... روز دوم اما دوباره همه چیز برایم عادی می شود.. با دوستان قدیمی ام در خوابگاه قرار دارم، مسیرم میدان رسالت است، تمام شجاعتم را جمع می کنم تا از میان ماشینهایی که با سرعت می گذرند رد شوم و متلکهایی که از طرف تقریباً تمام مردانی که از کنارشان رد می شوم می شنوم. با خودم فکر می کنم اگر اینها، هر روز، به همه زنانی که می بینند متلک بگویند، جداً چرا خسته نمی شوند؟ سوار تاکسی می شوم، وای، این یکی را دیگر فراموش کرده بودم، برداشتن کوله پشتی بزرگی که حائل خودم و بدن حریص مسافر کناریم قرار دهم. از تاکسی که پیاده می شوم، کمرم به خاطر آنکه تمام مدت خودم را به در چسبانده بودم درد گرفته است...

وارد اتاقک بازجویی خوابگاه میشوم. میگویم مهمانم و شناسنامه ام را میدهم. ناظمه خوابگاه می پرسد: پس میزبانت کجاست؟ با موبایلت زنگ بزن و بگو بیاید. موبایل ندارم و شماره داخلی شان هم مشغول است. مجبورم کیفم را پیش ناظمه بگذارم و بروم سراغ دوستم، در این سرمای شدید تا در نگهبانی بیاورمش تا کارتش را بگذارد و مرا تحویل بگیرد... و من بالاخره اجازه ورود به زندان نازنینی را میگیرم که چهار سال تمام در آن زندگی عجیب و غریبی را تجربه کرده ام...

و آنجا همه چیز مثل همیشه است؛ تند تند اخبار دانشگاه و دوستانم را می پرسم، خبر امید دهنده ای در کار نیست، حالا خیلی های دیگر زندانی شده اند، حکم تعلیق و اخراج خورده اند یا ستاره هایشان بیشتر شده. تعدادی هم یا برای فوق می خوانند یا اگر این چهار سال بچه های خوبی بوده اند، حسابی درس خوانده اند و سرشان را از توی کتاب در نیاورده اند، حالا به مدد نمره های بالا، پر کشیده اند...

 ساعت ده شب  است، مسئول حضور و غیاب در میزند، مرا می شناسد، لبخند می زند که: وای چقدر رنگ و رویت باز شده، بعد سری تکان می دهد و می گوید: همه بچه ها وقتی از خوابگاه می روند رنگ و رویشان باز می شود. او که می رود بچه ها برایم از دختر اتاق کناری می گویند که هر از گاهی با قرص خودکشی می کند، از فروشنده زن فروشگاه کوچک خوابگاه که روابط عجیبی با یکی از دختران دارد و خیلی اتفاقات دیگر که گر چه شاید تکرار هر روزیشان عادی شده باشد، اما حقیقت تلخ پشت آنها، هرگز عادی نخواهد شد...

فردا با دوست دیگری میدان ونک قرار دارم، ون سبز رنگ، دقیقاً جلوی در کافی شاپ پارک کرده و در دقایقی که منتظر دوستم نشسته ام، شکارهای امروزشان را می بینم که از هر قشر و با هر ظاهر و لباسی هستند و انگار تنها گناهشان یا بد شانسی شان گذشتن از میدان ونک در آن ساعت از روز بوده است... دوستم می رسد، با هم می گوییم و می خندیم و برای لحظاتی همه چیز و همه کس را فراموش کرده ایم که مردی از کنار میزمان رد می شود و با نیشخند می گوید: اینقدر فک زدید خسته نشدید؟ با پوزخند او، دوباره بر میگردیم به این دنیای لعنتی، می خواهم جوابش را بدهم که دوستم مانع می شود، در عوض، آرام تر صحبت می کنیم؛ دوستان من به این اتفاقات عادت دارند من اما نه... گر چه در جایی که حکومت به راحتی به خود این اجازه را می دهد که درباره جزئی ترین و شخصی ترین روابط و سلایق افراد جامعه اعمال قدرت و تعیین تکلیف کند چندان هم عجیب نیست که مردم هم خود را محق بدانند که در کار همدیگر سرک بکشند و فضولی کنند و این دیگر عادتشان شده است.

در جمع ایرانیان خارج از کشور هم کم و بیش وضع به همین منوال است. نگرانی دختران ایرانی، پسرهای ایرانی سطحی نگر دانشگاه است که مجبورند در میان آنان به شکلی لباس بپوشند که بهانه دستشان ندهد چرا که پسران ایرانی به راحتی به خود اجازه می دهند درباره نحوه لباس پوشیدن، حرف زدن و رفتار تو، با وقاحت تمام، حتی در مقابل دیگران، متلک بگویند.

در میهمانیهای ایرانی هم بحث به سرعت به مسائل جنسی کشیده می شود، اگر پانتومیم بازی می کنیم، بازیمان حول کلمات جنسی دور می زنند (انگار از آزادی فقط همین را فهمیده باشیم)، رد و بدل کردن اطلاعات دختران جدیدالورود، اخبار جدید دوست دختر و پسری، تجربیات پسرها از محله های خاص شهر و ... بحث داغ مجلس است.

 از خودم می پرسم چرا یک پسر خارجی هرگز تا به حال مرا لمس نکرده است؟ چرا آنها اینطور حریصانه سر تا پایم را ورانداز نمی کنند، چرا پسران ایرانی حتی در سنین بالا هنوز نتوانسته اند با این بخش اساسی زندگیشان کنار بیایند؟ آنها اگر دوست دختر دارند، چشمشان باز هم دنبال دختران دیگر است و این آتش دائمی، گویا خاموشی ناپذیر است، مانند نوجوانان پانزده، شانزده ساله از تعریف کردن جوکها و متلکهای جنسی در جمع دوستان یا دختران احساس لذت و قدرت می کنند؛ دختران ما هم هنوز از پسران می ترسند که مبادا می خواهند از آنها سوء استفاده کنند، پسران می ترسند نکند دختران نقشه ای در سر دارند، می خواهند از آنها باج بگیرند و یا انتظار ازدواج دارند... و این دیوار نامرئی جنسیت، در جزء جزء روابط به شدت خودنمایی می کند... به همین خاطر است که دختران، دوستی با پسری خارجی را ترجیح می دهند، و آنزمان است که تفاوت فاحش فرهنگ جامعه بسته مرد سالار خود را لمس میکنند..  اما با این حال، از آنجایی که مسئله بکارت هنوز برای بسیاری از آنها یا خانوادشان تابوی بزرگیست، بالاجبار باز به پسران ایرانی (که هر چه باشد همین یک نکته را رعایت می کنند!!) رو می آورند. برای پسران هم مخ زدن یک دختر ایرانی که آنقدر در زندگی خود محبت و احترام ندیده است که تسلیم اولین لبخند و سلام می شود، کار ساده تری است و بدین شکل، این دور تسلسل همچنان ادامه میابد...

به خاطرم می آید مدتی پیش، پسری ایرانی در یک استخر عمومی، بدن زنی را لمس کرده بود و جریمه سنگینی که دولت او را مجبور به پرداختنش کرد، اتفاق مشابهی در آسانسور از طرف یک ایرانی دیگر رخ داده بود که دوستانم خبرش را تا مدتها با عنوان «شیرین کاری یک ایرانی» برای هم فوروارد می کردند؛ او هم به پرداخت جریمه بسیار بالایی مجکوم شد. در هر حال، در یک جامعه قانونمند، اگر هر از گاهی چنین شیرین کاری هایی!! از کسی سر بزند، همان یکبار سرش چنان به سنگ خواهد خورد که برای همیشه چنین فکری به خاطرش خطور نکند...

گل پسر ایرانی، با چند سال زندگی در خارج، خواهد فهمید که او دیگر یک انسان بی گناه نیست که چون شهوتش زیاد است، در برابر دلبرکان جور واجور حق دارد لجام از دست بدهد و اگر اتفاقی افتاد، گناه را گردن غریزه خدادادی و بزک و دلبری دخترکان بیاندازد. دیگر چکمه یک زن که سهل است بدن برهنه هم برایش حکم تبرج نخواهد داشت! او مجبور است درک کند که مانند همه مردان دیگر آن سرزمین، کنترل رفتار و نگاه خود را داشته باشد و دیگر دختر بازی پس از تاهل، داشتن همزمان چندین دوست دختر و ... داستانهای افتخار آمیزی در جمع دوستان نیست.

در مقابل، قانون حکومت ما چه می کند؟ طرح جدید امنیت اجتماعی چه هدفی دارد؟ آیا غیر از این است که این طرح، بخش ضعیف و نیازمند حمایت جامعه را نشانه گرفته است؟ زنانی که قرنهاست در زندگی خانوادگی، محل کار، اجتماع و ... مورد انواع تجاوزات مردان غریبه و حتی همسران خود واقع می شوند؛ زنانی که تنها گناهشان زیبایی و ظرافت خداداد آنهاست؛ زنانی که آنها را وسوسه گران شیطانی می خوانند.

آخر این طرح، چگونه می تواند امنیت جامعه آشفته ای را تامین کند که متجاوز را تبرئه و قربانی را مجازات می کند؟ در این فرهنگ، تو اگر زن باشی متهمی...

و من این چند روزباقی مانده را ترجیح می دهم در خانه بمانم و کتاب بخوانم، گر چه دلم برای خیابانهای تهران خیلی تنگ شده بود، اما حالا که برگشته ام، در نظرم، این شهر، دیگر همانی نیست که می شناختم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:0 توسط حامد پور .قائم مقامی |

پان پراگ، ماده مخدري است كه جديدا   در غالب آدامس وارد ايران شده است .

پان پراگ، راجا، تايتانيك، ناس خارجي، پان پاكستان، پان عربي، ويتامين، ملوان زبل، پان اسفناج   وگوتكا

هنوز داستان مصيبت و بدبختي هاي اكستازي كه هزاران معتاد مفنگي روي دست خانواده ها گذاشت، به آخر نرسيده بود كه چند ماه قبل، سر و كله يك مخدر توهم زاي ديگر در بازار ايران و خصوصا در مناطق شرقي پيدا شد؛ مخدري كه اين بار در بسته هاي شكيل با عكس هاي هنرپيشه هاي خوش تيپ هندي و پاكستاني به عنوان آدامس ، پاستيل و پودرهايي با طعم نعنا و خوشبوكننده دهان وارد شده است.

اين آدامس هاي مخدر را خيلي راحت مي شود مثل سيگار از مغازه ها خريد؛ به طوري كه خانواده هايي كه تفاوت اكس و استامينوفن را از  هم نمي فهميدند، عمرا بفهمند آدامس ها و خوشبوكننده هاي پان چيست و تا به خودشان بيايند، آنچه نبايد بشود، اتفاق مي افتد.

خطر اساسي اين است كه اين بار طعمه ها، بچه هاي خردسالي هستند كه 2 آدامس بادكنكي را به زور مي چپانند توي دهانشان و آن را تق و تق مي تركانند. لطفا يكي اين آژير خطر را به صدا دربياورد.

اكس، قرص شادی، فراری، میتسوبیشی، گشنیز، happy، صلیب، تویوتا، سان، يا - با( Ya-ba) ، ع،Speed ،عشق و آتش و ... ؛ سر و كله اكس و تركيبات آمفتامين كه توي بساط موادفروشهاي شمال شهري ايران پيدا شد، هيچ آژير خطري به صدا درنيامد. اكس با همه مخدرهاي ديگر تفاوتي از زمين تا آسمان داشت؛ قرصي در بسته هاي شيك و خوشرنگ با اسامي توپ... قرصهايي كه بين جوان ها پخش شده و آدم را خفن مي برد به هپروت؛ منقل و دود و بوي گند و كثافت هم نداشت، بنابراين لابد مثل ترياك، هروئين، كوكائين و ... ترسناك نبود

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:39 توسط حامد پور .قائم مقامی |

جهان از روی ارقام



آمريكا از روی ارقام

42- درصد آمريكايی هايی كه از پرگويی با تلفن همراه ابراز نارضايتی می كنند.

10- شمار ايالاتی كه كاج را درخت رسمی خود می دانند.

75- درصد آمريكايی هايی كه ظرف دو سال گذشته مورد معاينه چشم قرار گرفته اند.

22- درصد زنان بين 18 تا 34 سالی كه به بازی های ويديويی می پردازند.

48- درصد مردان بين 18 تا 34 سالی كه به بازی های ويديويی می پردازند.

27- درصد دانش آموزان مدرسه كه هيچ كلاسی را به دليل ابتلا به بيماری از دست نداده اند.

1 از دو- آمريكايی های علاقمند به صدور كارت های شناسايی ملی.

66- درصد آمريكايی های مايل به بازديد از يك پارك ملی طرف دو سال آينده.

53- درصد شكايت های قلابی مربوط به اينترنت.

12.7- نرخ فقر ايالات متحده در سال 2004.

10- درصد آمريكايی هايی كه خريد آغاز سال تحصيلی را هر سال از يك مغازه انجام می دهند.

20- درصد بزرگسالانی كه اظهار می كنند خلاق ترين تفكراتشان در اتومبيل هايشان صورت می گيرد.

7 از 10- تعداد بزرگسالانی كه از نياز به ورزش بيشتر صحبت می كنند.

منابع: يو اس ای تودی(1)، آمريكن دموگرافيكس(2)، اسكواير(3)








1. USA Today
2. American Demographics
3. Esquire

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 22:9 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آمريكا به نقل اعداد



10 تعداد گالن های آبی كه آمريكايی ها در روز برای شستن ظروف استفاده می كنند
4.3 ميليون آمريكايی در سال 2004 از گراند كانيون(1) ديدن كردند
2.3 ميليون نظامی قديمی در كاليفرنيا زندگی می كنند
45 درصد آمريكايی ها تعطيلاتی را ترجيح می دهند كه فعاليت های آن برنامه ريزی نشده باشد
66 درصد آمريكايی ها از صحبت كردن زوج يا همسرشان با تلفن همراه حين قرار ديدار ناراحت می شوند
5/1 تعداد آمريكايی ها از وزن خود راضی هستند

49 درصد آمريكايی ها تقريبا هرشب خوب می خوابند
21.8 درصد آمريكايی ها چادر زدن در طبيعت را محبوب ترين فعاليت ورزشی خود معرفی می كنند
35 درصد آمريكايی ها حاضرند جهت خريداری محصولات امن تر برای محيط زيست پول بيشتری بپردازند
42 درصد آمريكايی ها دست كم يك بار در هفته به بازی های تلفن همراهشان مشغول می شوند
63 درصد مردان آمريكايی پيشنهاد ازدواج از جانب زنان را بدون اشكال می دانند
55 درصد زنان آمريكايی پيشنهاد ازدواج از جانب زنان را بدون اشكال می دانند

منابع: يو اس ای تودی(2)، آمريكن دموگرافيكس(3)، ايسكواير(4)













1. Grand Canyon
2. USA Today
3. American Demographics
4. Esquire

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 21:39 توسط حامد پور .قائم مقامی |

صانعي: ثابت کردم ديه زن و مرد برابر است



۱۲ شهريور ۱۳۸۶ - بعد از ظهر ۱۵:۸ تعداد بازديد: 1784 كد خبر: ۷۴۴۰۴

آيت‌الله صانعي گفت: در اصلاح قانون مجازات اسلامي بايد نظريه‌ افرادي که اجتهادشان مسلم و تثبيت شده است، پرسيده شود.

آيت‌الله يوسف صانعي، مرجع تقليد و استاد حوزه علميه قم در گفت‌وگو با ايسنا، به پرسش‌هايي درباره لايحه اصلاح قانون مجازات اسلامي كه در آينده به مجلس خواهد رفت پاسخ داد و گفت: من به آقايان عرض کرده‌ام، اگر مي‌خواهند قانوني بنويسند که اشکالي به آن‌ وارد نشده و جامعه هم پذيراي آن باشد و از نظر قانون اساسي هم بي‌اشکال باشد، بايد نظريه‌ افرادي که اجتهادشان مسلم و تثبيت شده است و با متد حوزه پيش رفته‌اند را جويا شوند.

وي افزود: تمام مسائلي که مورد اشکال است، خصوصا در استفتائات قضائي‌، بنده در کتاب‌هايم پاسخ داده‌ام و آن طور که بنده برداشت کرده‌ام، با پاسخ‌هاي من هيچ اشکالي به آنها نيست.

صانعي با اشاره به اين‌که در قانون اساسي آمده است، مصوبات مجلس نبايد خلاف شرع باشد، گفت: خلاف شرع چيزي است که همه خلاف مي‌دانند و نه خلاف شرع به نظر بنده يا فلان مجتهد زيرا اين، خلاف شرع مقيد است.
وي ادامه داد: اگر مطلبي مورد اختلاف است و فقيهي که مدت‌ها قبل زندگي مي‌کرده، آن را به گونه‌اي بيان داشته که اکنون پاسخگوي دنياي اسلام است، مي‌توانيم آن نظر را قانون کنيم.

اين مرجع تقليد با بيان اين‌که کساني که مي‌خواهند قانوني بگذارند، بايد نظراتي که بر خلاف قانون مجازات كنوني است را لحاظ کنند تا قانوني بي‌اشکال داشته باشيم، گفت: درست است که قوانين جزايي ما از تحريرالوسيله امام (ره) گرفته شده است اما ايشان فرمودند «تحقيق بايد بر تحقيقات اضافه شود».

صانعي با اشاره به بيانات حضرت امام(ره) گفت: ايشان فرمودند افراد بايد آبرويشان را بگذارند و طوري اجتهاد کنند که پاسخگوي دنيا باشند.

وي درباره قوانين مصوب مجلس كه در شوراي نگهبان رد مي‌شود، افزود: اگر موردي هم در شوراي نگهبان مورد قبول واقع نشود، به مجمع تشخيص مصلحت نظام مي‌رود و بررسي مي‌شود.

ديه عاقله را به معناي رايج بين فقها قبول ندارم
وي درباره عاقله گفت: بنده ديه عاقله را به اين معناي رايج بين فقها قبول ندارم و آيت‌الله مقدس اردبيلي هم اين حرف‌ها را به چالش کشانده است.

صانعي با ذکر اين‌که عده‌اي گفته‌اند عاقله براي اين ديه را مي‌پردازد که بايد فرد خطاكار را به نحو درستي تربيت مي‌کرده، افزود: مگر در دنياي امروز ‌مي‌توان اقوام و خويشان را تربيت کرد.
وي تصريح کرد: پرداخت ديه توسط عاقله جايي است که عاقله در کار خاطي تاثير داشته و کنترل کننده وي باشد که مي‌توان به کودک و ديوانه اشاره كرد.

صانعي افزود: مطلبي ضروري اسلام است که صدها روايت منطبق با آن مطلب وجود داشته باشد اما وقتي برداشت تنها از چند روايت است، مي‌توان گفت برداشتي هم مي‌گويد، ديه بر عاقله مواردي را که در قانون آمده شامل نمي‌شود.

وي با بيان اين‌که به طور مثال عاقله‌ افراد موجي جنگ، حکومت است، افزود: بر حکومت است که اين افراد را در مکاني نگه‌داري کند يا مبلغي به خانواده‌شان بپردازد تا وي را محافظت كنند، ‌حال اگر حکومت محافظت نکرد، بايد ديه وارده را بپردازد.
صانعي افزود: اين تعريف فقهي زيبا از عاقله تا بيايد قانون شود، امام زمان (عج) ظهور خواهند کرد.

از نظر فقهي ثابت کردم که ديه مرد و زن برابر است
صانعي، منشأ تفاوت ديه مرد و زن را در زمان شهيد بهشتي دانست و گفت: بهشتي در آن شرايط انقلابي اين وجه اعتباري را مطرح کرد كه چون مرد خرجي مي‌دهد، ديه وي دو برابر زن است.

وي افزود: اصل اين مطلب نادرست است و شهيد بهشتي آن زمان اين مطلب را بيان داشته است وگرنه شهيد بهشتي يک مجتهد است که امروز به او احتياج داريم.

صانعي با اشاره به اين‌که در فقه شيعه اصلا اين حرف‌ها و اين‌گونه مسائل مطرح نيست و با اعتباراتي که اشکال دارد، نمي‌توان قانون درست کرد، ادامه داد: اين يک فکر و تحليل است و قواعد فقه شيعه با تحليل درست نمي‌شود بلکه ابتدا بايد قرآن، متون و روايات را ديد و در کنار آن تحليل کرد.
وي خاطرنشان کرد: بنده از نظر فقهي ثابت کردم که ديه مرد و زن برابر است.

قصاص، زيباترين قانون اسلام است
وي همچنين افزود: در باب قصاص هم، به عقيده من زن و مرد در كنار هم قصاص مي‌شوند، بدون اينکه تفاوتي را بپردازند.

صانعي با اشاره به اين‌که در باب حدود يکي از دو راه را بايد حل کنيم، گفت: يک راه اين است که بگوييم حسب فتواي مشهور، آيين دادرسي در اين مورد شهادت 4 مرد يا 4 مرتبه اقرار فرد لازم است.

وي ادامه داد: در غير اين صورت بايد اين موارد را تنها مربوط به زمان معصوم بدانيم و به اين ترتيب مشکل را حل کنيم، حال اگر با راه‌هاي ديگر اين جرم ثابت شد مي‌توان تعزير كرد.

آيت‌الله صانعي خاطرنشان کرد: تعزير مجازاتي است که جرم‌شناسان، روانشناسان و جامعه شناسان نظر مي‌دهند که چه طور مي‌شود افراد را مجازات کرد.

وي با ذکر اين‌که قصاص زيباترين قانون است، افزود: در قانون قصاص، آزادي، عاطفه و حق حيات حفظ شده است.
وي ادامه داد: هر قانوني آزادي انسان را محدود مي‌کند، در حالي که در قانون قصاص، صاحبان خون مختارند.

زن از تمام اموال شوهر اعم از زمين و غير زمين ارث مي‌برد
صانعي در ادامه با بيان اين‌که در قانون ارث مي‌گويند، زن فقط از اموال منقول همسرش ارث مي‌برد، گفت: اکنون ديگر منقول‌ها ارزشي ندارند و سبب مي‌شود که نصف جمعيت ما از حقوقشان محروم شوند.

وي افزود: بنده نظرم اين است که زن از تمام اموال شوهر اعم از زمين و غير زمين ارث مي‌برد.
وي با اشاره به اين‌که ما مقلد ديگران نيستيم، افزود: اجتهاد يعني هر کس برداشت خودش را بگويد و بنده اين گونه برداشت کرده‌ام.

صانعي در پايان گفت: درخصوص تمام حرف‌هايي که بنده عرض مي‌کنم‌ امام (ره) رضايت داشتند، کما اين‌که در چندين مورد که با امام (ره) صحبت مي‌کردم، ايشان جواب مثبت دادند.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:16 توسط حامد پور .قائم مقامی |

يه مطلب متفاوت ( راز خوشبختي )

سلام رفيق ميدونم اومدي اينجا چندتا اس ام اس بخوني و اگه فرض بر محال تكراري نبود حالي بكني . ازت يه خواهش دارم اين متن رو تا انتها بخون اگر چه هيچ ربطي به موضوع وبلاگم نداره امااگه قبلا نخونده باشي قول ميدم اثر خوبي روت بزاره


همهء ما خودمان را چنين متقائد می كنيم كه با ازدواج زندگی بهتری خواهيم داشت، وقتی بچه دار شويم بهتر خواهد شد  و با به دنيا آمدن بچه های بعد ی زندگی بهتر . . .

 

ولی وقتی می بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته می شويم، بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

 

فرزندان ما كه به سن نوجوانی می رسند باز كلافه می شويم، چون دايم بايد با آنها سر و كله بزنيم، مطمعناً وقتی بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.

 

با خود می گوييم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :

 

 

       v         همسرمان رفتارش را عوض كند.

 

       v         يك ماشين شيك داشته باشيم.

 

       v         بچه هايمان ازدواج كنند.

 

       v         به مرخصی برويم.

 

       v         و در نهايت بازنشسته شويم . . .

 

 

حقيقت اين است كه برای خوشبختی، هيچ زمانی بهتر از همين الان وجود ندارد.اگر الان نه پس كی ؟ زندگی همواره پر از چالش است. بهتر اين است كه واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه ء اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگی كنيم.

 

خيالمان می رسد كه زندگی،  همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود كه تمامی اين موانع كه سر راهمان هستند كنار بروند :

 

 

       v         مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم می كنيم،

 

       v         كاری كه بايد تمام كنيم،

 

       v         زمانی كه بايد برای كاری صرف كنيم،

 

       v         بدهی هايی كه بايد پرداخت كنيم و . . .

 

 

بعد از آن زندگی ما زيبا و لذت بخش خواهد بود. بعد از آن كه همه اينها را تجربه كرديم، تازه می فهميم كه زندگی همين چيزهايی است كه ما آنها را موانع می شناسيم.

 

اين بصيرت به ما ياری می دهد تا دريابيم كه جاده ای به سوی خوشبختی وجود ندارد.

 

 

خوشبختی خود همين جاده است. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم .

 

 

برای آغاز يك زندگی شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم :

 

 

در انتظار فارغ التحصيلی، رفتن به دانشگاه، كاهش وزن، افزايش قد، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسط ها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و . . .

 

 

 

خوشبختی يك سفر است نه يك مقصد.

 

 

هيچ زمانی بهتر از همين لحظه برای شاد بودن وجود ندارد زندگی كنيد و از حال لذت ببريد.

 

 

اكنون فكر كنيد و به سئوالات زير پاسخ دهيد :

 

 

       v         پنج نفر از ثروتمند ترين مردم جهان را نام ببريد.

 

       v           برنده های پنج جام جهانی آخر را نام ببريد.

 

       v          آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كسانی هستند؟

 

       v          آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

 

 

نمی توانيد پاسخ دهيد؟

 

نسبتاً مشكل است اينطور نيست؟

 

نگران نباشید هيچ كس اين اسامی را به خاطر نمی آورد.

 

 

روزهای تشويق، به پايان می رسند.

 

نشانه های افتخار خاك می گيرند.

 

برندگان به زودی فراموش می شوند.

 

اكنون به اين سئوال ها پاسخ دهيد :

 

 

       v         نام سه معلم را كه در تربيت شما مؤثر بوده اند، بگوييد.

 

       v         سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز، به شما كمك كرده اند نام ببريد !!

 

       v         افرادی كه با مهربانی هايشان احساس گرم زندگی را به شما بخشيده اند، به ياد بياوريد.

 

       v         سه نفر را كه از هم صحبتی با آنها لذت می بريد نام ببريد.

 

 

حالا ساده تر شد اينطور نيست؟

 

 

افرادی كه به زندگی شما معنی بخشيده اند ارتباطی با > ترين ها <  ندارند. ثروت بيشتری ندارند، بهترين جوايز را نبرده اند ، . . .

 

 

آنها كسانی هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هايی كه در همهء شرايط،  كنار شما می مانند.

 

كمی بيانديشيد؛  زندگی خيلی كوتاه است و شما در كدام ليست قرار داريد ؟

 

 نمی دانيد ؟

 

اجازه دهيد كمكتان كنم :

 

 

شما در زمره مشهورترين نيستيد . . .

 

 

اما از جمله كسانی هستيد كه برای در ميان گذاشتن اين پيام در خاطر من بوديد.

 

 

مدتي پيش در المپيك سياتل 9 ورزشكار دو ميدانی كه هر كدام گرفتار نوعی عقب ماندگی جسمی يا روحی بودند بر روی خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند. مسابقه با صدای شليك گلوله شروع شد.

 

هيچ كس آنچنان دونده نبود، اما هر نفر می خواست در مسابقه شركت كند و برنده شود. آنها در رديف های سه تايی شروع به دويدن كردند. پسری پايش لغزيد، چند معلق زد و بر زمين افتاد و شروع به گريه كرد.

 

هشت نفر ديگر صدای گريه او را شنيدند، حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند، ايستادند و به عقب برگشتند . . . همگی . . .

 

دختری كه دچار سندرم داون ( ناتوانی ذهنی ) بود كنارش نشست، او را بغل كرد و پرسيد: بهتر شدی ؟

 

پس از آن هر   9 نفر دوشادوش هم تا خط پايان گام برداشتند.

 

تمام جمعيت روی پا ايستاده و كف زدند. اين تشويق ها مدت زيادی طول كشيد. شاهدان اين ماجرا هنوز هم در مورد اين موضوع صحبت می كنند. چرا ؟

 

 

زيرا از اعماق درونمان می دانيم كه :

 

 

 

در زندگی چيزی مهم تر از برنده شدن خودمان وجود دارد.

 

 

مهمترين چيز در زندگی كمك كردن به ديگران برای برنده شدن است، حتی اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير نتيجه مسابقه ا ی باشد كه ما در آن شركت داريم.

 

 

 

 

شعلهء يك شمع،  با افروختن شمع ديگری خاموش نمی شود !!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:44 توسط حامد پور .قائم مقامی |

چهارمين فرزند بن لادن با یک خانم انگلیسی ازدواج کرد

29/07/2007

Jane Felix Brown, wife of the fourth son of Osama Bin  Laden, Omar.

جين فليکس براون

هفته پیش اعلام شد که چهارمین فرزند بن لادن (عمر بن لادن، بیست وهفت ساله) با یک خانم پنجاه و یک ساله انگلیسی بنام جین فلیکس براون ازدواج کرد. عمر که از ازدواج پيشين خود صاحب یک فرزند است میگویدازاینکه همسر جدیدش بیست وچهار سال بیشتر از اوسن دارد ویا اینکه صاحب نوه باشد ایرادی نمیبیند. ایندو یکدیگر رادرشرم الشیخ ملاقات کرده بودند.

 زمانی سئوال این بود که مخارج خانم براون، که بسیاری او را لیدی جین خطاب می کنند، از کجا تامین میشد. اما بعدا روشن شد شوهران سابق او بدلیل داشتن فرزندان متعدد بطور داوطلبانه هر ماه برایش مبلغی حواله می کرده اند.

 در باره خانم جین فلیکس براون اطلاعات زيادی در دست نيست. اوتا کنون پنج بار ازدواج کرده است. اولین بار در شانزده سالگی در لندن با یک دانشجوی اهل عربستان سعودی ازدواج کرد. او مدعی است در آن زمان اسامه بن لادن در اولین مراسم ازدواجش حضور داشت. حاصل این ازدواج یک پسربنام داوید است، ولی نام خانوادگی او محرمانه نگاه داشته شده است.

Jane Felix Brown, with her fifth husband, Omar, the fourth son of Osama Bin  Laden.

جين فليکس براون در کنار همسرش عمر بن لادن

پنج سال بعد جین با ثروتمندی بنام فیليپ توماس ازدواج کرد. سومین ازدواج اوبا جان مات کلف، مردی که عاشق موتورسیکلت های سریع و بزرگ بود، از چند هفته تجاوز نکرد. کمی پس از آن با مرد ثروتمندی بنام جان وآکفیلد عقد ازدواج بست، که اینبار هم ازدواج آنها چند ماهی بيش دوام نیاورد. چهارمين ازدواج او با فردی بنام اندی در سال ۱۹۹۸ ده سال دوام آورد.

 آنهائی که خانم جین را میشناسند میگویند او دروغ زیاد میگوید وحتی عقیده دارند که جین فلیکس براون نام حقیقی او نیست. برای مثال هربار که به مصر میرود او را زینا موحا مداح الصباح خطاب میکنند، عنوانی از درباریان کویت که مدعی قوم وخویشی با آنها را دارد.

 Jane Felix Brown with her fifth husband, Omar Bin Laden, the fourth son of Osama (from his second wife). او با عمر بن لادن در ماه سپتامبرگذشته درقاهره آشنا شد. نحوه ودلیل عاشق شدنش را اینگونه توصیف کرد که سه روز پس از آنکه مردی را باچشمانی آرام وغمگین و هیکلی مردانه دیده بود، عمر به او تلفن کرد و گفت که فرزند چهارم بن لادن است. زمان در برابر سرعت عشق و دلدادگی آنها به لحظه اندازه گیری میشود. پس از یک هفته جین به بریتانیا بازگشت و هفت ماه تمام راز ونیاز آنها از طريق تلفن انجام گرفت. جین در اين خصوص گفت: «برخی روزها شانزده ساعت پای تلفن میماندیم ، هزینه ای برای سازمان های اطلاعاتی سیا CIA  و MI6 (سازمان اطلاعاتی بريتانيا) که ناچار به شنود و مطالعه شانزده ساعت مکالمه ما بودند.»  

جين ادامه داد: «در آوریل با هواپیما به قاهره برگشتم. میدانستم عمر خجالتی است، برای همین من از او خواستگاری کردم. گفتم، آیا میخواهی با من ازدواج کنی؟ او پاسخ داد بله وتنها پس از ازدواج بود که دست هم راگرفتیم. در این روز بود که به او گفتم از خالکوبی پشت من که نقش یک عنکبوت را تصویر میکند نترسد.»

 Jane Felix Brown with her fifth husband, Omar Bin Laden, the fourth son of Osama (from his second wife).شهرک مولتن در بریتانیا با بازگشت جین آرامش گذشته را ندارد زیرا روزنامه نگاران به آنجا هجوم آورده اند. بقال شهرک میگوید: «جین دیوانه است. برادرزاده ام در عراق است و امیدوارم شوهر جدیدش هرگز اجازه ورود به بریتانیا را بدست نیاورد.»

 از هوش و ذکاوت خانم بن لادن اینکه میخواهد کتابی را منتشر کند و اگر بشود در فیلمی هم بازی کند. تمام تلاش امروز او به گفته  خودش فقط برای اخذ ویزا برای عمر بن لادن است. وی می گوید عمر مردی پاک و مهربان است وبه کسی هم بدی نکرده است.

 عمر بن لادن از همسر چهارم اسامه بنام نجواست. او در سال ۲۰۰۰ ميلادی افغانستان را ترک و سپس به سودان و جده رفت. 

 برای برخی هزار و یکشب ورق تازه ای خورده وداستان تازه ای را رو کرده است.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 15:2 توسط حامد پور .قائم مقامی |

ديالوگهايي از يك سفر "سنگ"ين،آسيه اميني

توضيح به جاي مقدمه: اين ديالوگها نه گزارش سفر است و نه گزارش از شخص. مستند سازي يك رخداد مربوط به سنگسار، بخشي از يك گزارش تحقيقي است كه آن هم بخشي از وظيفه ي من در كمپين قانون بي سنگسار است و من بدان قصد رفته بودم. مردي به نام جعفر كياني در روز پنج شنبه حد فاصل ساعت12 تا 2 ظهر در حوالي تاكستان سنگسار شد. اين ديالوگها را تنها به دليل انتقال فضا براي كساني كه مي پرسند: آنجا چه خبر بود يا چه ديدي، نوشته ام.

 

آقچه كند هفت كيلومتر از تاكستان قزوين فاصله دارد. باد تندي مي وزد و زمين خشك است و دامنه كوه روبروي آقچه كند دشتي است زرد.

در روستا سروصدا و جوش و خروشي نيست. روستايي است بسيار آرام و ساكت. تنها چند پيرمرد در گوشه و كنار نشسته اند و كودكي هم بر ديواري نشسته و پا تاب مي دهد.
از  اولين پيرمردي كه خبر سنگسار را مي پرسم، دندانهايش را نشانم مي دهد و جوابي نمي شنوم. متوجه مي شوم كه گوشش سنگين است. فريادهاي من كه از او سوال مي كنم. توجه كودك را جلب مي كند. از او سوالم را تكرار مي كنم. شانه هايش را بالا مي اندازد. موتوري رد مي شود. دست نگه مي دارم و مي ايستد. او بي ترديد خبر را تاييد مي كند و با دست دامنه كوه روبروي آقچه كند را نشان مي دهد. مي گويم مطمئني؟
خودم ديدم.
 از نزديك؟!
  با خنده مي گويد: نه!! از دور . نزديك كه نمي گذاشتند!
چطور؟
با دستش دور را نشان مي دهد: تمام اين منطقه مامور بود. آن جاده خاكي را از دو طرف بسته بودند و جز ماموران كسي نمي توانست آن طرف برود.
چند نفر بودند؟
نمي دانم . زياد بودند. شايد 50، 60 نفر.
پس مطمئني كه كسي از اهالي روستا سنگ نزند؟
آره مطمئنم. هيچ كس!
ساعت چند بود؟
فكر كنم از حدود 11 بودند تا 5/1 يا 2،‌شايد هم ديرتر.
از كجا فهميدي كه كسي را سنگسار مي كنند؟
معلوم بود ديگر همان روز خبرش پيچيد اينجا.
براه مي افتم به سمت پايه ي آن كوه. حدود يك كيلومتر از روستا فاصله دارد. اما دشت ، پر است از سنگ و كلوخ و جابجا، خاك جمع شده كه مي تواند پر شده ي چاله اي باشد.
مي گردم و چيزي نمي يابم. برميگردم به روستا و راه مي افتم به داخل كوچه هاي خاكي اش. اين بار جوانهايي هستند كه پاسخم را دقيق تر  بدهند. و بالاخره يكي با من براه مي افتد و مي رويم آن سوي كوه آقچه كند. سرراست و دقيق مي رود سراغ گودال پر شده. و با دست نشان مي دهد. معلوم است بارها آمده اند و آنجا را ديده اند. نزديك تر مي شويم.
سنگ و كلوخهايي كه خون دلمه بسته بر آن خشكيده، هنوز بر گودال نشسته اند. شتك خون بر سنگهايي پاشيده شده و برخي چنان سرخگون و سياهند كه معلوم است به چه مصزفي رسيده اند! با تعجب مي پرسم: يعني اين سنگها را پرتاب كرده اند؟ اينها خيلي بزرگ است!  او شانه بالا مي اندازد.
سخت است نگاه كردن به اين صحنه. ولي عكس و فيلم مي گيرم از اين سنگها.
مساله بزرگي و كوچكي سنگها نيست . بلكه مساله اين است سنگها و كلوخ هاي بزرگ، نشانگر اينند كه مجريان قانون، چندان هم در پي اجراي دقيق آن نبوده اند و هدف صرفا اجراي عمل سنگسار بوده است.
از او مي پرسم : چه كساني سنگ مي زدند؟ شما مي ديديد؟ گفت :نه. ولي به نظرم ماموران نيروي انتظامي هم نمي زدند. چون بيشتر دوروبر جمع بودند. اگر آنها مي زدند ديده مي شد.
پس چه كسي مي زد؟
نمي دانم.

راهي تاكستان مي شوم و دادگستري اش. قبلا در پرونده ي مريم.ع. خاطرات خوبي از آنجا دارم و حالا...
در طبقه دوم، شعبه 101 كيفري، شعبه اي است كه قاضي اصحابي حكم سنگسار جعفر و مكرمه را در انجا صادر كرده است. او را نمي يابم. قاضي ديگري بر ميز وي نشسته است. از مسوول دفتر شعبه سراغ قاضي را مي گيرم.
با خودش كار داري يا با شعبه؟
هر دو. ولي اگر خودشان باشند بهتر است.
نيستند. مرخصي اند.
تا كي؟
يك هفته. ولي اگر كارت حقوقي است، بمان، قاضي فعلا سرش شلوغ است.
نه با خود قاضي اصحابي كار دارم. درواقع از ايشان سوالي دارم. در مورد سنگسار اين مرد تاكستاني(مطمون بودم اين مرد تاكستاني واكنش در پي دارد).
مرد، با كمي تغير مي گويد: او تاكستاني نبود!
حالا فرقي نمي كند همو.
خيلي فرق مي كند! تاكستاني نبود!
بالاخره سنگسار كه شد؟ شما از اجراي حكمش خبري داريد؟
من چيزي نمي دانم.
و در تمام اين مدت حتا سرش را بلند نمي كند كه جواب مرا رودررو بدهد.
كسي از ان سو تر مي گويد: چرا دنبال اين حكم هستي؟
خبرنگارم و از تهران آمده ام.
حكمي بود مثل همه ي حكمها كه اجرا شد ديگر. براي چه جالب است؟
جالب كه نيست! ولي مي خواهم بدانم چرا حكمي كه دستور توقف اجراي آن از مراجع بالاتر صادر شده، اجرا مي شود؟
چه كسي چنين چيزي گفته؟
خبرش در رسانه ها منتشر شده بود.
دستور توقف كه شفاهي نمي شود. بايد كتبي مي بود. بود؟
نمي دانم. شما بگوييد.
مي خندد و ادامه مي دهد: ولي دستور اجرا كتبي بود. چون قانون است.
در اتاق سكوت مطلق است. دو سه نفر ديگر به طور واضحي سعي مي كنند سرشان را بلند نكنند. درحالي كه رد نگاه هايي كه دودو مي زند را در صورتشان مي بينم.
كسي كه مخاطب من بود نيز سكوت مي كند.
مردي كه از اول روي سخنم با او بود مي گويد: به هر حال به اين قاضي مربوط نمي شود.
از چه كسي مي توانم بپرسم؟
حاج آقا مظفري ، دادستان. اتاقش آخر راهرو است و آقاي باقريان. قاضي اجراي احكام.
مي روم انتهاي راهرو. اتاق دادستان پر از جمعيت است و مسوول دفتر مي گويد فرقي نمي كند كه براي چه كاري آمده اي بايد منتظر بماني تا همه بروند و نوبتت شود.
تا كي فكر مي كنيد طول بكشد؟
نمي دانم شايد تا آخر وقت هم نشود.
راه مي افتم طرف اتاق قاضي اجراي احكام.
آقاي باقريان به مكه مشرف شده اند.
كي؟
دو، سه روز است.
يعني بعد از اجراي حكم سنگسار؟
سربازي مي خندد. و من همچنان منتظر پاسخم. جوابي نمي گيرم.
در راهرو با مردم به گپ مي ايستم . يكي از آنها مي گويد : دنبال دردسري؟!
ديگري: وقتت را تلف نكن. دستور اكيد دارند كه حرف نزنند.
چرا؟ مگر نمي گويند كه حكم طبق قانون اجرا شده؟
نمي دانم. ظاهرا از قزوين راضي نبودند.
يعني كي؟
نمي دانم خانم . ما را به دردسر نينداز.
قاضي براي همين رفته مرخصي؟
نمي دانم. و با خنده مي گويد. قرار بود اتقش را رنگ آميزي كنند. نرفتي اتاقش را ببيني؟
چيزي از حرفش درنمي يابم.
از مردي كه معلوم است آنجا آشناي ديگران است مي خواهم به من كسي را معرفي كند كه دراين باره سخن بگويد. يا اينكه فقط اطلاعاتي درباره اين پرونده به من بدهد. دستكم شماره اي يا آدرسي. و اين بار تقريبا با التماس برايش از مكرمه مي گويم و اينكه ممكن است اين، سرنوشت او نيز باشد.
بعد از كلي چانه زني، دوباره راهي اتاق اجراي احكام مي شويم.
او مي رود تا در گوش متصدي پرونده ها چيزي بگويد. اما دقيقه اي نمي پايد كه بر ميگردد و با تندي مي گويد: مرا به دردسر نينداز و برو. نه پرونده را مي تواني ببيني نه كسي در اين مورد حرف مي زند.

راهي طبقه اول مي شوم. آنجا وضع آرامتر است. اينجا خبري از مراجعان منتظر پشت اتاقها نيست و مي شود كسي را يافت كه دمي گرماي زياد هوا را فراموش كند و با تو حرف بزند. از بروز اختلاف بين مراجع اجراي حكم بگويد ولي تصديق  كند كه هيچ كدام كاري غير قانوني انجام نداده اند.
او فرد مطلعي نسبت به قانون است بنابراين مي پرسم:  چطور كار غير قانوني انجام نداده اند؟ ميثاقهاي بين المللي كه هركشوري امضا مي كند در حكم قانون آن كشورند و سنگسار طبق آنها عملي غير قانوني است.
و او با انزجاري در صورتش بسنده مي كند به اين كه : به هر حال وحشتناك است!ولي توصيه مي كنم بيشتر از اين دنبالش نكن!

بر مي گردم و راهي قزوين مي شوم. در آنجا خبرهايي از مكرمه رسيده است. او روز دوشنبه از مرگ مردي كه درگمانش تنها همسرش و نيز پدر دو فرزندش بوده، با خبر شده است. بي تاب است و به هركس – حتا هم بنديانش – التماس مي كند و كمك مي خواهد.
مي شنوم كه قصد خودزني داشته و دوستانش نمي گذارند. پسرك چهار ساله اش را به سينه مي فشارد و ناله مي كند. او در زندان نزد مادر است و افشين پسر بزرگتر مكرمه و جعفر نزد همسر قانوني جعفر زندگي مي كند. مكرمه تمام روز در حين عزاداري براي پدر فرزندانش، به همه التماس مي كرده كه نگذارند تا او را هم براي اجراي حكم ببرند.
فرزند كوچك او همه عمر نه چندان طولاني اش را در زندان و با مادرش گذرانده است و بسيار به مادرش وابسته است .
به دختركم فكر مي كنم كه با وجود داشتن دنيايي پرهياهو و پرانرژي، هرشب ، بايد دستم را به دست بگيرد و بخوابد. حس بچه اي كه چهار سال، تنها مادرش را ديده است و چند  هم بندي او را و ديوار و ديوار و ديوار... حسي از جنس همان سنگهايي است كه پدرش را در خاك مدفون كرد.
به تهران برمي گردم. و سفري "سنگ"ين بر سينه ام سنگيني مي كند.

 



لینک مطلب: http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:28 توسط حامد پور .قائم مقامی |

سایه‌ها در نمایشگاه عکس زهرا امیر ابراهیمی

شهاب میرزایی

عصر روز جمعه، پارك وی۷ كوچه خاكزاد، پلاك ۱۲+۱ یا همان سیزده نحس. نمایشگاه دید دوم؛ عكس‌های زهرا امیر ابراهیمی، بازیگر تئاتر و سینما و سریال تلویزیونی معروف نرگس: دختركوچك شوكت.


نمایشگاه عکس‌های زهرا امیرابراهیمی | زمانه

كوچه شلوغ است و از آن شلوغ‌تر گالری. گالری كوچك است و مانند دواتاق تو در توست. لباس‌های رنگارگ زنان و مردان از كنارعكس‌هایی كه سیاه و سپید هستند رژه می‌روند. زهرا امیر ابراهیمی هم در گوشه‌ای ایستاده. با مانتویی سیاه و دامنی سپید، همانند عكس‌هایش. گوشواره‌های رنگی زیبا و ظریفش، پشت سیاهی روسری محو شده‌اند. با تك تك بازدیدكننده‌ها صحبت می‌كند وبعد در گوشه‌ای می‌ایستد.


«این‌جا كه ایستاده‌ام، انگار دنیای اطراف سپید است و سیاه. از این نگاه، در انسان‌ها و موقعیت‌هایشان و آن‌چه از خود باقی می‌گذارند، اتفاقی دیگر افتاده است.»

بازدیدكنندگان عكس‌ها را نشان می‌دهند و زیر لب پچ پچ می‌كنند. بعضی از آن‌ها می‌گویند این‌ها كه عكس نیستند، ما به خیال نمایشگاه عكس آمدیم.

«تصویر نگاتیو، انگار اصلی است كه در نگاه به هر عكس دیده می‌شود به خاطر آوردش. نگاتیوی كه قبل از هرگونه كنش شیمیایی، اصلی است از همان لحظه كه ثبتش كردیم. انسان را و دنیا را همان اصل ساده اولیه‌اش بازدیدم، جدای از همه آن تغییر و تحولات كه شكل همه مان را و دنیایمان را شكل دیگری كرده است.»


نگاه عكاس، نگاه سینمایی است با میزانسن خاص خودش. لحظه‌ای ازپریدن دختركی در دشت، مترسكی محو شده در انتهای كادر، دستی كه از بیرون آمده و در بالای كادر‌، سایه تقدیری‌اش را انداخته بر روی آدمی دیگر، پایین كادر.

«این جا درنگاهم سایه‌هایی، سایه به سایه برهم افتادند و برمن؛ آن‌چه را می‌بینم غرق در ابهام كرده است. این جا لكه‌های سیاهی بر سپیدی، برشفافیت شیشه‌وار اصل دنیایم، با همه آن‌چه در آن است نقشی بسته‌اند و سایه‌هایی در پس پشت ذهن ثبت كننده‌ام باقی مانده‌اند، كه انگارهمه آن اصل ساده و شفاف، سایه‌ای بیش نبوده است.»

عكس‌ها با ذهن مخاطب بازی می‌كنند و او را به چالش می‌كشند. خلاقیت و ایده‌ای جدید، كه اولین اصل وجودی یك نمایشگاه باید باشد و معمولا در نمایشگاه‌های دیگرنیست، اینجا هست. در بسیاری از نمایشگاه‌ها، تصاویر قاب شده بر روی دیوار را چشم‌های مخاطبان قبلا یا تصویركرده‌اند یا تصور. عكس باید فراتر از دیده‌ها باشد و بازی با فكرمخاطب را بی‌آزماید.


«نمایشگاه قبلی‌ام از بچه‌های هندی بود، در كافی شاپ ۷۸. شادی و امید در چشمان آنها. اما عكس‌های این نمایشگاه حاصل تغییری حسی است كه در من بوجود آمد. روی یك مجموعه عكس سیاه و سفید تست می‌زدم . برعكس شدن ناگهانی همه چیز برایم جالب شد. برای اینكه ابهام را بیشتر كنم، روی فضاها و آدم‌های متفاوت تست زدم تا رسیدم به فضاهای تك پرسوناژی. متریالم را هم عوض كردم. از كاغذ به شیشه برگشتم. مانند اولین عكس‌های تاریخ عكاسی كه به جای كاغذ، برروی شیشه حضور پیدا كردند. درهیجده فضای متفاوت وغیرتكراری كار كردم. وقتی قاب شدند، دیدم به ابهام و سایه‌واری و همان صیقلی كه می‌خواستم رسیده‌ام.»

عكس‌های زهرا امیرابراهیمی، بازیگوشی‌های قشنگی دارد كه حجم حضورشان، مخاطب را دعوت می‌كند به جور دیگر نگاه كردن و در پس آن طوری دیگر فكر كردن. او ایستاده است، بین خطی كه سیاهی را از سپیدی جدا می‌كند.

«می‌شود عبور كرد بر شیشه‌ای و سایه‌ای شد. عكس عكس دید، دیگری شد. سایه‌ای بود. شیشه‌ای شد. می‌شود ...»

نمایشگاه عكس زهرا امیرابراهیمی از بیست‌وپنجم خرداد ماه آغاز شده و تا سی‌ویكم خرداد ادامه دارد.

* مطالبی كه در گیومه قرار دارد ، نوشته‌های زهرا امیرابراهیمی در كاتالوگ نمایشگاه است.

عکس‌های بیشتر

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:28 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آخرين خبرها از زلزله قم

خبرگزاری ايسنا: دبير ستاد حوادث غيرمترقبه استان قم از وقوع پس‌لرزه‌هاي احتمالي اين زمين‌لرزه هشدار داد و از شهروندان و هموطنان ساكن شهرهاي قم و كهك و روستاهاي اطراف خواست به منظور رعايت كردن جميع نكات ايمني در فضاهاي باز ساكن شوند.

رييس پژوهشكده‌ زلزله‌شناسي پژوهشگاه بين‌المللي زلزله‌شناسي و مهندسي زلزله از احتمال وقوع پس‌لرزه‌هاي متعدد در منطقه‌ي زلزله‌زده خبر داد و آن را پس از چنين زلزله اي طبيعي دانست. احتمالا در طول شب شاهد پس‌لرزه‌هاي متعددي در منطقه‌ي زلزله زده خواهيم بود.

نتيجه قطعي ميزان خسارت جاني و مالي زلزله قم تا يكساعت ديگر اعلام مي‌شود.

طبق برآوردهاي اوليه، عمق زلزله احتمالا حدود 30 تا 40 كيلومتر بوده است لذا در گستره‌ي وسيعي از شهرهاي مركزي ايران از جمله تهران، قم، كاشان، نايين، تفرش، کرج، اراك، قزوين، ورامين، گرمسار و ... احساس شده است.

وقوع اين زمين‌لرزه باعث بروز برخي اختلالات در شبكه تلفن همراه قم شده است.

سازمان زمين‌شناسي آمريكا (USGS) در جديدترين گزارش خود با اصلاح بخشي از مشخصات گزارش قبلي جزييات بيشتري از زمين لرزه‌ي امروز قم را اعلام كرد.

براساس اعلام اين مركز، بزرگي اين زمين لرزه 5/5 و مكان دقيق آن 405 / 34 درجه‌ي عرض شمالي و 834 / 50 درجه‌ي شرقي و عمق آن 10 كيلومتري سطح زمين اعلام شده است.

براساس اعلام اين مركز اين زمين لرزه در 20 كيلومتري جنوب و جنوب غرب قم، 90كيلومتري شمال غرب كاشان، 115 كيلومتري شرق و شمال شرق اراك و 145 كيلومتري جنوب و جنوب تهران اعلام شده است.

در پي وقوع زمين لرزه در جنوب استان قم، معاون عمليات سازمان امداد و نجات هلال احمر از اعزام تيم هاي ارزيابي ميزان خسارت احتمالي به منطقه زلزله زده خبر داد. احتمال وجود خسارت در استان مركزي و جنوب استان قم وجود دارد.

به دنبال وقوع زلزله نيروي انتظامي تهران بزرگ اعلام كرد كه تمامي نيروها در بوستانها و پاركها در حال آماده‌باش به سر مي‌برند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:23 توسط حامد پور .قائم مقامی |

ذخیره بنزین خانواده تهرانی آتش برافروخت

روز جمعه آتش سوزی گسترده‌ای در خیابان پیروزی تهران رخ داد. خبرگزاری فارس، منشا آتش‌سوزی را ذخیره 1000 لیتری بنزین یکی از شهروندان تهرانی عنوان کرده است.


عکس از سازمان آتش نشانی تهران

محمد بیات، معاون عملیات سازمان آتش‌نشانی شهرداری تهران، در این باره گفت: "مرد صاحبخانه به دلیل سهمیه‌بندی بنزین مقدار زیادی بنزین در انباری خانه خود ذخیره کرده بود که به علت نشت بنزین و قرار گفتن بنزین‌ها در مجاورت آبگرمگن بنزین ذخیره شده آتش گرفت".

بیات افزود: "ماموران ایستگاه 3 سازمان آتش‌نشانی شهرداری تهران به محل حادثه اعزام و حریق را بعد از حدود 2 ساعت عملیات اطفا کردند".

معاون عملیات سازمان آتش‌نشانی شهرداری تهران همچنین اعلام کرد که "در جریان این حریق 2 نفر از ماموران آتش‌نشانی دچار حادثه شدند".

به گفته این مقام مسئول آتش نشانی هیچ یک از افراد خانواده در این حادثه آسیبی ندیده‌اند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:57 توسط حامد پور .قائم مقامی |

body language به سبک ایرانی

میس زالزالک
misszalzalak@gmail.com


سال اول ازدواج
- نگاه پر تمنا به همسر، یعنی "عزیزم خیلی دوستت دارم. عاشقتم. دلم می‌خواهد بوست کنم."

- دست انداختن در دست همسر موقع پیاده روی، یعنی "عزیزم من افتخار می‌کنم که تو مال منی. زودتر بریم خونه تا بتونم بوست کنم."

- دست نوازش کشیدن بر سر زن. یعنی "تو چقدر نازی. بیا یه بوس قندی بده به حاجیت."

- موقع ظرف شستن زن، ظرف را از دست او گرفتن، یعنی "حیف ِ دستات نیست که خرابش کنی. چه موقع این کاراست؟ بیا که الان موقع بوس و کناره."

- وقت خرید به زور تمام بارها را حمل کردن، یعنی "یه‌وقت خسته نشی عزیزم. می‌ترسم برسیم خونه حال بوس و کنار نداشته باشی!"

- وسط سریال تلویزیونی تلویزیون خاموش کردن و دست عیال رو کشیدن به سمت اتاق خواب، یعنی" فیلم رو وللش، بوس و کنار خوبه"


و اما سال‌های بعد
- موقع برگشتن از سر کار،خریدن یک‌کیلو سیب و یک کیلو پرتقال و به محض رسیدن دراز کردن پاها ، یعنی" من عجب مرد زندگی‌ام! پس این چایی چی شد؟"

- خرید 5 کیلو سیب و پرتقال و 4 کیلو سبزی آش و 3 کیلو سیب‌زمینی پیاز درهم و لک‌دار(چراغانی کردن بازار به علت انداختن هر چه جنس بنجل به او)

و موقع ورود با کون در باز کردن و با لگد در را بستن، یعنی: " ما اینیم داداش، بهترین شوور دنیا! زن! زود تشت آب‌گرمو حاضر کن که پاهامو توش بمالی!"

- شب یک ساعت زود آمدن به منزل و یک‌راست رفتن سراغ تلویزیون و در حال دیدن مسابقه فوتبال تخمه شکستن و پوست‌هاشو رو قالی تف کردن، یعنی

" می‌بینی اومدم ور دلت فوتبال تماشا کنم. اگه مرد بدی بودم رفته بودم با دوستام استادیوم"

- موقع راه رفتن در خیابان یک‌قدم جلوتر از زن حرکت کردن یعنی " عزیزم برای اینکه از مردهای غریبه تنه نخوری دارم برات راه باز می‌کنم!"

- از سرشب تا بوق سگ روزنامه خوندن با اخمی روی پیشانی و حتی نیم‌نگاهی بر زن ننداختن یعنی: "عزیز دلم، من مجبورم به‌خاطر آینده‌ی خانواده از مسائل مملکتی سردرآرم تا بهتر بتونم مواظبتون باشم."

- زمانی‌که زن دارد درددل می‌کند به نقطه‌ای خیره شدن و سگ محلی یعنی: " عزیزم من در طول روز اون‌قدر به خاطر شما گرفتاری برام پیش میاد که موقع حرف زدن تو هم مشغول تجزیه تحلیل اونام."

- داد زدن بی‌خودی یعنی: " زن جان، چند وقته به من حالی ندادی. زود بیا بریم تو رختخواب."
- در را به هم کوبیدن یعنی: " بابا به چه زبونی بگم من بوس و کنار می‌خوام."

- بهانه‌ی بیخودی و ایراد گرفتن از کم نمکی یا شوری غذا و پرت کردن کاسه بشقاب تو حیاط، یعنی: " دارم می‌میرم از بی بوس‌و کناری"

- از مدل آرایش و لباس جدید زن ایراد گرفتن و دعوا راه انداختن یعنی: " نه، مثل اینکه حالیت نیست، من یه غرایزی هم دارم."


- شب تا نصفه‌شب به خانه نیامدن و پیدا کردن شناسنامه‌ی المثنی در جیب او یعنی: " آخه چقدر به این زن خواسته‌مو حالی کنم و جوابی نشنوم. بالاخره صبر آدم لبریز می‌شه دیگه."
- فرستادن دادخواست طلاق بر در خانه یعنی" ببین، من همه‌جوره با تو راه اومدم و بهت محبت کردم اما تو قدر ندونستی و زدی همه چیزو خراب کردی. اما این زن‌های جدیدم هم دست کمی از تو ندارن. خدایا چرا این زنا رو این‌قدر احمق و نادون و قدرنشناس آفریدی؟!"

(به کسی برنخوره. تو تاریخ فقط یک نمونه از این نوع شوهرا مشاهده شده که اونم احتمالا نسلش منقرض شده)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:27 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آسماني "سنگ"ين مي خوابند. "كبرا نجار"، ‌يكي از ايشان است. آسيه اميني Asieh.amini@gmail.com "سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود." اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني "سنگ"ين مي خوابند. "كبرا نجار"، ‌يكي از ايشان است. "فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه... چه مي دونستم که اين تازه اولشه...." اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد. پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند. آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد. تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟ تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله. پدر چه مصرف مي کرد؟ هروئين، ترياک. مادرت؟ اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت. حبيب هم يکي از آنها بود؟ بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما... چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟! مادرت آن زمان چند سال داشت؟ 33 سال. و حبيب؟ 24 سال. با شما مهربان بود؟ بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟ وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟ بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم. پدرت مي دانست؟ نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم. چرا مادرت از پدر جدا نشد؟ شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود. آيا اين خطر وجود داشت؟ پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند. ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟ آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود. مگر آنها مي دانستند؟ بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟... نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟ و ادامه مي دهد: يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم. از روز حادثه مي گويي؟ من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم.... گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري! گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم. او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند. ناراحت نشدي؟ [تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد] نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد.... خودش آنها را مي آورد به خانه..... بايد تمام مي شد... هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم! ... غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم. گريه نمي کرديد؟ نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده. رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟ سرم گيج رفت. برگشتم خانه. در کدام شهر بوديد آن موقع؟ تبريز. فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم... فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند. آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام. يعني چه تمام؟ يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران. مادرت به چه محکوم شد؟ 5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟ شما رضايت داديد؟ در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم) حبيب چه حکمي گرفت؟ او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود. چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟ نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد. چقدر؟ ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم. حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم! نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد. يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته... مادرم هيچ راه ديگري نداشت! مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: "دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود." پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:8 توسط حامد پور .قائم مقامی |

ده کلید برای یازده دربسته

2007/05/27, 05:39:24Go to full article
من به عنوان یک طنزنویس ایرانی می خواهم از تجربیات بکلی سری خودم برای شما حرف بزنم. نه سال قبل وقتی طنزنویسی در ایران را آغاز کردم، نام ستون ثابت خودم را در روزنامه جامعه گذاشتم « ستون پنجم»، علت این بود که معمولا نویسندگان و منتقدان ایرانی توسط دولت و راستگراها متهم می شوند که « ستون پنجم» دشمنان خارجی هستند. به همین دلیل من از همان روز اول گفتم که ستون پنجم دشمنان خارجی هستم و حالا هم به عنوان ستون پنجم شما خارجی های عزیز که مردم ایران از همه شما متنفرند، می خواهم رازهای بکلی سری کشور را به شما بگویم. po_nabavi_01.jpg من به عنوان یک طنزنویس ایرانی می خواهم از تجربیات بکلی سری خودم برای شما حرف بزنم. نه سال قبل وقتی طنزنویسی در ایران را آغاز کردم، نام ستون ثابت خودم را در روزنامه جامعه گذاشتم « ستون پنجم»، علت این بود که معمولا نویسندگان و منتقدان ایرانی توسط دولت و راستگراها متهم می شوند که « ستون پنجم» دشمنان خارجی هستند. به همین دلیل من از همان روز اول گفتم که ستون پنجم دشمنان خارجی هستم و حالا هم به عنوان ستون پنجم شما خارجی های عزیز که مردم ایران از همه شما متنفرند، می خواهم رازهای بکلی سری کشور را به شما بگویم. دیروز دوست دانشمند هلندی و لهستانی تبار، دکتر اسلاوک را در محل برگزاری اجلاس دیدم و از او پرسیدم: ایران را می شناسی؟ گفت: نه زیاد. گفتم: آن پنج کلمه یا پنج تصویری را که وقتی نام ایران را می شنوی به ذهنت می رسد، برای من بگو. اسلاوک فکری کرد و گفت: « تاریخ باستانی، عمر خیام، فرش ایرانی، شاهنشاه و اینکه تعداد زنان تحصیلکرده ایران از تمام زنان منطقه و کشورهای اسلامی بیشتر است.» به اسلاوک گفتم: « به نظر تو این پنج چیزی که گفتی چگونه با هم جمع شدند و تبدیل به واقعیتی به نام احمدی نژاد شدند؟» فکری کرد و خندید. من می خواهم برای شما اروپائی ها بگویم که چه پارادوکس هایی است که باعث می شود واقعیتی که شما از ایران در ذهن دارید، با آنچه واقعیت ایران است، این همه متفاوت باشد. من می خواهم رازهای سرزمین خودم را بگویم. رازهایی که ممکن است گفتن آن نزد خارجی ها زیاد جالب نباشد. من حدس می زنم که تا چند ماه دیگر آمریکایی ها با دولت احمدی نژاد وارد جنگ بشوند، در این حالت احتمال دارد که دولت پرودی هم سقوط کند و دولت برلوسکونی به عنوان تنها راه حل روی کار بیاید و ارتش ایتالیا مثل قبل نیروی زمینی و دریایی اش را برای جنگ به خاورمیانه با ایران بفرستد. و فرض می کنم که سربازان شما وقتی وارد ایران شدند، مثل ملوانان انگلیسی این شانس را نداشته باشند که نیروی دریایی ایران آنها را بگیرند و برای شان کت و شلوار بدوزند و تصویرشان را از تلویزیون پخش کنند و برای شان شیرینی ببرند و آخر کار هم بعد از ملاقات با رئیس جمهور آزادشان کنند و بعد هم آنها بخواهند خاطرات شان را به قیمت خوب بفروشند. پیش بینی من این است که سربازان ایتالیایی وارد تهران می شوند و در یک خیابان با یازده در بسته مواجه می شوند، من می خواهم کلید ده در را به شما بدهم. این ده کلید چیزهای مهمی است که اگر شما ندانید باعث می شود که هرگز نفهمید علت رفتار ایرانیان چیست؟ منظورشان از آنچه می گویند چیست؟ و آنچه می خواهند کدام است؟ کلید اول: اگر دیدید یک اقدام بزرگ تروریستی انجام شده و به نتیجه رسیده است و هدفی که تروریست ها می خواستند نابود شده است، مطمئن باشید که آن کار را ایرانی ها انجام نداده اند، مثلا اگر فرض کنیم که 19 تروریست در طول شش ماه برای عملیات تروریستی 11 سپتامبر اقدام کرده اند، باید همان لحظه اول بفهمید که این کار کار ایرانی ها نیست، چرا که در ایران 19 نفر آدمی که بتوانند یک کار را با همکاری همدیگر انجام دهند، و شش ماه اسرار آن را پنهان کنند و به دوستان و همسر و فرزندان و همسایگان و راننده اژانس چیزی نگویند و پس از تعیین هدف عملیات، پشیمان نشوند و آن کار را ادامه داده و به نتیجه برسانند، وجود ندارند. بنا براین مطمئن باشید هیچ کار منظمی که برای مدت طولانی آغاز شود و به نتیجه برسد کار ایرانی ها نیست. البته ممکن است ایرانی ها پولش را بدهند، اما حوصله ندارند که آن کار را خودشان بکنند. کلید دوم: وقتی وارد تهران شدید و از کسی پرسیدید که آدرس خانه رئیس جمهور و وزرایش کجاست و اصلا رئیس جمهور کیست و آن فرد به شما گفت که نمی داند رئیس جمهور کیست، فکر نکنید او دروغ می گوید و می خواهد چیزی را از شما پنهان کند. اصولا در ایران خیلی اوقات معلوم نیست رئیس جمهور کیست و کشور بوسیله چه کسی اداره می شود. ممکن است شما به عنوان یک ایرانی بدانید که روز دوشنبه چه کسی در کشور قدرت را در دست داشته است، اما این دلیل نمی شود که روز چهارشنبه هم قدرت در دست همان فرد باشد. شاید به همین دلیل است که ایرانیان عزیز در سراسر جهان تمام آنچه را که سه هزار سال قبل در ایران رخ داده است بخوبی می دانند و شما حق ندارید هرگز به آن گذشته بی احترامی کنید. ایرانیان می دانند در 2500 سال قبل داریوش و کوروش چه گفتند و چه کردند و به چه چیز اعتقاد داشتند، اما ممکن است ندانند که در ماه گذشته در ایران حکومت دست چه کسی بود و چرا سر کار آمد و چرا برکنار شد. کلید سوم: وقتی شما وارد تهران می شوید ممکن است به عنوان یک خارجی تصادفا با کسی برخورد کنید که ایتالیایی را خوب بداند و علاوه بر اطلاعات کافی در مورد اندام سوفیالورن، چیزهایی هم در مورد دانته و ماکیاوللی بداند و مطمئن باشید که اگر آن مرد از شما دعوت کند که به خانه اش بروید حتما از شما پذیرایی شایانی خواهد کرد و قطعا کاری می کند که شما در عرض دو هفته ده کیلو اضافه وزن پیدا کنید، او همچنین به شما خواهد گفت که مثل بقیه ایرانی ها با دولت مخالف است و به دولت و حکومت را با واژه « اینها» به شما معرفی می کند، او حتما به شما می گوید که همه ایرانی ها با دولت مخالفند، و این در حالی است که ممکن است خودش عضو وزارت اطلاعات باشد. اصلا تعجب نکنید. آن مرد دروغگو نیست، اصولا ما ایرانی ها از هر نوع حکومتی که هنوز از بین نرفته است متنفریم، فرقی نمی کند، ممکن است خودمان هم در روی کار آمدن یک رئیس جمهور نقش زیادی داشته باشیم، اما وقتی یک رئیس جمهور سرکار آمد، حداقل انتظار ما این است که بعد از دوماه استعفا بدهد و برود. اصولا ما از استعفا دادن روسای جمهور خوشمان می آید، شاید علتش این است که هیچکدام شان استعفا نمی دهند. به نظر شما یک انتظار ساده از یک رئیس جمهور برای اینکه استعفا بدهد و ما را خوشحال کند، خیلی انتظار بزرگی است؟ شاید به همین دلیل است که ما ایرانی ها در صد سال گذشته علاقه زیادی به از بین بردن پادشاهان و روسای جمهور و نخست وزیران داشتیم و داریم. ناصرالدین شاه آنقدر استعفا نداد تا بعد از پنجاه سال ترورش کردند، شاه بعدی وقتی فرمان مشروطیت را در مورد حکومتی که آزادی مردم را رعایت کند، امضا کرد، از ناراحتی دق کرد و مرد. شاه بعدی وقتی ده ساله بود و پادشاه بود، هر روز از کاخ فرار می کرد و به خانه مادرش می رفت، چون اصلا حوصله سلطنت نداشت و بالاخره هم فرار کرد. شاه بعدی یعنی رضاشاه برای گرفتن حقوقش به تهران آمد، ولی چون هیچ کس نبود که حقوقش را بدهد، مجبور شد حکومت را در دست بگیرد تا لااقل حقوق خودش را بگیرد. این پادشاه از دست مردم ایران فرار کرد و در آفریقای جنوبی درگذشت. شاه بعدی بعد از 37 سال استعفا ندادن، از کشور بیرون رفت و در مصر درگذشت. از 100 سال قبل تا امروز حدود 40 نخست وزیر و رئیس جمهور دولت تشکیل دادند و فقط پنج نفر آنها بدون ترور شدن، بدون فرار کردن، بدون بی آبرو شدن، محترمانه به خانه خودشان رفتند. در حال حاضر ما یک شاه در آمریکا داریم، یک ملکه در فرانسه و دو رئیس جمهور در عراق و پاریس. اولین رئیس جمهور بعد از انقلاب که تا همین دو سه روز قبل خودش را رئیس جمهور قانونی می دانست، از دست کسانی که انتخابش کرده بودند، فرار کرد و به پاریس رفت، رئیس جمهور بعدی ترور شد، رئیس جمهور بعدی یک بار ترور و پس از آن رهبر شد، رئیس جمهور بعدی یعنی هاشمی رفسنجانی به فساد مالی متهم است. رئیس جمهور بعدی یعنی خاتمی وقتی برای دومین بار به زور توسط مردم کاندیدا شد، در حالی که گریه می کرد، نامزدی خودش را برای انتخابات اعلام کرد. و رئیس جمهور فعلی مان یعنی آقای احمدی نژاد، چون علاقه ای به استعفا ندارد و کسی هم قصد کشتن او را ندارد، دارد تلاش می کند که جنگی راه بیندازد، تا شاید از این طریق برکنار شود. برای همین یادتان باشد که مردم ایران همیشه با هر رئیس جمهوری مخالفند، اما با رئیس جمهور بعدی هم مخالفند. البته این نکته را هم باید بدانید که تقریبا همه ایرانی ها فکر می کنند بهترین انتخاب برای ریاست جمهوری و اداره کشور خودشان هستند. کلید چهارم: همه حکومت های ایران معتقدند که مخالفان داخلی عوامل دشمنان خارجی هستند، به همین دلیل است که حکومت در ایران همیشه قبل از اینکه نیاز به دوستان خارجی داشته باشد، نیاز به حداقل یک تا سه دشمن خارجی دارد( یکی اصلی و دو تا رزرو) البته بسیاری از ایرانیان به همین دلیل فکر می کنند که هر اتفاقی که می افتد زیر سر خارجی هاست، شاید به همین دلیل هم دوست دارند خارجی ها حمله کنند و حکومت را تغییر دهند، اما شما گول ایرانی ها را نخورید، چون به محض اینکه جنگ شروع شد، احساس وطن پرستی ایرانیانی که تا دیروز مخالف یک دولت بودند و معتقد بودند اگر این دولت برود همه مشکلات حل می شود، گل می کند و همه شان می شوند طرفدار همان دولتی که تا دیروز با آن مخالف بودند. اصولا ایرانیان فکر می کنند می توانند تمام منطقه و جهان را اداره کنند. شاید به همین خاطر است که ما ایرانیان فکر می کنیم که اگر آمریکا پیشرفت کرده است، بخاطر مهاجرت ایرانیان به این کشور است. کلید پنجم: در ایران معنی اصطلاحات سیاسی با آنچه شما فکر می کنید فرق می کند، مثلا چپ های ما طرفدار لیبرالیسم هستند، هواداران دموکراسی را تندروها می خوانند، محافظه کاران ما بسیار تندرو هستند، اکثر طرفداران اقتصاد دولتی مولتی میلیاردر هستند و روشنفکران ما معتقدند که از روشنفکران کاری برنمی آید و بهترین کار این است که روشنفکران حرف مردم عامی را بزنند، آن هم مردمی که ترجیح می دهند به جای کتاب خواندن حرف بزنند و در مورد نظراتی که دارند، که معلوم نیست چه زمانی آن را بدست آوردند، تا پای جان بایستند. در ایران یک فرمول شناخته شده وجود دارد. شما برای اینکه روشنفکر موفقی بشوید، باید وارد سیاست شوید، وقتی این کار را کردید مردم انتظار دارند به جای اینکه حرف خودتان را بزنید، حرف دل مردم و دردهای آنها را بگوئید، اگر این کار را کردید، می شوید قهرمان آنها و وقتی قهرمان آنها شدید، باید با حکومت بجنگید، اگر زنده ماندید به شما خواهند گفت سازشکار و عامل دولت و اگر کشته شدید، تا یک سال همیشه در مورد شما حرف می زنند، و بعد از دو سال اشتباهات شما را که در واقع بخاطر گفتن حرف های مردم است به عنوان نقاط ضعف شما تکرار می کنند. کلید ششم: یکی از رازهای مهم جامعه اسلامی ایران این است که اگر فرض کنیم از صد نفر مسلمان در امارات و عربستان و افغانستان 80 نفر آنها نماز می خوانند و 90 نفر آنها روزه می گیرند، در ایران شاید سی درصد ایرانیان نماز می خوانند و 35 درصد آنها روزه می گیرند، اما با این وجود ایران جزو معدود کشورهای اسلامی است که حکومتش دینی است. دلیل این موضوع چیز خاصی نیست، اتفاقی است که سی سال پیش افتاده است که می توانست نیفتد، بنابراین اصلا فکر نکنید که در ایران یک جامعه دینی زندگی می کند. در ایران همه زنان در خیابان حجاب می گذارند، چون اجباری است، اما همین زنان ایرانی بیشترین عمل جراحی بینی را انجام می دهند تا زیباتر شوند و بیشترین مواد آرایشی را در جهان مصرف می کنند، هر سال هم حکومت دو ماه شدیدا و شش ماه کمی ملایم با زنان بدحجاب مبارزه می کند، اما همین زنان رانندگی می کنند، مدیریت می کنند، تحصیلات عالیه می کنند، ناشر و نویسنده هستند و در خانه ها حکومت می کنند. در بسیاری از موارد زنان مدیران پشت پرده رهبران کشور هستند. با این وجود حجاب اجباری هست، چون زمانی اجباری شده و عمل بینی انجام می شود چون ممنوع نیست. در ایران کراوات زدن برای مردان نوعی مخالفت با حکومت و نشانه اشرافیت است، علت این موضوع این است که رئیس جمهور اول ایران که 26 سال قبل به پاریس رفت، در یک سخنرانی گفت که کراوات ریشه در سنت مسیحی دارد، از آن تاریخ کراوات در ایران تقریبا ممنوع شد، حالا 26 سال است که آن رئیس جمهور رفته است و بسیاری از مردم و نسل جوان ایران او را بخاطر نمی آورند، اما کراوات باز هم ممنوع است، چون زمانی ممنوع بود. در ایران وقتی یک چیز ممنوع بشود دیگر آزاد نمی شود. زنان ایرانی در ادارات از آسانسور جدا استفاده می کنند، چون مجبورند، ولی در تاکسی به مردان غریبه می چسبند، چون چاره ای ندارند. قهرمان اتومبیلرانی ایران یک زن است، اما با روسری. در مهمانی های ایرانی شما معنی واقعی مست بودن و تفریح تا سرحد دیوانگی را می فهمید، اما هر لحظه ممکن است در بزنند و همه شما بخاطر یک میهمانی به زندان بروید و یادتان باشد که باز هم به میهمانی خواهید رفت و باز هم صدای در زدن خواهد آمد. کلید هفتم: ایرانیان در خارج از ایران تقریبا در اکثر کشورهای دنیا جزو مهاجرین فعال اجتماعی هستند که از نظر شغلی و تحصیلی معمولا وضع بسیار خوبی دارند. اما بزرگترین فاجعه برای یک ایرانی در خارج این است که با ایرانی دیگری مواجه شود. معمولا هر دو سعی می کنند به هم نگاه نکنند، با این وجود هر ایرانی که حاضر نیست یک ایرانی دیگر را در خیابان ببیند، حتی بعد از سی سال زندگی در اروپا یا کانادا یا آمریکا، بزرگترین آرزویش این است که به ایران برود، جایی که هفتاد میلیون ایرانی در آن زندگی می کنند. کلید هشتم: اگر به ایران رفتید، و با مردم حرف زدید و دیدید که مردم با صدای بلند با شما حرف می زنند، تعجب نکنید، البته به نظر می رسد ایتالیایی ها هم در این مورد شبیه ایرانی ها باشند، اما این واقعیت دارد که ایرانی ها در هر حال با صدای بلند حرف می زنند. معنی این نوع حرف زدن این نیست که با شما مخالفند، یا می خواهند با شما دعوا کنند، نه، مشکل این است که معمولا ایرانی ها علاقه زیادی به شنیدن حرف طرف مقابل شان ندارند، و معمولا به اندازه ای که از دهان شان استفاده می کنند، از گوش شان استفاده نمی کنند. برای همین است که مردم معمولا برای اینکه صدای شان شنیده شود، باید فریاد بزنند. شاه سابق ایران 37 سال طول کشید تا چیزی را که مردم ایران 25 سال قبل از آن به او گفته بودند بشنود، و این اتفاق زمانی افتاد که یک میلیون نفر به خیابان آمدند و با همدیگر فریاد زدند، شاه هم مجبور شد صدای آن را بشنود، و رفت. اصولا در ایران شما یا حرف نمی زنید که همه چیز خوب است و یا حرف می زنید که کسی حرف های شما را نمی شنود، به همین دلیل شما با صدای بلند فریاد می زنید. و طبعا به زندان می روید. مخالفین حکومت ایران هم وقتی به زندان می روند صدای شان در همه جای ایران و جهان پخش می شود، اما به محض اینکه آزاد می شوند، دیگر هیچ حرفی نمی زنند. اصولا دولت ایران کسی را که حرف زدن یادش نرفته باشد را براحتی آزاد نمی کند. البته منظور من این نیست که ایران کشور ناامنی است و ممکن است که وقتی شما به ایران می روید به شما حمله کنند، که در ماههای اخیر این اتفاق هم می افتد، اما در ایران جاهای امن هم وجود دارد، مثل زندان اوین که تا وقتی وارد آن نشدید احتمال هر حادثه ای برای شما وجود دارد، اما وقتی وارد آن شدید و یا حتی از آن خارج شدید معمولا آدمی نخواهید بود که برای شما اتفاقی بیفتد. یک موضوع مهم در مورد زندان ایرانی هم این است که معمولا بازجوها در ایران برخلاف همه دنیا عمل می کنند، یعنی تا وقتی یک زندانی سیاسی به جرمش( که معمولا جاسوسی است) اعتراف نکرده است، او را در زندان نگه می دارند، اما به محض اینکه اعتراف کرد که جاسوس بوده یا قصد از بین بردن حکومت را داشت او را آزاد می کنند. در ایران مردم برای کسی که حرف نمی زند و بقول ایرانی ها آدم سنگینی است، احترام خاصی قائلند، در حالی از آدمهای سبک که شوخی می کنند و شوخی های آدم را می فهمند، زیاد خوششان نمی آید. این موضوع در مورد گریه کردن و خندیدن هم مصداق دارد، مثلا همه مردم ایران وقتی به عزاداری می روند، می دانند باید چکار کنند، اما وقتی به یک مجلس شادمانی مثلا یک عروسی می روند، نمی دانند باید چه کنند. کلید نهم: معمولا مردم ایران از انتخابات زیاد خوششان نمی آید، چون مطمئن هستند که در انتخابات مخالفان شان با تقلب پیروز می شوند، به همین دلیل هم انتخابات را تحریم می کنند. جالب این است که برگزار کنندگان انتخابات هم از انتخابات خوششان نمی آید، چون مطمئن هستند که اگر مردم در انتخابات شرکت فعال کنند، مخالفان قدرت را در دست می گیرند. منتهی چون راه دیگری برای وکالت و ریاست جمهوری وجود ندارد، مجبورند انتخابات را تحمل کنند. نکته مهم این است که یک ایرانی یک سال قبل از برگزاری انتخابات می داند که اگر در انتخابات شرکت نکند، مخالفان مردم قدرت را در دست می گیرند، اما وقتی یک ماه قبل از انتخابات می شود، ایرانیان ترجیح می دهند انتخابات را تحریم کنند تا ببینند که آیا باز هم مخالفان مردم انتخاب می شوند، یا نه و همیشه هم این تجربه را تکرار می کنند. حتی دولتی هم که در ایران با رفراندوم سرکار آمده، با شدت بسیار طرفدار برگزاری رفراندوم در فلسطین است، اما کسانی را که طرفدار برگزاری رفراندوم در ایران هستند، زندانی می کند. کلید دهم: شاید مهم ترین کلیدی که باید هنگام فهم جامعه ایران در دست داشته باشد این است که ایرانیان مردمی انترناسیونالیست هستند. ما ایرانی ها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم. محل شرکت تجاری و مرکزخریدمان در دبی است. استعدادمان در تهران کشف شده ، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصیل به فرانسه یا لندن می رویم، اما چون از کارکردن در اروپا خوش مان نمی آید، بالاخره از لس آنجلس سر در می آوریم و در آنجا کار می کنیم، و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم. برنامه های تلویزیونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دریافت می شود. فیلم های مان را در بیابان های ایران می سازیم. اما در ونیز و پاریس و برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه فیلمسازی می گیریم. در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم، مهم ترین مقالات سیاسی مان در اوین نوشته می شود، اما در پاریس خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شویم، اما صلاحیت مان در تهران رد می شود، بنابراین در برلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم رفراندوم برگزار کنیم و در هلند عضو پارلمان می شویم. در تهران با حکومت مخالفت می کنیم، در عراق با حکومت می جنگیم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنیم. در تهران کنسرت موسیقی راک برگزار می کنیم، اما در فرانکفورت کنسرت موسیقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود، در آنکارا در کنسرت موسیقی پاپ ایرانی شرکت می کنیم، اما در آنتالیا می رقصیم. در کانادا برنده مسابقه ملکه زیبایی می شویم. حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان ایرانی دفاع می کنیم. پادشاه مان در آمریکاست، ملکه مان در یکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند، رئیس جمهورسابق مان در پاریس زندگی می کنند، رئیس قوه قضائیه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزیر عراق سالها در ایران زندگی می کرد و رئیس جمهورسابق اسرائیل متولد ایران است. در ایران زندگی می کنیم، در ترکیه تفریح می کنیم، در آمریکا پولدار می شویم و برای مرگ به ایران برمی گردیم. به شما گفتم که اگر به ایران رفتید با یازده در بسته مواجه خواهید شد. من ده کلید را به شما دادم تا با استفاده از آنها ده در را باز کنید، راستش را بخواهید کلید در یازدهم 150 سال قبل در جنگ های ایران و روس از دست سردار ایرانی افتاد و گم شد و از آن سال تا به حال این کلید گم شده و آن در بسته مانده است. پشت آن در بسته به این سووال پاسخ داده شده که چرا در 150 سال گذشته جهان به پیش رفته و ما ایرانیان درجا زده ایم؟ [][] اين نوشته متن سخنرانی من است در کنفرانسی با عنوان« رنسانس دوم» که از بیش تر از بیست سال پیش توسط گروهی از ناشرین و خردمندان ایتالیایی پايه گذاری شده . کنفرانسی که هر سال در یک هتل قدیمی اطراف میلان به مدت چهار روز برگزار می شود و از دهها کشور جهان خردمندان، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و فیلسوفان و نظریه پردازان و مدیران شرکت می کنند و دهها موضوع متفاوت هر روز به بحث گذاشته می شود. امسال احمد رافت، خانم دکتر فیروزه نهاوندی، حمید صدر و من ایرانیانی بودیم که در کنار دویست نفر دیگر از جمله فرناندو آرابال حضور داشتیم. این نوشته بطور خلاصه به فارسی گفته شد، توسط احمد رافت در جلسه ترجمه شد و متن انگلیسی آن برای دیگران پخش شد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:45 توسط حامد پور .قائم مقامی |

غش کردن و پیچیدگی‌های جغرافیای سیاسی!

فرض کنید دارید تو خیابون راه می‌رید. ناگهان، به هر دلیلی، چشاتون سیاهی می‌ره و تلپ می‌افتید روی زمین و دیگه هیچی نمی‌فهمید! خیلی توفیر داره این تلپی افتادن و غش کردن توی مملکت خودمون باشه تا تو فرنگستون! می‌گید نه؟ نیگا کنید... غش کردن تو خیابون‌های مملکت خودمون ایران - هنوز چند ثانیه از غش‌کردنتون نگذشته که ناگهان صدها نفر از مردم مهربون و انسان‌دوست و باعاطفه‌ هم‌وطن دورتون جمع می‌شن. - همه ماشالله برای خودشون یه‌پا کارشناسن و علت بیماری شما رو تشخیص می‌دن. البته نباید ناراحت باشید که همه با هم متفق‌القول نیستند( نمی‌تونید ناراحت باشید. چون شما غش کرده‌اید و هیچی نمی‌فهمید!) - یکی ناراحتی شما رو خودکشی با قرص تشخیص می‌ده و می‌‌گه: " یه نفر آب بیاره بدیم بخوره تا مواد شیمیایی تو دلش رقیق بشه." - یکی می‌گه :" نه بابا... طفلکی صرع داره ." و با گچ یا ذغالی که از توی جوی اب پیا می‌کنه، دور شما رو خیط می‌کشه تا اجنه ازتون دور شه. - یکی می‌گه: "فشارش بالاست. کی قرص زیر زبونی داره؟" - پیرزنی یک قرص بیزاکودیل از تو کیفش درمیاره می‌گه: " ننه، من یه‌دونه همرامه!" می‌ذارن زیر زبونتون. - اون‌یکی می‌گه:" این حرفا کدومه؟ رنگشو نمی‌بینید عین گچ سفیده. فشارش پایینه. پاهاشو بالا بگیرید." - پسر مو‌قشنگی که از وقتی رسیده دلش برای شما رفته بوده به بهانه‌ بلند کردن پاهاتون کلی ماساژتون می‌ده. (خوبه که بی‌هوشید وگرنه یکی می‌خوابوندید تو گوشش) - حاج‌آقایی می‌گه: " طفلک چه جوون بود. حیف بود این‌قدر زود بمیره." بعد اضافه می‌کنه: " خانوما، آقایون، دکونم اون‌ور خیابونه، خرمای خوب و آرد و شکر برای حلوا دارم. اگر فامیلاشون اومدن بهشون بگید!" و راهشو می‌کشه می‌ره اون‌ور خیابون. - همه مشغول اظهار نظر راجع شما هستن که دو تا دختر به اسم ژیلا و مینا خودشونو از وسطای جمعیت می‌رسونن جلو. ژیلا می‌گه: " آخی... چه پوستی‌ام داره حیوونی. مینا، این رنگ کرم‌پودرو می‌گفتم بخری‌ها. می‌بینی چه نازه! " مینا: " نه بابا، خیلی مهتابیه. یه‌درجه تیره‌تر بهتره" - یه خانم میان‌سال به محض دیدن مینا می‌گه: "دخترم قیافه‌ات آشناست. تو دختر ملوک‌خانوم نیستی؟" مینا: "چرا. اما شما رو به‌جا نمی‌آرم." زن میان‌سال از ته دل می‌خنده. مینا رو می‌بوسه و می‌گه: " تو آسمونا دنبالتون می‌‌گشتم. شماره‌تونو بده زنگ بزنم به مامان. ایشالله امر خیره." - مردی به شما نزدیک می‌شه. " وایسین کنار. من آمپول‌زن محله‌ام." و مچ شما رو برای گرفتن تعداد ضربان نبض توی دستش می‌گیره. بعد می‌گه: " نگران نباشید، زنده‌ست." و بعد از دادن این مژده راهشو می‌کشه می‌ره. اما دیگر در دست شما ساعت نیست! - زنی میاد جلو و کیف شما رو باز می‌کنه که مدارکتونو ببینه. " بمیرم برای مادرش، الان تو خونه منتظرشه، ببینم شماره‌ تلفنی چیزی تو کیفش هست بهشون خبر بدیم؟" توی کیف پولش کارتی هست. زن می‌رود به طرف کیوسک تلفن تا زنگ بزنه. اما از همون‌ور راهشو کج می‌کنه به سمت خیابون پایینی و قدماشو تند می‌کنه. - شخص مهربون دیگه‌ای که موقع راه‌رفتن کمی ریپ می‌زنه، جلو میاد و می‌‌گه: "چی‌چی‌رو برم از تلفن عمومی ژنگ بزنم. حتما خودش موبایل داره. آره داداش" کیفتونو می‌گرده و موبایل رو پیدا می‌کنه. " اکه هی... چه گوشی درب‌و داغونی. لابد شیم‌کارتش هم ایران‌شِله!" - توی جمعیت بین خانوم‌ها بحث راجع به رنگ روسری و مانتو و کیف و کفش شماست که آیا ست هستن یا نه. یکیشون با دلسوزی می‌گه: " مانتو ش مد پارساله. معلومه از خونواده‌ی متوسطیه." اون‌یکی از مدل ابرو و رنگ موی شما حرف می زنه . " اگر موهاشو شرابی و ابروشو هشتی کنه خیلی بهش میاد." پسرها هم از قافله عقب نمی‌مونن. یکی می‌گه: " چه خوشگله لامصب." اون‌ یکی می‌گه: " این کجاش خوشگله؟ خیلی هم عن‌ترکیبه! لابد شوهر گیرش نیومده از ناراحتی غش کرده." بحث راجع به قیافه‌ شما در می‌گیره. نگران نباشید، زشت باشید یا خوشگل نتیجه‌ غش کردنتون یکیه. - پسری می‌زنه روی شونه‌ اولی: " ای‌ول، فرزاد تویی؟ پسر، چرا دیگه باشگاه نمیای؟ فرزاد کمی به مخش فشار میاره. " بهروز؟ تو کجا اینجا کجا؟" دست محکمی باهم می‌دن و دست در دست هم به زور از میون جمعیت راهی به بیرون باز می کنن تا برن با هم یه آیس‌پک بزنن. - همه هم‌زمان با هم حرف می‌زنن. صدا به صدا نمی‌رسه. کم‌کم یادشون می‌ره برای چی جمع شدن و بحث‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی اجتماعی در می‌گیره و هر کسی سعی در حل معضلات کشور عزیزمون داره... خلاصه تا سه‌چهار ساعتی این گفتگوها ادامه داره و بعد همه پراکنده می‌شن و می‌رن دنبال کار و زندگیشون. تا اینکه بالاخره یکی از بستگان درجه اولتون که نگران شده و داره در به در دنبالتون می‌گرده شما رو کنار پیاده رو، تکیه داده شده به سکوی مغازه‌ای پیدا می‌کنه. البته بدون کیف و کفش و ساعت و انگشتر و گردنبند و کارت دانشجویی و بقیه‌ متعلقات. روز پر هیجانی را پشت سر گذاشته‌اید. [[photow01]] غش کردن در یکی از خیابان‌های فرنگستون دارید راه می‌رید که یهو سرتون گیج می‌ره، چشاتون سیاهی می‌ره و تلپی می‌افتید کف خیابون. - فقط چند نفر از افراد بی‌عاطفه و بی‌غیرت و بی‌حمیّت خارجکی وای‌‌میسن. - همون چند نفر فوری موبایلاشونو در میارن زنگ بزنن به اورژانس. بالاخره یکی‌شون اول از همه شماره رو می‌گیره. بقیه عین گداها گوشی‌هاشونو غلاف می‌کنن و می‌ذارن تو جیباشون. - آدم‌های بی‌سواد و بی‌معلومات فرنگی حتی یه جمله راجع به بیماری شما اظهار نظر نمی‌‌کنن. و از بس ترسوئن به شما دست هم نمی‌زنن. -فقط شخصی سوسول با نشون دادن کارتش می‌‌گه من پزشکم . به شما نزدیک می‌شه و فس‌فس کنون کمک‌های اولیه رو براتون انجام می‌ده. - بقیه عین کر و لال‌ها فقط نگاه می‌کنن. و به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس، سرشونو - معذرت می‌خوام- عین گاو می‌ندازن پایین و می‌رن. - چند دقیقه بعد شما توی بیمارستانید و دکتر و پرستار بالای سرتونن و اعضای خانواده‌تون تو راهروی بیمارستان منتظر اجازه‌ دکتر برای ملاقات شما. چه روز ملال‌انگیزی!

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 14:31 توسط حامد پور .قائم مقامی |

اپرا در سال ۲۰۰۶ نزديک به۵۸ ميليون و ۳۰۰ هزار دلار در راه کمک های انسانی اهدا کرد.

فهرست سخاوتمندترين انسان های جهان در سال ۲۰۰۶

هرمز فرهمندی

بنياد خيريه «بازپس گيری»، روز پنج شنبه فهرست اسامی سخاوتمندترين انسان های سال ۲۰۰۶ را منتشر کرد تا با اين کار، چهره های مشهور را به کمک به هم نوعان خود ترغيب  کند.

طبق اين فهرست اوپرا وينفری، مجری محبوب تلويزيونی آمريکا، باربارا استرايسند، خواننده معروف و تايگر وودز، قهرمان ورزش گلف، سخاوتمندترين بشردوستان مشهور سال ۲۰۰۶ شناخته شدند.

خانم اپرا وينفری  ۵۳ ساله که يکی از پرطرفدارترين شوهای تلويزيونی آمريکا را اجرا می کند، مدير کلوب کتابی به نام خودش است که در آن به نويسندگان کتاب های ناشناخته در آمريکا همه ساله جوايزی تقديم می کند؛

اپرا  در سال ۲۰۰۶ نزديک به۵۸ ميليون و ۳۰۰ هزار دلار در راه کمک های انسانی  اهدا کرد که بخش بزرگی از اين مبلغ صرف تأمين هزينه احداث مدرسه ای در آفريقای جنوبی شد. نلسون ماندلا، رييس جمهوری سابق آفريقای جنوبی نيز، شخصا به خاطر اين کمک بشردوستانه خانم وينفری از وی تقدير کرد.

اين مبلغ، يک چهارم درآمد ساليانه اوپرا وينفری است که مجله اقتصادی فوربز Forbes در سال ۲۰۰۶ آن را ۲۲۵ ميليون دلار اعلام کرده بود.

باربارا استرايسند، خواننده و بازيگر سينما، برنده جوايز بازيگری، از جمله اسکار بهترين بازيگر زن در سال ۱۹۶۹ و همچنين برنده چندين جايزه «گرمی» در عرصه موسيقی؛ با ۱۱ ميليون و ۷۵۰ هزار دلار کمک به سازمان های مدافع محيط زيست و آزادی های مدنی، چهارمين فرد اين فهرست، پس از بخشش وصيت نامه ای جفری بين، طراح مد لباس و جک لُرد هنرپيشه، است.

تايگر وودز، با مبلغ پنج ميليون و ۹۰۰ هزار دلار کمک در مکان پنجم ايستاده است. آقای وودز در سال ۲۰۰۵ – ۲۰۰۶ بر اساس فهرست مجله Forbes با ۷۷ ميليون دلار درآمد در سال، پردرآمدترين ترين ورزشکار جهان شناخته شد.

روزی اودابل و مارتا استوارت دو مجری ديگر تلويزيون، به ترتيب با اهدای پنج ميليون و ۷۰۰ هزار دلار و ۵ ميليون دلار، در رتبه ششم و هفتم قرار دارند.

در اين فهرست آنجلينا جولی و برد پيت، زوج هاليوود با اهدای دو ميليون و ۴۰۰ هزار دلار به سازمان های انسان دوست ناميبيا و انجمن های بشردوست ديگر، همچون پزشکان بدون مرز، يازدهم هستند. دختر اين زوج مشهور سال گذشته در ناميبيا متولد شد.

نيکلاس کيج، برنده جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد در سال ۱۹۹۵، با کمک به سازمان عفو بين الملل، دوين جانسون، هنرپيشه و قهرمان سابق کشتی کچ با ياری به يک دانشگاه، و پل مک کارتنی، خواننده معروف و عضو سابق گروه بيتلز، با کمک به مبارزه عليه مين های ضد نفر؛ هر کدام به مبلغ ۲ ميليون دلار در مکان دوازدهم هستند.

در اين فهرست اسامی کسان ديگری چون آندره آغاسی تنيس باز سابق، گلوريا استفان، خواننده و همچنين هنرپيشگان برنده اسکار، اليزابت تيلور و دنزل واشنگتن نيز قرار دارند.

بنياد خيريه «بازپس گيری» فهرست خود را بر اساس مقاله های مطبوعات، تحقيق از سازمان های مختلف و جمع آوری اطلاعات از نمايندگان مطبوعاتی چهره های مشهور، ترتيب داده است. اين فهرست سپس از سوی کميته ای متشکل از دانشگاهيان و مشاورين تصويب شده است.

دو چهره مشهور بشردوست به دليل اين که اين بنياد نتوانست مبالغ اهدايی آن ها را تائيد کند؛ در فهرست مورد نظر ديده نمی شوند.

اين دو نفر جرج لوکاس، خالق فيلم جنگ های ستارگان که گفته بود ۱۷۵ ميليون دلار به دانشگاه سابق خود در لس آنجلس کمک کرده؛ و پل نيومن بازيگر معروف هستند.

گفته می شود پل نيومن درآمد شرکت غذايی خود با نام Newman`s own  را از سال ۱۹۸۲ که مبلغی معادل ۲۰۰ ميليون دلار است؛ اهدا کرده است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:10 توسط حامد پور .قائم مقامی |

سنگسار تا کی؟

در ٧ آوریل٢٠٠٧ دعا خلیل اسود ١٧ ساله در شهر بشیقه در کردستان عراق سنگسار شد. او به یک خانواده یزیدیها تعلق داشت و عقدش را با پسرعویش در آسمانها بسته بودند. اما او به مرد دیگری دل بست که عرب مسلمان بود. وقتی رابطه آن دو کشف شد، به قرارگاه پلیس برده شدند و مورد بازجوئی قرار گرفتند. مرد عرب از ازدواج با دعا سرباز زد. مردان خانواده با سنگسار دعا از «ناموسشان» دفاع کردند. نیازی به قانون و دادگاه نبود. خود حکم دادند و خود اجرا کردند. کاری که سده‌ها و هزاره‌ها کرده بودند. [[photow01]] خبر بیست روز بعد از حادثه، زمانی در جهان انعکاس یافت که چند صحنه از فاجعه بصورت فیلمی که با یک تلفن دستی گرفته شده بود، به صفحه‌های اینترتی راه یافت. دخترک را دیدیم که زیر پاهای پر نفرت مردان افتاده و سرش را میان دو دست گرفته است. مردها که از وابستگان دعا بودند و حدود هشت نفری می‌شدند پائین تنه دخترک را لخت کردند، بر پیکر پیچیده در درد او لگد زدند و سنگسارش کردند. جمعیت زیادی به تماشا ایستاده بودند. چند نفر هم که انیفورم پلیس به تن داشتند، موقع آوردن دعا به صحنه دیده می‌شدند. آنطور که از فیلم استنباط می‌شد، آنها سعی داشتند آرامش صحنه را حفظ کنند تا شاید خللی در اجرای جنایت پیش نیاید. سنگسار ارزش خبری ندارد؟ نمی‌دانم در عصر ارتباطات، که تنها چند دقیقه کافی است تا خبری در سراسر جهان پخش شود، چرا باید سه هفته زمان لازم باشد تا مردم از خبر سنگسار یک دختر ١٧ ساله مطلع شوند. اگر جستجوهای من درست بوده باشند، Asuda، سازمان مبارزه با خشونت علیه زنان در بیانیه اش در تاریخ ٢٦ آوریل برای اول بار خبر را به گوش جهانیان رساند. WADI هم یک سازمان کمک به کردستان عراق، که مقرش در اطریش است و سازمان عفو بین الملل در ٢٧ آوریل خبر را انتشار دادند. [[photow02]] تظاهراتی که در شهر اربیل علیه این حادثه فجیع صورت گرفت و ٩٠ سازمان غیردولتی آن را سازمان داده بودند، روز ٢٩ آوریل بود. عکسهای این تظاهرات در سایت کمپین علیه سنگسار در ایران موجود است. نمی‌دانم چرا هیچ مردی در عکس پیدا نیست با اینکه در توضیح خبر نوشته شده است: زنان و مردان با هم در این اعتراض شرکت کردند. وقت برای نجات دعا وجود داشت. وقتی معشوق مسلمان از ازدواج با دعا خودداری کرد، دعا باید به خانه باز می‌گشت. مگر جای دیگری بود که او را پناه دهد؟ همه می‌دانستند که چه سرنوشتی دخترک را در خانه تهدید می‌کند. یکی از نمایندگان دین یزیدی شهر بشیقه پنج روز دعا را در خانه اش پناه داد. مردان خانواده، دخترک را از آن خانه بیرون کشیدند با این قول که دخترشان را سنگسار نخواهند کرد. اما وقتی جنایتی که ظاهرا خیلی هم پنهان نبود، صورت گرفت، اینکه ما چه زمانی از آن آگاه شویم، زندگی را به دعا بازنمی‌گرداند. شاید هم در گوشه ای از روزنامه‌های ایالتی د