تبليغاتX
دریغ است ایران که ویران شود همین جوری

body language به سبک ایرانی

میس زالزالک
misszalzalak@gmail.com


سال اول ازدواج
- نگاه پر تمنا به همسر، یعنی "عزیزم خیلی دوستت دارم. عاشقتم. دلم می‌خواهد بوست کنم."

- دست انداختن در دست همسر موقع پیاده روی، یعنی "عزیزم من افتخار می‌کنم که تو مال منی. زودتر بریم خونه تا بتونم بوست کنم."

- دست نوازش کشیدن بر سر زن. یعنی "تو چقدر نازی. بیا یه بوس قندی بده به حاجیت."

- موقع ظرف شستن زن، ظرف را از دست او گرفتن، یعنی "حیف ِ دستات نیست که خرابش کنی. چه موقع این کاراست؟ بیا که الان موقع بوس و کناره."

- وقت خرید به زور تمام بارها را حمل کردن، یعنی "یه‌وقت خسته نشی عزیزم. می‌ترسم برسیم خونه حال بوس و کنار نداشته باشی!"

- وسط سریال تلویزیونی تلویزیون خاموش کردن و دست عیال رو کشیدن به سمت اتاق خواب، یعنی" فیلم رو وللش، بوس و کنار خوبه"


و اما سال‌های بعد
- موقع برگشتن از سر کار،خریدن یک‌کیلو سیب و یک کیلو پرتقال و به محض رسیدن دراز کردن پاها ، یعنی" من عجب مرد زندگی‌ام! پس این چایی چی شد؟"

- خرید 5 کیلو سیب و پرتقال و 4 کیلو سبزی آش و 3 کیلو سیب‌زمینی پیاز درهم و لک‌دار(چراغانی کردن بازار به علت انداختن هر چه جنس بنجل به او)

و موقع ورود با کون در باز کردن و با لگد در را بستن، یعنی: " ما اینیم داداش، بهترین شوور دنیا! زن! زود تشت آب‌گرمو حاضر کن که پاهامو توش بمالی!"

- شب یک ساعت زود آمدن به منزل و یک‌راست رفتن سراغ تلویزیون و در حال دیدن مسابقه فوتبال تخمه شکستن و پوست‌هاشو رو قالی تف کردن، یعنی

" می‌بینی اومدم ور دلت فوتبال تماشا کنم. اگه مرد بدی بودم رفته بودم با دوستام استادیوم"

- موقع راه رفتن در خیابان یک‌قدم جلوتر از زن حرکت کردن یعنی " عزیزم برای اینکه از مردهای غریبه تنه نخوری دارم برات راه باز می‌کنم!"

- از سرشب تا بوق سگ روزنامه خوندن با اخمی روی پیشانی و حتی نیم‌نگاهی بر زن ننداختن یعنی: "عزیز دلم، من مجبورم به‌خاطر آینده‌ی خانواده از مسائل مملکتی سردرآرم تا بهتر بتونم مواظبتون باشم."

- زمانی‌که زن دارد درددل می‌کند به نقطه‌ای خیره شدن و سگ محلی یعنی: " عزیزم من در طول روز اون‌قدر به خاطر شما گرفتاری برام پیش میاد که موقع حرف زدن تو هم مشغول تجزیه تحلیل اونام."

- داد زدن بی‌خودی یعنی: " زن جان، چند وقته به من حالی ندادی. زود بیا بریم تو رختخواب."
- در را به هم کوبیدن یعنی: " بابا به چه زبونی بگم من بوس و کنار می‌خوام."

- بهانه‌ی بیخودی و ایراد گرفتن از کم نمکی یا شوری غذا و پرت کردن کاسه بشقاب تو حیاط، یعنی: " دارم می‌میرم از بی بوس‌و کناری"

- از مدل آرایش و لباس جدید زن ایراد گرفتن و دعوا راه انداختن یعنی: " نه، مثل اینکه حالیت نیست، من یه غرایزی هم دارم."


- شب تا نصفه‌شب به خانه نیامدن و پیدا کردن شناسنامه‌ی المثنی در جیب او یعنی: " آخه چقدر به این زن خواسته‌مو حالی کنم و جوابی نشنوم. بالاخره صبر آدم لبریز می‌شه دیگه."
- فرستادن دادخواست طلاق بر در خانه یعنی" ببین، من همه‌جوره با تو راه اومدم و بهت محبت کردم اما تو قدر ندونستی و زدی همه چیزو خراب کردی. اما این زن‌های جدیدم هم دست کمی از تو ندارن. خدایا چرا این زنا رو این‌قدر احمق و نادون و قدرنشناس آفریدی؟!"

(به کسی برنخوره. تو تاریخ فقط یک نمونه از این نوع شوهرا مشاهده شده که اونم احتمالا نسلش منقرض شده)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:27 توسط حامد پور .قائم مقامی |

كودكان كار و خیابان

در پیمان‌نامه جهانی حقوق كودك، كار كودكان زیر ۱۵سال و نیز بهره‌كشی از كودكان به هر نحو، چه در مناسبات اقتصادی و چه درمنازعات سیاسی منع شده است. همچنین كودك باید در برابر كاری كه رشد و سلامت او را تهدید می‌كند، حمایت شود.

به رغم چنین اصولی، حدود ۱۵۰ میلیون كودك درسراسر جهان و از جمله درایران، روزهای خود را به كار، آن هم كار در خیابان می‌گذرانند. كار آنها چیست؟  گدایی، ولگردی، آدامس فروشی، گل فروشی، دستفروشی یا حتی تن فروشی. میلیونها كودك كار و خیابان مبتلا به بیماری های مختلف روحی، هویتی یا جسمی هستند. آمار نگران كننده ای وجود دارد حاكی از این كه بیشتر این كودكان ناقل ایدز یا هپاتیت هستند.

 

Bildunterschrift: از جمله فعالیت هایی كه در انجمن حمایت از حقوق كودكان ایران صورت می‌گیرد، یكی نیز تاسیس كمیته هایی با  هدف رسیدگی و توانمند سازی كودكان خیابانی است. خانه كودك شوش، در شمار مراكزی است كه از سال ۷۹ در این زمینه فعالیت می‌كند.

 

جاوید سبحانی مسئول كمیته تحقیق و توسعه خانه كودك شوش، مفهوم كودك خیابان را چنین تعریف می‌كند: «كودكان خیابانی به كسانی گفته می‌شود كه زیر هجده سال سن دارند و محیط زندگی آنها از خانواده به خیابان منتقل شده است. اینها دو دسته اند: كودكانی كه با خانواده درارتباط هستند و خیابان برایشان تنها محل كار است. گروه دوم كودكانی هستند كه خیابان برایشان محل تامین معاش و زندگی است. دسته دوم آسیب پذیری زیادی دارند. در معرض انواع خشونت، بهره كشی اجتماعی و انحراف های زیادند.»

 

بسیاری می‌پرسند جامعه ایران در سالهای قبل با  پدیده كودكان خیابانی مواجه نبود. چه شده كه اینك سر هر چهار راه و زیر هر پل، تعدادی بچه در حال  فال فروشی، شیشه پاك كنی، یا فروش آدامس دیده می‌شوند؟ آیا طلاق، اعتیاد والدین، مهاجرت یا بیكاری سبب رشد چشمگیر كودكان كارو خیابان شده است؟

 

جاوید سبحانی به نكته ای گرهی اشاره می‌كند: «بحث كودك خیابانی را ما نمی‌توانیم تنها در حوزه روابط خانوادگی تحلیل كنیم. بجث ما اینست كه اقشاری از جامعه در تحولات جمعیتی، در تله ای گیر كردند به نام تله جمعیتی فقر. اكثر این بچه ها، عضو خانواده های پرجمعیت هستند. تحولات پس از انقلاب باعث شد كه جمعیت خانواده های فقیر بسیار بالا برود. در دوره بعد این خانواده ها هیچگونه دریافت ایمنی و حمایتی از سوی دولت نداشتند و به حال خود در مكانیسم بازار و تورم رها شدند. این خانواده ها جزو كسانی هستند كه پدر یا والدین شان بیكارند یا مشاغل كاذب دارند. هیچ تور امنیتی یا چتر حمایتی برای این خانواده ها وجود ندارد.»

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  افزون بر فقر،  سوءرفتارهایی كه در خانواده با بچه ها می‌شود و داشتن سرپرست نامناسب چون پدر یا مادر معتاد و بزهكار، دلیلی است بر فرار بچه ها از خانه. محیط خیابان در درجه نخست برای كودكی كه به شكل اعتراضی خانواده را ترك می‌كند، محیطی است جذاب كه آزادی بالقوه ای به او می‌دهد. اما چندی نمی‌گذرد كه كودك در حلقه ای از آسیب های اجتماعی چون افتادن در دام باندهای بزه و انحراف، گرفتار می‌شود.

 

گذشته از این، كودكان كار و خیابان فاقد هرگونه نظارت بهداشتی، درمانی، آموزشی و تربیتی هستند. آماری كه از سوی یونسكو منتشر شده، حاكی از آن است كه بیشتر این كودكان كه در آمریكا، آسیا و آفریقا متمركز هستند، دچار آسیب های روانی جدی چون افسردگی یا روان پریشی هستند.

 

اما آیا كودكان كار و خیابان از نظر جنسیتی آمار یكسانی دارند؟ میزان دخترها و پسرها در این زمینه یكی است؟

 

به عقیده جاوید سبحانی: «از نظر فرهنگی دخترها كمتر در خیابان می‌مانند. به ویژه دركشورهای درحال توسعه، كنترل و نظارت بر دخترها خیلی بیشتر از پسرهاست. دخترها معمولا در مقابل فشارهای خانواده منفعل تر هستند و ممكن است آزار و محرومیت بیشتری تحمل كنند. آنها وقتی هم به خیابان می‌آیند به خاطر نوع سوءاستفاده ای كه از آنها می‌شود، كمتر در آمارها اعلام می‌شوند. در جامعه ایران هم همینطور است و درصد بیشتری از كودكان خیابانی بیشتر پسرها هستند.»

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  نقش خانه كودك شوش، آنگونه كه جاوید سبحانی می‌گوید طرح مشكلات و مسائل بچه های كار و خیابان در افكار عمومی است. مدافعان حقوق كودك می‌كوشند با بسیج منابع انسانی و مادی مردمی، سامانی به زیست این كودكان بدهند. به آنها آموزش مهارت زندگی و خلاقیت بدهند. استعدادهای آنها را شناسایی كنند و به جهت سازنده بیندازند. مهم تر از همه اینكه، اعتماد به نفس را به دنیای این كودكان بازگردانند.

 

جاوید سبحانی چند نمونه از تلاش های موفقیت‌آمیز خانه كودك شوش در كار با بچه های خیابان را بر می‌شمرد: «یكسری از بچه های ما در برنامه های حرفه آموزی توانستند از سازمان فنی حرفه ای مجوز بگیرند. در بخش ادبیات و شعر، دو تا از بچه های خانه كودك شوش توانستند جایزه دویستمین سال تولد هانس كریستیان اندرسن را بگیرند. بچه هایی داشته ایم كه توانایی طراحی وب داشته اند. آموزش های زیادی به اینها داده شده و آنها از خود خیلی استعداد نشان داده اند.»

 

به گفته او كودكان كار و خیابان، خود به خانه كودك شوش رجوع می‌كنند و به اصطلاح خود معرف هستند. چرا كه در منطقه شوش، همه این مركز را می‌شناسند: «ما ابتدا در باره پیشینه كودكی كه نزد ما می‌آید، تحقیق می‌كنیم. پیشینه تحصیلی، شرایط روانشناسی اش. بازدید از منزل، سابقه پدر و مادرش. اینها را تحقیق می‌كنیم و نیازها و مشكلات كودك را شناسایی می‌كنیم.»

 

باید گفت منابع مالی خانه كودك شوش و دروازه غار از كمك های مردمی تامین می‌شود و هرگز كافی نیست. جاوید سبحانی روشنفكران و آگاهان جامعه را به مشاركت های معنوی و فكری و مادی از حقوق كودكان فرا می‌خواند. مسئول كمیته تحقیق و توسعه خانه كودك شوش در پایان می‌گوید كه به مناسبت روز جهانی مبارزه با كار كودكان یعنی ۲۲ خرداد، برنامه هایی خواهند داشت.

 

جاوید سبحانی متذکر می‌‌شود: «ما كار كودك را چه در سن ۱۵ تا ۱۸ و چه زیر ۱۵ سال نمی‌پذیریم. كودك باید در چارچوب نهادهای حمایتی و آموزشی و خانواده، مراحل رشد خود را طی كند تا بتواند بعنوان یك بزرگسال وارد مناسبات اجتماعی و اقتصادی شود.»

 

مهیندخت مصباح

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:1 توسط حامد پور .قائم مقامی |

زندان زنان در قندوز افغانستان

سلیمه که پنج سال است در زندان قندوز حبس است، می‌گوید: کسی که پول دارد، می‌تواند پنج نفر را بکشد و با پولی که می‌دهد خلاص بشود. اما وقتی آدم پول ندارد، ممکن است تمام عمرش را در زندان بگذراند، بدون اینکه بداند چه کرده است.

دموکراسی روی کاغذ

 

حدود شش سال است که در افغانستان قانون اساسی‌ای دمکراتیک تصویب گشته است. همچنین در شش سال اخیر میلیونها دلار پول وارد این کشور شده است. بسیاری در ابتدا می‌پنداشتند که افغانستان می‌تواند با پول و قانون اساسی‌ای دمکراتیک در مدتی قابل پیش‌بینی مشکلهایش را حل کند. اما این توهمی بیش نبود، چون مردم افغانستان بیش از ۲۵ سال است که تنها جنگ، خشونت و نفرت را تجربه کرده‌اند و برای اکثریت مردم افغانستان دمکراسی و حقوق بشر مفاهیمی بیگانه‌اند. افزون بر این، سنت در افغانستان بس قدرتمند است، سنتی که بیش از همه زنان از آن رنج می‌برند. برای مثال هنوز هم همچون گذشته در موارد خشونت خانگی این قربانیان خشونت‌اند که مجازات می‌شوند. زندان زنان در شهر قندوز نمونه‌ای است از بی‌حقوقی زنانی که قربانی سنت و نبود فرهنگ دمکراتیک‌اند.

 

پروژه‌های زنان

 

از هر دو پروژه‌ای که در افغانستان در دست اجراست، یک پروژه آن در پیوند با مسائل زنان است. این پروژه‌ها واقعا موفق نبوده‌اند. یک دلیل ناموفق بودن آنها این است که ارتباط و همکاری لازم میان سازمانهای غیردولتی، سازمانهای زنان، مؤسسه‌ها و ادارات وجود ندارد. این نهادها به جای همکاری، با هم رقابت می‌کنند. هر یک از آنها می‌خواهد که خود به پول دسترسی پیدا کند و اجرای پروژه‌ها را بر عهده بگیرد. بسیاری از این نهادها بخاطر نداشتن تجربه و دانش تصوری از آن ندارند که اگر با هم همکاری کنند، امکان موفقیت پروژه‌‌شان بالا می‌رود.

 

تحصیل زنان

 

دوره طالبان گذشته است و بسیاری از دختران در افغانستان دوباره به مدرسه می‌روند، در دانشگاهها درس می‌خوانند و کار می‌کنند. اما هنوز همچون گذشته تحصیل زنان بیش از هر جا محدود به شهرهای بزرگی است چون کابل، پایتخت افغانستان. پرسش این است که این دختران در مدرسه چگونه می‌آموزند، در دانشگاه چه می‌خوانند و چگونه کار می‌کنند.

 

از رنج سمیرا

 

سمیرا دختری ۱۴، ۱۵ یا ۱۶ ساله است که در زندان قندوز به سر می‌برد. سمیرا خود نمی‌داند که چند سال دارد. در مورد وضعیتش می‌گوید: “نمی‌دانم که چه کار کرده‌ام که اینقدر بد است که باید ده سال از عمرم را در اینجا توی زندان سر کنم. او مجرد بود، من هم مجرد بودم، دو تا آدم جوان، ما کاری نکردیم، می‌خواستیم با هم ازدواج کنیم.“

 

سمیرا قرار است ده سال در زندان بماند. جرمش آن است که عاشق مرد جوانی بوده است، اما خانواده با این پیوند مخالفت داشته و اجازه ازدواج به آنها نداده است. چون مرد جوان کارگر ساده ساختمان است و پولی ندارد تا جشن عروسی را آن‌گونه برگزار کند که خانواده سمیرا انتظار دارد. دو عاشق جوان از خانه می‌گریزند، اما پلیس پس از دو روز دستگیرشان می‌کند. پدر سمیرا از پلیس می‌خواهد که آنها را زندانی کنند. سپس دادگاه شهر قندوز برای هر دوی آنان حکم ده سال حبس را صادر می‌کند. هم اکنون دیوارهای بلند زندان زنان و مردان سمیرا و دوستش را از هم جدا می‌کنند.

 

اما حکمی که صادر شده است به نظر دکتر کبیر رنجبر، نماینده مجلس و رییس کانون حقوقدانان افغانستان نادرست است. دکتر رنجبر در این رابطه می‌گوید: “در شریعت اسلام این موضوع بسیار صریح و روشن آمده است که ایجاب و قبول باید مستقیم و صریح باشد، باید با اراده سالم و آزاد زن صورت بگیرد. درست نیست که از شریعت تفسیر نادرست و ظالمانه کنند. طبق قانون اساسی و قانون مدنی زنی که همسر خودش را انتخاب کند هیچ تقصیری ندارد. این ناشی از عرف و عادات بسیار عقب‌مانده و تاریک و قرون وسطایی است که هم الان بر جامعه ما مسلط است.“

 

قوانین و مشکل اجرای آنها

 

قوانین موجود تنها هنگامی می‌توانند اجرا شوند که دولت قوی باشد. در افغانستان اما وضعیت چنین نیست. در این کشور مراکز قدرت متعددند و برای همین اجرای قوانین با دشواری روبروست. حکمی که برای سمیرا صادر شده نه تنها خلاف قانون اساسی این کشور است، بلکه با قوانین اسلام هم همخوان نیست. روشن است که این حکم ناقض حقوق بشر هم هست.

 

زندان زنان در قندوز

 

هم اکنون در زندان زنان در قندوز ده زن با هشت کودک در سنین بین ۶ ماهه و ۱۰ ساله به سر می‌برند. محیط زندگی آنان دو اتاق است با حیاط کوچکی آسفالت شده. در آنجا یک توالت هست و یک حوض. زندانیان زن تنها وقتی می‌توانند از حیاط بزرگ زندان استفاده کنند که زندانیان مرد در آنجا نباشند. چنین چیزی شاید تنها یک بار در هفته برای یک ساعت ممکن باشد. یک بار در هفته کلاس سوادآموزی تشکیل می‌شود که البته فقط یکی دو نفر به طور نامرتب در آن شرکت می‌کنند، چون بسیاری از زنان نمی‌دانند که سوادآموزی به چه کارشان ممکن است بیاید. زنان، آن گونه که خود تعریف می‌کنند، مشکل روزانه زیادی ندارند. مشکل آنان چیز دیگری است.

 

سلیمه که پنج سال است در زندان قندوز حبس است، می‌گوید: “کسی که پول دارد، می‌تواند پنج نفر را بکشد و با پولی که می‌دهد خلاص بشود. اما وقتی آدم پول ندارد، ممکن است تمام عمرش را در زندان بگذراند، بدون اینکه بداند چه کرده است. از وکیل تا پلیس، همه پول می‌خواهند. اگر پول نداشته باشی، باید همینجا تو زندان بپوسی.“

 

عادله یکی دیگر از زندانیان زندان قندوز است. عادله معلم بوده و ۹ بچه دارد. بزرگترین فرزندش ۲۲ ساله است، کوچکترین‌‌اش که در زندان با اوست، ۱۲ ماه دارد. اتهام او قتل شوهرش است. برادر و خواهر شوهرش او را متهم کرده‌اند. عادله می‌گوید که بی‌تقصیر است. می‌گوید که شوهرش را بدلایل سیاسی کشته‌اند و خانواده شوهرش در این قتل دست داشته است، او را متهم کرده و به زندان انداخته‌اند تا حقیقت در مورد قتل شوهرش برملا نشود. بچه‌‌هایش را بدون موافقتش به نزد عموی بچه‌ها برده‌اند تا اینکه بچه‌ها موفق به فرار می‌شوند تا پیش پدر و مادر عادله زندگی ‌کنند.

 

عادله می‌گوید که کسی نیست که به وضع او رسیدگی کند. می‌گوید که کسی که پول و نفوذ داشته باشد، می‌تواند همه کار بکند. او هم مثل هم‌سلولی‌اش سلیمه وکیلی نداشته است. تنها دختر ۲۲ ساله‌اش می‌کوشد تا هر طور که شده از او حمایت کند. می‌گوید که پیش از آنکه به زندان بیاورندش کتکش زده‌اند تا او را مجبور به اعتراف کنند. سرش را نشان می‌دهد که جای چند زخم بر آن دیده می‌شود. عادله از بی‌حقوقی زنان زندانی شکوه دارد: “تا بحال هم وکیل مدافع ندارم. حق من انقدر پایمال است. دولت کاملا خائن است. من آزادی بیان خود را دارم و حرف می‌زنم. کرزای هم اینجا باشد از کرزای گله خودم را می‌کنم. قاتل در زندان می‌گردد، کسی که متضرر شده است در گوشه زندان است. از دیگر ارگانها دلم سرد شده است. در اینجا حقوق بشری نیست و مثل حیوان با ما رفتار می‌شود.“

 

زندان پل چرخی در کابل

 

در زندان پل چرخی در کابل هم وضعیت زنان اسفناک است. خبرنگاران اجازه تهیه گزارش در باره این زندان را ندارند. نادیه حنیفی، رییس مرکز آموزش زنان، از زنانی که در زندانهای افغانستان هستند حمایت می‌کند. در زندان پل چرخی هم مثل زندان قندوز حدود ۸۰ زن با ۶۰ کودک در زندان‌اند. در اینجا هم جرم زنان به طور معمول یا فرار از خانه است یا رابطه جنسی بیرون از ازدواج. هر شش زن با بچه‌هایشان در یک سلول هستند. نه کسی از آنان حمایت می‌کند، نه کسی به آنان امید می‌دهد یا دریچه‌ای به روی آینده را بر آنان می‌گشاید.

 

نادیه حنیفی در مورد وضعیت زنان در زندان توضیح می‌دهد: “هیچ نوع سهولت دیگری وجود ندارد. اینها صبحانه‌ای دارند که فقط چای و بوره (شکر) است. نان چاشت و نان شب‌شان لوبیا و برنج است. بسیاری از اینها وکیل مدافع ندارند که قضیه‌شان را پیش ببرد. بسیاری از ایشان مطابق با فرامینی که از طرف ریاست دولت اعلام می‌شود که می‌توانند رها شوند، اما متاسفانه هیچ کس نیست که آن را پی‌گیری کند. تنها نهادی که در آنجا کار می‌کند، نهادی افغانی برای کمک به زنان است بنام “قانون روشتونکی“. یک سازمان بین‌المللی کمک به زنان از آلمان هم بنام Medica Mondiale در آنجا کار می‌کند. اما سیستم قضایی ما بسیار بوروکرات است و اینها هم ظرفیت ندارند که به تمام این اشخاص برسند.“

 

زندگی در زندان

 

زنان می‌خندند، فحش می‌دهند و با هم شوخی می‌کنند، اما چشمهایشان غمگین است و سرنوشتهایشان ناروشن. سرزندگی‌شان ظاهری است، چون در سلولهای زندان زنان جنگ، فقر و نبود چشم‌انداز خانه کرده است. سمیرا باید هنوز ده سال را در چنین سلولهایی بگذراند. سمیرا از درد و غمی که در دلش حس می‌کند می‌گوید: “کی می‌تواند در زندان خوشحال باشد. به قول معروف آب که از سر گذشت چه یک نی، چه صد نی! فرقی نمی‌کند که من بخندم یا گریه کنم. دشمن خوشحال است که ما اینجاییم. می‌گویند چه خوب که هر دو در زندان بمیرند. کسی نمی‌داند که در دل ما چه می‌گذرد.“

 

رادیو دویچه وله

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:47 توسط حامد پور .قائم مقامی |

قدرت خاموش مترجمان سیاسی

در دیدار سران کشورهای گروه ۸، علاوه بر مرکل و پوتین و بوش کسان دیگری هم شرکت‌ دارند که نقشی بسیار پراهمیت در این نشست تاریخی بازی می‌کنند: مترجمان شفاهی که در ظاهر"نامرئی" به‌نظر می‌رسند.

 

مترجمان شفاهی در دیدارهای سیاسی نقش بسیار مهمی بازی می‌کنند، هر چند در ظاهر "نامرئی" به نظر می‌رسند. بدون حضور این مترجمان، گفتگوهای گوناگون و متنوع نشست سران گروه ۸ در هالیگندام‌، غیرقابل تصور می‌بود. با این حال رسانه‌ها درباره‌ی این دیدارها طوری گزارش می‌دهند، انگار که تمام گفتگوها بدون واسطه رد و بدل و فهمیده شده است. جالب این‌جاست که خود مترجمان هم بر این نقش "نامرئی" بودن تاکید می‌کنند و حتی می‌کوشند، به هر قیمتی شده‌ به آن دست‌یابند. چون "در این مرحله به بالاترین حد حرفه‌ای بودن" می‌رسند. مثلا ً کریستیانه گیسن Christiane  Giesen که به عنوان مترجم سیاسی در سطح گفتگوهای سران جهان کار می‌کند، می‌گوید: «من می‌خواهم به آن حد از حرفه‌ای بودن برسم که شنونده‌ام، مرا به عنوان مترجم فراموش کند.» آنلی لنهارتAnnelie Lehnhardt که چهار سال است به عنوان رئیس بخش "خدمات مترجمی" وزارت امورخارجه آلمان به کار مشغول است، در گفتگویی با گزارشگر روزنامه زود دویچه تسایتونگ، نیز با تلاش برای دست‌یافتن به این "خود فراموشی" موافق است: "این زیباترین قدردانی برای یک مترجم است که هر دو رئیس جمهور فکر کنند، دارند مستقیم باهم صحبت می‌کنند."

 

دم زدن از "من" خطاست!

حضور نداشتن، نادیده گرفته شدن، از ابراز وجود و نظر خودداری کردن و از همه مهم‌تر رازداری از خصوصیات غیرقابل چشم‌پوشی یک مترجم حرفه‌ای است، آن‌هم نه فقط حین انجام وظیفه‌ی ترجمه‌، بلکه قبل و بعد از آن هم، یعنی یک عمر! در این عرصه از "من" دم زدن، خطاست.

 

از این رو برخی بر ورنر زیمرمن Werner Zimmermann، مترجم فرانسه زبان صدراعظم پیشین آلمان، گرهارد شرودر خرده می‌گیرند که چرا در سال ۲۰۰۵ در فیلم مستند "در گوشی حرف‌زنان" از تجربیات و "راز"های پیشه‌ی خود جلوی دوربین سخن گفته است. این فیلم که به کارگردانی دیوید برنت David Bernet تهیه شده، سفری به دنیای مترجمان شفاهی است که درپارلمان کشورهای اروپایی در اشتراسبورگ کار می‌کنند. این فیلم همچنین نحوه‌ی کار و مشکلات مترجمانی که از جمله در دادگاه بین‌المللی لاهه گفته‌های متهمان و رئیس دادگاه و دیگرشاکیان را به زبان دیگر بر‌می‌گردانند، نشان می‌دهد. اغلب مصاحبه‌شوندگان در این مستند تاکید می‌کنند که "از خود گذشتگی" به معنای "حذف خود" در جریان بحث‌ها و گفتگوها، یکی از ویژه‌گی‌هایی است که درجه‌ی کار حرفه‌ای آنان را مشخص می‌کند. مترجم زبان روسی دولت ‌آمریکا، بیل هاپکینز، Bill Hopkins در این رابطه به مقایسه‌ای تکنیکی دست می‌زند: «من فقط یک کابل هستم و بس!»

 

بخش ترجمه‌ی کمیسیون کشورهای اروپاییBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  بخش ترجمه‌ی کمیسیون کشورهای اروپایی

پچ پچ کردن حرفه‌ای

با این حال "حضور" این مترجمان حرفه‌ای در برخی از برنامه‌های نشست‌های‌ سیاسی‌، اغلب بسیارتعیین‌کننده است. از جمله در چگونگی آرایش و چیدن صندلی‌های دور میز غذاخوری! از آن‌جا که در هایلیگندام مقرر شده که ارتباط بر اصل "زبان مادری" صورت بگیرد، هنگام "شام استقبال" که روز چهارشنبه (۶ یونی ۲۰۰۷) برای سران هشت کشور و همسرانشان در هالیگندام ترتیب داده شده بود، می‌بایست "نظم میز" طوری تعیین شود که مترجمان ویژه‌ی این مهمانان بتوانند پشت سر آنان، روی صندلی‌های پاکوتاه بنشینند و سخنان دیگر شرکت‌کنندگان را پچ‌پچ‌کنان در گوش روسای خود ترجمه کنند: آرایش صندلی‌ها در این شب بر حسب این که کدام رئیس کشور می‌تواند بدون یاری مترجم در گفتگو شرکت کند، تنظیم شده بود. اصولا قاعده در دیدارهای سیاسی بین‌المللی بر این است: هر چه رؤسای  کشورها دورتر از هم بنشینند، نشان می‌هد که به کمک مترجمان "پچ‌پچ‌کن" کمتر نیاز است.

 

آرامش هنگام خشم

مترجمان شفاهی از سوی دیگر هنگام ترجمه‌ی مطالب "بحث‌برانگیز" بین سیاستمدارانی که تازه برای اولین بار با هم دیدار می‌کنند و مواضع متضادی دارند، باید نقش "آرام‌کننده" ای به عهده بگیرند. واضح‌است که مترجمان، نباید لحن شدید وعصبی یا توهین‌هایی که سیاستمداران به یکدیگر می‌کنند، منتقل یا ترجمه کنند. آنلی لنهارت در گفتگو با روزنامه زود دویچه تسایتونگ، ملاقات شرودر، زمانی که مقام نخست‌وزیری ایالت نیدرزاکسن را به عهده داشت، با فیدل کاسترو را به یاد می‌‌آورد‌ که چندان آرام صورت نگرفت. او می‌گوید که در این رابطه "کاری که البته می‌توان کرد، این است که به جو خوب گفتگو دامن زد و در هر شرایطی خونسرد ماند."

 

 

امید

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 15:8 توسط حامد پور .قائم مقامی |

ترجمه در همه جا مشکلات خودش را دارد • مصاحبه با علی عبداللهی

علی عبداللهی، شاعر و مترجم ساکن ایران، در ماه مه امسال (۲۰۰۷) میهمان مرکز آلمانی شبکه‌ی بین‌المللی دست‌اند‌کاران تئاتر ITI در آلمان بود. او در گفتگویی با دویچه وله درباره تجربیاتش از این سفر صحبت می‌کند.

علی عبداللهی، شاعر و مترجم ساکن ایران‌، چندی پیش مهمان مرکز آلمانی شبکه‌ی بین المللی دست‌اند‌کاران تئاتر ITI در آلمان بود. این مؤسسه که ۶۰ سال پیش، از سوی یونسکو پایه‌گذاری شده، به امر دوستی و تفاهم بیشتر بین فرهنگ‌های جهان خدمت می‌کند.

عبداللهی که تا به حال سه مجموعه‌ی شعر از آثار خود در ایران منتشر کرده، برای علاقه‌مندان به بحث‌های فلسفی نیز نامی آشناست: او در کنار ترجمه‌ی شعر، رمان و داستان کوتاه از نویسندگان با نامی چون ریلکه، هسه، برشت و گراس ... متن‌هایی نیز از فیلسوفان بزرگ آلمانی مثل فریدریش نیچه و مارتین هایدگر به فارسی برگردانده است.

 

خوانندگان نوجوان و جوان ایرانی همچنین از راه ترجمه‌های او با آثار نویسندگان آمریکایی و آلمانی، چون ارسکین کالدول (آهوجان مهمان ماست) یا میشائیل انده (جیم دکمه و سیزده قلوهای وحشی) آشنا شده‌اند.

عبداللهی گذشته از این فعالیت‌ها، به برگرداندن آثار تئاتری آلمان به فارسی نیز پرداخته است: نمایشنامه‌ی "پارسیفال"، نوشته‌ی اشنباخ که اثری اساطیری یا گونه‌ای رمانس مربوط به قرون میانه‌ی اروپا است، از جمله‌ی این آثارند.

عبداللهی که ۳۹ سال پیش در بیرجند به دنیا آمده است، پس از پایان دوره‌ی ابتدایی در این شهر، به تهران می‌آید و در رشته‌ی زبان و ادبیات آلمانی تا مقطع کارشناسی ارشد، در دانشگاههای بهشتی و تربیت مدرس به تحصیلات خود ادامه می‌دهد. او سال‌ها در در دانشگاه‌های آزاد تهران، دولتی اصفهان و تهران نیز تدریس کرده‌است. به مناسبت شرکت عبداللهی در این نشست ۱۵ روزه‌ی بین‌المللی در آلمان با او به گفتگو نشسته‌ایم:

 

 

دویچه وله: آقای عبداللهی، نسل شما چندان انگیزه‌ای به آموختن زبان آلمانی نداشت. شما چرا این زبان را به عنوان زبان خارجی انتخاب کردید؟

 

عبداللهی: با توجه به علاقه‌ی دیوانه‌وار به موسیقی و ناکامی در پی‌گیری آن به خاطر شرایط سخت خانوادگی، به شعر و ادبیات روآوردم و از آنجا که فکر می‌کردم و حالا هم فکر می‌کنم که ادبیات فارسی را خودم می‌توانم بخوانم، تصمیم گرفتم یک زبان خارجی بیاموزم. آلمانی را هم به خاطر نیچه و ریلکه برگزیدم. خواندن ترجمه‌ی نه چندان خوب " چنین گفت زرتشت" به قلم نیر نوری، در سالهای آخر دبیرستان و تک و توک شعرهای ریلکه در مجلات، مرا به آلمانی علاقه‌مند کرد.

 

به عنوان کارشناس ارشد ادبیات آلمانی در تهران چه وظایفی داشتید؟

 

ترجمه، تحقیق، ویراستاری و تدریس در دانشگاه، از حوزه های کاری من هستند که ترجمه و تحقیق و سرودن‌، سهم بیشتری در این میان دارند. برای همین تاکنون به هیچ اداره یا سازمانی وارد نشده‌ام. سه ترم اصفهان بودم، ۱۰ ترم دانشگاه آزاد و سه ترم دانشگاه تهران که هم اکنون در آنجا همکاری‌ام به صورت حق التدریس ادامه دارد. چاپ ترجمه، تحقیق، شعر و ... چاپ مقاله در دانشنامه‌ی ادب فارسی و فرهنگ آثار و مجلات‌، دستاورد این چند سال بوده اند. سه مجموعه شعر هم خودم دارم. دوتا چاپ شده، یکی زیر چاپ است.

 

چه انگیزه‌ای باعث شد که دست به ترجمه‌‌ی نمایشنامه‌های آلمانی هم بزنید؟

 

کلا من چهار اثر از تانکرددورست، آلبرت اوسترمایر و فرناندوپسووا ترجمه کرده‌ام. یکی منتشر شده و بقیه در حال انتشار است. نمایشنامه را با برشت، فریش و دورنمات در دانشگاه شناختم. بعدها هم از طرف موسسه‌ی گوته ترجمه "پارسیفال" به من پیشنهاد شد که برایم جالب بود و همین ترجمه باعث شد، بورسی دوماهه در موسسه گوته شهر مونیخ بگیرم.

 

ـ در برگردان"پارسیفال" به فارسی که اثری حماسی ـ اساطیری است‌، با چه دشواری‌هایی در روبرو بودید؟

 

قهرمان پارسیفال را می‌توان همانند جمشید در اساطیرایرانی دانست که درپی جام است. این کتاب بامایه‌های فلسفی ـ اجتماعی ـ تاریخی‌اش، چهار لایه‌ی زبانی دارد : زبان آلمانی کهن ، زبان ادبی، زبان تئاتری معمول  و زبان کوچه و بازاری یا وولگر. من سعی کردم در هر قسمت، زبان خاصی برای ترجمه‌ی آن بیابم. در بخش آلمانی کهن که به همان صورت قدیم آمده، سعی کردم آن را چون شعرهم بود، با فارسی کهن و به وزن و سبک شاهنامه برگردانم. در قسمت‌های دیگر هم به فراخور هربخش همین طور. در این ترجمه می‌توان گفت، چند لایه‌ی زبانی گوناگون وجود دارد. از پایین ترین سطح زبانی تا فاخرترین آن .این تفاوت نه تنها در زبان، بلکه در سیر زمانی رخدادها هم وجود دارد. چون اثر هرچه باشد، درهر حال برای صحنه تنظیم شده و این هم ملاحظات خاص خودش را می‌طلبد. وباید در عین وام‌گیری ازاصل اثر، بن مایه‌ی امروزی هم داشته باشد که همین، اثر را جذاب تر می‌کند.

 

اصولا در ترجمه شعر شاعران آلمانی به فارسی چه ویژ‌گی‌هایی را باید در نظر گرفت؟

 

به نظرم در ترجمه شعر، میزان افت قطعاً بیشتر از نثر است. به همین خاطر تسلط بیشتری بر هردو زبان لازم است. برای موفقیت در ترجمه‌ی شعر، مترجم شعر به باورم، بهتر است خودش شاعر باشد. دوم اینکه شعر را باید همیشه از زبان اصلی برگرداند نه از زبان دوم و سوم. چون اگر مورد اخیر اتفاق بیفتد، لحن و سبک شاعر گم می‌شود. در ترجمه‌ی شعر، رعایت لحن و سبک شاعر، بعضی وقتها بیش از امانتداری مهم است. مثلاً شعر گوته را نمی توان با همان زبانی ترجمه کرد که شعر اریش فرید یا برشت را ترجمه می‌کنیم. در شعر، زبان، بیش از هرگونه‌ی ادبی دیگر‌، ارزش زیبایی‌شناختی دارد. گاه حتی زبان، همه‌ی بار اثر را بر دوش می‌کشد.

 

در دو ماهی که در مونیخ بودید، چه کردید و چه آموختید؟

 

زندگی با اهل زبان به هر حال برای هر مترجم ضروری ست. من هم، هم زبان را دوره کردم و هم از رویدادهای ادبی و فرهنگی این کشور با خبر شدم. هم این‌که با کلی نویسنده و شاعر و ناشر آشنا شدم. به هر حال دوره‌ی فشرده‌ی خوبی بود که  در حد خود، مرا از نزدیک با فرهنگ آلمانی آشنا کرد و پایه‌ی سفرهای بعدی‌ام شد، توانستم کلی چیز یاد بگیرم ومنبع تهیه کنم. بعد از آن چندین کتاب با حق کپی رایت و مجوز ناشر چاپ کردم.

 

چگونه با مرکز آلمانی شبکه‌ی بین المللی دست‌اند‌کاران تئاتر ITI   آشنا شدید؟

 

من پیشتر با تئاتر مارین باد در فرایبورگ همکاری داشتم. در اجرای "پارسیفال" به آلمانی در تهران و اصفهان که هم از ترجمه‌ام برای نمایش همزمان به فارسی، استفاده کردند و هم چند روزی که در ایران بودند، مترجم شفاهی و راهنمای آنها بودم. چند ماه پیش فراخوانی از ITI آلمان به من و سایر مترجمان ارسال شد که در سیزدهمین دیدار مترجمان تئاتر شرکت کنیم. من هم اظهار تمایل کردم و زندگی‌نامه و فهرست کارهایم را فرستادم. آنها اواسط فروردین امسال از من برای شرکت در آنجا رسماً دعوت کردند با ایمیل.  ITIآلمان گویا از طریق ترجمه‌های قبلی‌ام با سابقه‌ام آشنا بود. گویا ترجمه‌ی پارسیفال در فهرست کتابهای اینترنتی در سایت موسسه گوته وجود دارد.

 

چه برنامه‌هایی امسال در "گردهمآیی مترجمان جهان" این مؤسسه در آلمان داشتید؟

 

برنامه های امسال در سه بخش  بسیار فشرده بود: کارگاه ترجمه، سمینار، کارگروهی و آشنایی با سه نمایشنامه‌ی "باکرگان سیاه" کار فریدون زعیم اوغلو و گونتر زنکل، "پس از روزی خوش" کار گرهیلداشتاین بوخ، نمایش"کلام ها و اندام ها" کار مارتین هکمان.

در بخش ترجمه ۱۴ نماینده از ۱۴ حوزه‌ی زبانی حضور داشتند: از ایران، مصر، هند، یونان، روسیه، لهستان، بوسنی هرزه گوین، چک، فنلاند، ایسلند، لتونی، شیلی، پرتقال و فرانسه و هرکدام دو یا سه نمایشنامه‌نویس از کشور خودشان را در چهار جلسه معرفی کردند. من کارهای محمد یعقوبی و محمد رحمانیان را از ایران معرفی کردم. در کنار این برنامه‌‌های فشرده که ۱۵ روز به طول انجامید، ما دیدارهایی هم با چند نمایشنامه‌نویس داشتیم و همچنین به تماشای چند اجراهای جشنواره‌ای هم رفتیم.

 

تا به حال چه توشه‌ای از برنامه‌های این گردهمایی‌های بین المللی بر گرفته اید؟

 

 برای من تجربه‌ی بی‌مانندی بود. آشنایی با سیزده مترجم ازسیزده حوزه‌ی زبانی  وکار فشرده روی سه نمایشنامه ؛ دیدن اجراهایش در آخرکار وآشنایی وگفتگوی رودرروبا نویسنده‌ی هرکدام وشنیدن آهنگ ترجمه ها به زبان‌های مختلف وآشنایی با مشکلات هرکدام در این متون و فراتر از آن، آشنایی با تنگناها ومشکلات حرفه‌ای، هرکدام ازآغاز‌ تا پخش کتاب، هیچوقت در قالب دیگری جز این گردهمایی میسر نبود. به ویژه برای شخص من که افزون برزندگی در ایران ،  با تنگناهای مختلف شخصی هم مواجهم. یکی دیگر از دستاوردهای این جشنواره، اقامت یک هفته‌ای در کلکویوم مترجمان اروپا دراشترلن بود که مفصل در ایران در باره اش خواهم نوشت.

 

در تماس با ملیت‌های دیگر که مثل شما مترجمند، چه چیزی بیش از همه نظرتان را جلب می کند؟

 

این‌که ترجمه واصولا کارفرهنگی در همه جا مشکلات خودش را دارد. فقط نوعش فرق می کند و مشکلات ما درایران، ازآغاز تا پایان فرایند ترجمه، گاه شکل مضحکه پیدا می‌کند، گاه خنده دار وشرم آور است. انگار ما از همه نظر تافته‌ی جدابافته‌ایم !

 

آشنایی ایرانیان با ادبیات آلمان در چه حد است؟ آیا ناشران از ترجمه‌ی آثار نویسندگان آلمانی استقبال می‌کنند؟

 

امروزه تقریباً بیشتر نویسندگان آلمانی را مردم ایران می شناسند، به‌ویژه نویسندگان نیمه اول قرن بیستم و ناشران هم از چاپ آثار استقبال می کنند. پیشترها آثار از زبان‌های دیگر ترجمه می شد. ولی حالا از اصل آلمانی برگردان می شوند که این پیشرفت قابل توجهی است. مشکل خواننده‌ی ایرانی، آشنایی با نویسندگان امروز آلمانی است که کمتر ترجمه می‌شوند.

 

به نظر شما زبان آلمانی چه ویژگی‌های مثبت و منفی‌ای دارد؟

 

سهولت تلفظ و قانونمندی، امکان واژه سازی و ترکیب واژه ها به نظرم از توانایی‌های زبان آلمانی است که دقیقاً در فارسی هم وجود دارد. توانایی و گستردگی"وند"ها (پیشوند و پسوند و ...) از امکانات گسترده هردوزبان هستند. البته آرتیکل ها (آن هم سه نوع) و صرف و نحو، کمی دست و پاگیرند که خوشبختانه در فارسی وجود ندارد. دقت زبان آلمانی هم از نکات مثبت آن است. این‌ها را از دیدگاه یک معلم می‌گویم، و گر نه هر زبانی ویژ گی‌های مثبت و منفی خودش را دارد.

 

آیا با مترجمان دیگری که از آلمانی ترجمه می‌کنند، در تماسید؟

 

تقریباً همه مترجمان آلمانی، چه پیش کسوتان و چه هم نسلان خودم، یا از اساتید من بوده‌اند یا با آنها دوست و همکار هستم و با هیچکدام رابطه‌ی غیر دوستانه‌ای ندارم و همه شان را حقیقتاً دوست دارم. چون همه‌شان زحمت می‌کشند و می‌دانم ترجمه‌هایشان را در این شرایط  باخون دل به پایان می‌برند و چاپ می‌کنند و همین ستودنی است.

 

 

مصاحبه‌گر: امید

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 15:7 توسط حامد پور .قائم مقامی |

تمرین دمكراسى؛ از خانه یا از جامعه؟

شما فكر مى‌كنید چقدر آزاد تربیت شده‌اید؟ پدر و مادرتان تا چه حد شما را در تصمیم‌گیریهایتان آزاد گذاشته‌اند؟ فكر مى‌كنید در یك خانواده دمكرات بزرگ شدید یا یك خانواده بسته؟

یك ضرب‌المثل مى‌گوید «دمكراسى از مغز آدم‌ها شروع می‌شود». این یعنى این كه مهم نیست شما در كجا زندگى مىكنید، مهم این است كه چه طور فكر مى‌كنید.

 

اما ظاهرا واقعیت چیز دیگرى است. كسانى كه در جوامع غیر دمكرات زندگى كرده‌اند، این را خوب مى‌فهمند. فرض كنید شما جوانى هستید كه خیلى آزاد بزرگ شده‌اید، پدرو مادرتان به شما یاد داده‌اند كه خودتان تصمیم بگیرید و خودتان هم عواقبش را قبول كنید. حالا مثلا ۲۰ ساله شده‌اید و مى‌خواهید تنها زندگى كنید. توانایى مالىاش را هم دارید. یك خانه اجراه مى‌كنید و از پیش پدر و مادرتان می‌روید. اما وقتى به آن خانه مى‌روید، مى‌بینید كه تمام همسایه‌ها براى شما پدر و مادر می‌شوند: چه موقع از خانه بیرون می‌‌روید؟ چه موقع به خانه برمىگردید؟ اصلا چرا تنها زندگى می‌كنید؟ دوستانتان چه كسانى هستند؟ چرا اینقدر رفت و آمد دارید یا اصلا چرا هیچكس به خانه شما نمى‌آید؟ و واى به روزى كه یك دوست جنس مخالف به خانه‌تان بیاید. آنوقت است كه پاى پلیس و نیروى انتظامى هم به خانه شما باز می‌شود و شما یاد می‌گیرید كه دیگر خودتان به تنهایى تصمیم نگیرید و مسئولیت كارهایتان را هم قبول نكنید.

 

شما چه فكر مى‌كنید؟ شما پدر و مادرها؟ به نظر شما مى‌توان در یك جامعه غیردمكرات فرزندان دمكرات تربیت كرد؟

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  نازنین ۲۵ سال دارد. لیسانسیه مدیریت است و الان هم خودش كار مى‌كند و درآمد خوبى هم دارد. با وجود اینكه از نظر مالى تقریبا مستقل است ولى باز هم پدر و مادرش دائما او را كنترل مى‌كنند و بهانه آنها هم این است كه جامعه خراب است. او می‌گوید اگر پدر و مادرم به همان اندازه كه خودشان در جوانى آزادى داشتند به من هم آزادى بدهند، من راضیم: «پدر من دوران تجردش را خیلی آزاد و راحت گذرانده ولی آن حقی را که برای خودش قایل بوده الان اصلا برای من قایل نیست. همه‌اش هم تقصیر اجتماع می‌اندازد و می‌گوید: من برای تو هر حقی قایلم ولی چون اجتماع خوب نیست من نمى‌توانم به تو اجازه بدهم كه خیلى آزاد باشى و هر کارى كه دوست دارى بکنی.»

 

مهدى ۲۷ سال دارد. در رشته كامپیوتر درس خوانده و خودش كار مى‌كند. با مادرش تنها زندگى مى‌كند. او با جامعه خیلى مشكل ندارد. مشكل او اختلاف دید با مادرش است: «الان مادر من می‌گوید که خیلی کارها را انجام ندهم ولی من انجام می‌دهم. مثلا می‌گوید تنها اینجا نرو ولی من می‌روم، مشکلی هم برای من ندارد. از لحاظ من این موضوع مشکلی ندارد ولی از لحاظ ایشان مشکل است. به خاطر آن فکرهای سنتی كه دارند اینها را از من می‌خواهند.»

 

اما واقعا اگر پدر و مادرهاى ایرانى در یك جامعه آزاد و دمكرات فرزندانشان را بزرگ مى‌كردند، مى‌توانستند رفتار آزادانه را به مفهوم واقعى به آنها یاد دهند؟

 

اردشیر پدرى است كه هم خودش و هم پسرش او را دمكرات مى‌دانند. اما او معتقد است كه آزادى نسبى است و كنترل باید همیشه وجود داشته باشد و حتا تنبیه. او به ممنوعیت تنبیه در سیستم آموزشى انگلستان اشاره مى‌كند و عوارض منفى‌اى كه این ممنوعیت داشته: «مثلا شما جامعه انگلیس را در نظر بگیرید. از زمانی که تنبیه را در مدارس ممنوع کردند خودشان اذعان کردند که این مشکلی برایشان به وجود آورده. آن وقتها بچه‌ها بهتر تربیت می‌شدند.»

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  مهین اما معتقد است كه اگر سیستم درست باشد، قطعا می‌توان فرزندان را با یك تربیت آزاد بزرگ كرد. این مادر ۵۰ ساله، فرهنگ مردسالارى رایج در جامعه‌ را هم یكى دیگر از موانع دمكرات بودن خانوده‌ها می‌داند و معتقد است اگر در كل جامعه دمكراسى برقرار باشد، مردسالارى هم از بین می‌رود و تربیت بچه‌ها خیلى راحت‌تر می‌شود: «خوب در فرهنگ اجتماع ما وقتی از اول در ذهن من نوعی یا شوهر من به طور نوعی اینطور رفته که تصمیم‌ها را باید بزرگ خانواده بگیرد و این را  نتوانستیم در طی سالیان از ذهنمان بیرون بکنیم حالا به هر دلیلی، خوب أن طرف که حالا شوهر من باشد یا من باشم فکر می‌کنیم که درست این است که ما تصمیم‌گیر باشیم ولی وقتی در کل سیستم دمکراسی رعایت بشود، رفته رفته دمکراسی به داخل خانواده‌ها هم رسوخ پیدا می‌کند و آن فرهنگهای مردسالاری و زن سالاری هم برچیده می‌شود. همانطور که گفتم باید كل سیستم درست باشد.»

 

خانم دینارى هم همین نظر را دارد. او معتقد است وقتى بین خانه و جامعه فاصله زیاد باشد، هرچقدر هم كه خانواده تلاش كنند باز وقتى جوانها وارد جامعه می‌شوند، این اختلاف روى روحیه و رفتار آنها تأثیر می‌گذارد: «من موافقم و میگویم که پایه تربیت باید از خانواده باشد ولی وقتی خانواده همه تلاشش را می‌کند ولی من خودم بارها به چشم دیدم، بچه‌هایی که در خانواده خیلی خوب تربیت شده‌اند، بعد از وارد شدن به جامعه، از نظر خصوصیات اخلاقی تغییر کرده‌اند. خودشان را خواسته‌اند با آن محیط بیرون وفق بدهند، دچار مسایل و مشکلات روحی روانی شدند و به خاطر همین معتقدم که این مسئله باید از جامعه شروع شود.»

 

خانم حسینى هم معتقد است كه خانواده به تنهایى كار زیادى از دستش برنمى‌آید: «من تنها نیستم که جوانم را خیلی راحت در خانه تربیت کنم و او را آزاد بگذارم، جامعه هم باید همانطور که من فرزندم را آزاد میگذارم  آزاد بگذارد که وقتی او دارد بیرون می‌رود، خیالم راحت باشد. ولی متاسفانه وضع اینطور نیست».

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  حالا فرض مى‌كنیم كه در همین جامعه ناسالم و غیردمكرات، پدر و مادرى موفق شدند فرزندانشان را با تفكر دمكراتیك بزرگ كنند. اما آیا این بچه‌ها ظرفیت پذیرش این آزادى را دارند؟ آیا مى‌دانند كه آزادى همیشه كنارش مسئولیت نشسته؟ آیا مى‌فهمند كه عواقب تصمیماتشان چه درست و چه غلط با خودشان است؟

 

لیندا صادقانه به این سؤال جواب می‌دهد: «خیلی جالب است: من کار اشتباهی که می‌کنم می‌اندازم گردن خانواده. مثلا می‌گویم شما حتما به من گفتید این کار را بکنم ولی هر کار درستی که می‌کنم می‌گویم خوب خودم کردم و خودم تصمیم گرفتم».

 

محسن وقتى اشتباه می‌كند به این نتیجه مى‌رسد كه خانواده باید راه درست را به او نشان مى‌دادند: «من وقتی تصمیم اشتباهی می‌گیرم می‌گویم خوب خانواده به هر حال باید بیشتر من را راهنمایی می‌کرد و یک جاهایی می‌گفت: این راه اشتباهست و نباید انجام بدهی، نه اینکه بگوید حالا خودت می‌دانی».

 

شاهین اما تجربه خوبى در این زمینه داشته‌است. او معتقد است كه خانواده‌اش آنقدر به او اطمینان دارند كه تصمیم‌گیریهاى بزرگ را به عهده خودش بگذارند و او هم ظرفیت پذیرش این اطمینان را دارد: «من مهندسی معدن می‌خوانم. دقیقا دو سال پیش بود که به این نتیجه رسیدم که شاید تحصیل من خیلی الکی باشد و بخواهم بردم سربازی و بعد سربازی این کار را بکنم. تنها جوابی که از پدر و مادرم شنیدم این بود که اگر خودت صلاح می‌دانی این کار را بکن. یعنی اجباری و زوری که تو حتما باید این کار را بکنی یا درس بخوانی نیست. چون به من گفتند آینده خودت است و خودت بهتر می‌دانی و خودت باید تصمیم گیری بکنی. ما فقط می‌توانیم، بعضی جاها اگر دوست داشتی راهنماییت کنیم».

 

شما چه فكر مى‌كنید؟ به نظر شما دمكراسى از مغز آدمها شروع می‌شود یا از خانواده و یا از جامعه؟ كدام یكى از این فاكتورها براى آزاداندیشى مهمتر است؟ براى آزادزیستى چطور؟

 

همه دوست دارند در یك جامعه آزاد زندگى كنند. اما مهم این است كه هركس حاضر است براى داشتن چنین جامعه‌اى چقدر هزینه بدهد؟

 

میترا شجاعی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:16 توسط حامد پور .قائم مقامی |

"فابر"،"تاید" و "برف" نام‌های آشنای ایرانیان برای پودر رختشویی هستند. سابقه این مواد پاک‌کننده درایران هنوز به ۶۰ سال نمی‌رسد. خود پودر رختشویی هم البته تازه عمرش به ۱۰۰ سال رسیده است. روز ۶ ژوئن ۱۹۰۷ بود که کارخانه "فریتس هنکل" در آلمان اولین پودر رختشویی با نام پرزیل (Persil)را روانه بازار کرد و از رنج مالیدن و مشت‌زدن لباس‌های کثیف که تا آن زمان تنها به عهده زنان بود تا حدودی کاست. حالا البته ماشین لباسشویی در ایران هم به جزیی تفکیک‌ناشدنی از لوازم خانه بدل شده، ولی برای منازل پرشماری که فاقد این گونه دستگاه‌ها هستند کماکان پودر رختشویی موهبتی غیر قابل چشم پوشی است. پرزیل و پودرهای مشابه در ۱۰۰ سال گذشته به لحاظ کیفیت تغییراتی اساسی کرده‌اند و به ویژه از میزان آن موادشان که برای محیط زیست و پوست انسان مضر هستند کاسته شده و ضریب پاک‌کنندگی‌اشان هم افزایش یافته است. به لحاظ شکل نیز اینک ماده لباسشویی را هم می‌توان به صورت مایع گیر آورد و هم به صورت قرص و پودر.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:9 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آسماني "سنگ"ين مي خوابند. "كبرا نجار"، ‌يكي از ايشان است. آسيه اميني Asieh.amini@gmail.com "سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود." اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني "سنگ"ين مي خوابند. "كبرا نجار"، ‌يكي از ايشان است. "فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه... چه مي دونستم که اين تازه اولشه...." اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد. پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند. آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد. تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟ تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله. پدر چه مصرف مي کرد؟ هروئين، ترياک. مادرت؟ اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت. حبيب هم يکي از آنها بود؟ بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما... چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟! مادرت آن زمان چند سال داشت؟ 33 سال. و حبيب؟ 24 سال. با شما مهربان بود؟ بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟ وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟ بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم. پدرت مي دانست؟ نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم. چرا مادرت از پدر جدا نشد؟ شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود. آيا اين خطر وجود داشت؟ پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند. ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟ آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود. مگر آنها مي دانستند؟ بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟... نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟ و ادامه مي دهد: يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم. از روز حادثه مي گويي؟ من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم.... گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري! گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم. او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند. ناراحت نشدي؟ [تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد] نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد.... خودش آنها را مي آورد به خانه..... بايد تمام مي شد... هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم! ... غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم. گريه نمي کرديد؟ نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده. رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟ سرم گيج رفت. برگشتم خانه. در کدام شهر بوديد آن موقع؟ تبريز. فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم... فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند. آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام. يعني چه تمام؟ يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران. مادرت به چه محکوم شد؟ 5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟ شما رضايت داديد؟ در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم) حبيب چه حکمي گرفت؟ او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود. چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟ نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد. چقدر؟ ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم. حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم! نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد. يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته... مادرم هيچ راه ديگري نداشت! مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: "دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود." پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:8 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آنجا که باران سیل می‌‌شود، باید به فکر چاره بود

جاری شدن سیل در مناطق مختلفی از شمال ایران در طول سال‌های گذشته مشکلات متعددی را برای ساکنان منطقه پدید آورده است. تکرار این بلای طبیعی، ضرورت ریشه‌یابی و پیشگیری آن را بیش از پیش کرده است.

قطع بی‌رویه‌ی‌ درختان، نداشتن برنامه‌ی منطبق با ویژگی‌های زیست‌محیطی منطقه و دلایل متعدد دیگری دست به دست هم داده تا سیل به بلایی دامنگیر و مکرر تبدیل شود. طاهر شیرمحمدی که در این خصوص مطالعاتی انجام داده، در گفت‌وگویی با صدای آلمان از جمله به علل جاری شدن مداوم سیل در شمال کشور و همچنین فعالیتهای نهادهای غیردولتی در راه مقابله با این روند پرداخته است.

 

دویچه وله: در سال‌هاى گذشته هر ساله در شمال ایران، سیل آمده، علت جارى شدن مدام سیل در شمال كشور چیست؟

 

طاهر شیرمحمدی: مسئله‌ى آمدن سیل از سال ۱۳۸۰ به یكى از مشكلات عظیم مردم منطقه‌ى شمال به ویژه شرق استان گلستان تبدیل شده. یكى از علت‌هاى آن هم طبیعى است. این منطقه آب و هوایش طورى هست كه همیشه بارندگى وجود دارد، ولى این بارندگى‌ها در سال‌هاى اخیر آنقدر زیاد بوده كه سبب بروز سیل شده. طبق آمار رسمى ظرف ده سال گذشته بیش از ۲۶۲ سیل كوچك و بزرگ براى مثال در استان گلستان به ثبت رسیده كه بزرگترین آن در سال ۱۳۸۰ بود كه تلفات زیادى هم داشت. ولى علت اصلى آمدن سیل را كارشناسان محلى در جنگل‌زدایى و قطع بى‌رویه‌ى درختان مى‌بینند. جایگاه نامناسب جاده‌ها هم از عواملى هست كه جارى شدن سیل در شرق استان گلستان را ایجاد كرده.

 

ابعاد خسارت‌هایى كه بر اثر جارى شدن دائم سیل به بار آمده چه بوده؟

 

پیامدهاى سیل‌ها در درجه‌ى اول اجتماعى و اقتصادى بوده. در برخى از نقاط، مردم سیل‌زده هنوز هم با گذشت چندین سال در چادرها زندگى مى‌كنند. سال پیش سیل‌زده‌هاى شمال در مقابل استاندارى گلستان دست به اعتصاب زدند و خواستار اختصاص بودجه‌ى دولت در این خصوص شدند. پیامد دیگر جارى شدن سیل، اقتصادى است مانند آب‌گرفتگى زمین‌هاى كشاورزى و تخریب منازل. از دیگر پیامدهاى آن، پیامدهاى زیست‌محیطى را مى‌توان نام برد. آب رودخانه‌هایى كه طغیان مى‌كنند، بالاخره به دریاى خزر مىریزد و با جارى شدن هر سیلى هزاران تن از فاضلاب‌‌هاى خانگى، فاضلاب‌هاى صنعتى و مواد شیمیایى هم وارد دریا مى‌شود. در مورد وضعیت دریاى خزر بهتر است در اینجا توضیح كوتاهى بدهم و آن هم این است كه دریاى خزر،‌ الان حدود ۱۶ سال است كه به كشورهاى مختلف تعلق دارد. قبلا این دریا متعلق به ایران و شوروى سابق بود، ولى الان این دریا بین كشورهاى حوزه‌ى دریاى خزر واقع شده و بیش از ۱۲ میلیون انسان در سواحل دریاى خزر زندگى‌ مى‌كنند كه از لحاظ جمعیتى نصف این جمعیت در بخش مربوط به ایران قرار دارد. یعنى از لحاظ جمعیتى خسارت شدیدى به دریاى خزر وارد مى‌شود كه سیل هم خودش عاملى شده كه این خسارت بیش از حد شود.

 

دولت براى پیشگیرى از جارى شدن دائم سیل در شمال كشور چه كار كرده؟

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  در واقع دولت، بنا به گفته‌ى كارشناسان محلى یك برنامه‌ریزى كلان و درازمدت باید براى مهار طغیان رودخانه‌ها انجام بدهد. به هر طریقى شده باید جلوى قطع بى‌رویه‌ى درختان و تبدیل شدن جنگل‌ها به زمین‌هاى كشاورزى گرفته شود، باید سیستم‌هاى هشداردهنده در تمامى مناطق شمال كشور نصب شود كه پیش از بارش باران‌هاى سیل‌آسا به مردم هشدار داده بشود تا آن مناطق را ترك بكنند. یكى دیگر از طرح‌ها مى‌تواند جابجایى روستاهایى باشد كه در مسیر رودخانه‌هاى فصلى قرار دارند. این روستاها در مناطقى قرار گرفتند كه خطر جارى شدن سیل تهدیدشان مى‌كند.

 

سازمان‌هاى غیر دولتى مدافع حفظ محیط زیست در این زمینه‌ چه كارى كرد‌ه‌اند؟

 

كلا در سطح جامعه باید براى حفظ محیط زیست، آموزش‌هایى انجام بگیرد. سازمان‌هاى غیر دولتى محیط زیست باید فعال بشوند. دولت هم باید این نوع‌ گروه‌ها را حمایت بكند. البته تأسیس این گروه‌هاى غیر انتفاعى به تنهایى كافى نیست. چون كه مسئله‌ى زیست‌محیطى فقط مسئله‌ى شمال كشور یا استان گلستان نیست، بلكه مربوط به كل كشور است. گروه‌هاى مدافع حفظ محیط زیست مثل «كانون دیده‌بانان زمین» و یا مدافعان محیط زیست، مدت‌ها است كه از مجلس درخواست مىكنند كه تأسیس یك وزارتخانه‌ى محیط زیست و جنگل را در دستور كار خود قرار بدهد. گروه‌هاى مستقل غیر دولتى محیط زیست آنطور كه مشكلات طلب مى‌كند، تأسیس نشده و به همین علت نقش این گروه‌ها را نشریات محلى به عهده گرفتند و فعالان مدافع حفظ محیط زیست تا حدى توانستند در سطح مطبوعات محلى، نظر مردم و مسئولان را به این مسئله جلب كنند. در سال‌هاى اخیر اقداماتى از سوى خود مردم انجام گرفته است. براى مثال پس از وقوع سیل‌ها اعتراضاتى رخ داده، مثلا از طرف دانشجویان شمال كشور در تهران، اینها مسایلى مثل نهادهاى شبه دولتى كه دارند از جنگل‌ها سوء استفاده مى‌كنند را مطرح كردند و یا اعتراضات مردم سیل‌زده در مقابل استاندارى استان گلستان را مى‌شود مثال زد كه این اقدامات در نشریات محلى انعكاس یافت. مثلا روزنامه‌ى «گلشن مهر» كه در گرگان چاپ مى‌شود، مفصلا در مورد آن گزارش داد و روشنگرى كرد.

 

مصاحبه‌گر: فریبا والیات

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:6 توسط حامد پور .قائم مقامی |

یک خودرو، یک تاریخ

«در این ماشین وضع حمل‌ها شده، عشق‌ها پا گرفته و زن و شوهرهای زیادی غزل جدایی و طلاق خواند‌ه‌اند. این ماشین صحنه زندگی مردم بوده است. » با همین جملات بود که تولید ۲۵ میلیون دستگاه اتوموبیل گلف در آلمان جشن گرفته شد.

 «در این ماشین وضع حمل‌ها انجام شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، عشق‌ها پا گرفته و زن و شوهرهای زیادی غزل جدایی و طلاق خواند‌ه‌اند.  این ماشین صحنه زندگی مردم بوده است. » با همین جملات بود که یکشنبه شب (3 ژوئن) مجری جشن بزرگ تولید ۲۵ میلیون دستگاه اتوموبیل گلف تایید و تحسین ۲۶ هزار نفر جمعیتی را برانگیخت که به همین مناسبت  در محوطه کارخانه اصلی فولکس واگن در شهر ولفسبورگ آلمان گرد آمده بودند.  شماری از چهره‌های سرشناس عالم هنر و موسیقی اآلمان و کشورهای دیگر نیز در ا ین جشن به اجرای برنامه پرداختند.

 

اتوموبیل گلف شناخته‌شده‌ترین و پرشمارترین تولید کارخانه فولکس واگن است. اولین نمونه این  خودرو ژوئن ۱۹۷۴ به نمایش گذاشته شد که  طراح آن هم یک ایتالیایی به نام جیورجتو جیوجیارو (Giorgetto Giugiaro ) بود. آن چه که انگیزه طراحی و از سال ۱۹۷۴ تا کنون مدل‌های مختلفی از گلف به بازار عرضه شده استBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  از سال ۱۹۷۴ تا کنون مدل‌های مختلفی از گلف به بازار عرضه شده استتولید این اتوموبیل جمع و جور و کم مصرف شد بحران نفت در سال ۱۹۷۳ و افزایش بی‌سابقه قیمت آن بود. این بحران اروپا را تکان داد و صرفه‌جویی در مصرف انرژی را به ضرورت  روز بدل کرد. اتوموبیل‌های پرمصرف فولکس واگن نیز بی خریدار ماندند و این شرکت ضرر و زیانی معادل ۸۰۷ میلیون مارک را متحمل شد. متقاضیان خودرو پس از بحران نفت به دنبال اتوموبیل‌هایی بودند که کاری، جمع و جور و کم مصرف باشند. تولید گلف پاسخ‌  به این نیاز و تقاضا بود.

 

گلف که  اینک نسل پنجم آن به بازار  آمده ، در ۴ قاره تولید می‌شود و در ۶ قاره به فروش می‌رسد. در واقع محدودنماندن تولید و توزیع گلف به آلمان و گسترش آن به ۴ گوشه گیتی شاید از بهترین مثال‌ها برای جهانی‌شدن اقتصاد و  روندهای  تولید و توزیع فرآوردهای صنعتی و غیرصنعتی باشد. البته گلف‌ در همه کشورها شکل و شمایل مشابه‌ای ندارد و بسته به نیازها، توقعات ، پسند و سطح درآمد اهالی تغییرات در آن داده می‌شود. جالب این که، شرکت  فولکس واگن پس از خریدن کارخانه‌های ‌ اشکودا در جمهوری چک و کارخانه سئات در اسپانیا، گلف را در آنجا نیز تولید می‌کند، اما شکل و شمایلش کمی متفاوت است و نامش هم چیز دیگری است. در مجموع گلف سومین اتوموبیل پرشمار در دنیاست و هم اینک روزانه ۲۰۰۰ دستگاه آن در کارخانه‌های مختلف فولکس واگن در نقاط مختلف جهان تولید می‌شود.

 

در ایران نام فولکس واگن بیشتر با "فولکس قورباغه‌ای" گره خورده است که عمدتاَ در سال‌های قبل ازانقلاب در خیابان‌های ایران دیده می‌شد. در اروپا، تا سال ۲۰۰۲ فولکس قورباغه‌ای به رغم آن که از توقف تولیدش چندین سال می‌گذشت کماکان پرشمارترین اتوموبیل به شمار می‌‌آمد،  از این سال  اما گلف به چنین مرتبه‌ای دست یافت.

 

پس از انقلاب، صنایع اتوموبیل‌سازی ایران بیشتر عرصه جولان شرکت‌های فرانسوی و کره‌ای و مالزیایی بوده‌ است و آلمان در این عرصه تقریباَ حضوری نداشته است. در سال‌های اخیر اما اتوموبیلی به نام گل در ایران تولید می‌شود که نمونه‌برداری از گلف ساخت برزیل است.

 

ح.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 11:24 توسط حامد پور .قائم مقامی |

۴ ژوئن، روز بین‌المللی کودکانی که قربانی خشونت می‌شوند

سازمان ملل متحد از سال ۱۹۸۲ روز چهارم ژوئن را به این عنوان نام نهاد تا جهانیان را متوجه‌ی کودکانی کند که در جنگ‌ها و درگیری‌های مسلحانه قربانی می‌شوند

منظور فقط دختران و پسرانی نیستند که در جنگ‌ها کشته می‌شوند، بلکه آنانی که صدمه می‌بینند، به عنوان سرباز می‌جنگند یا پدر و مادر و دیگر افراد فامیل خود را از دست می‌دهند.

اینها عواقب مستقیم جنگ‌ است. گرسنگی و آوارگی، ادامه‌ی فجایعی است که شماری از این کودکان تجربه می‌کنند. تعداد این کودکان بیش از حدی است که در وسایل ارتباط جمعی منتشر می‌شود.

 

بسیاری از این کودکان بر اثر جنگ امکانات سوادآموزی را از دست می‌دهند، گرچه خیلی از آنان بدون بروز جنگ‌ هم امکان رفتن به مدرسه را ندارند.

هدف سازمان ملل از تعیین این روز معطوف کردن افکار عمومی جهان به کودکانی است که به دلائل نام‌برده، مجبورند تا ۱۲ ساعت در روز کار کنند، مورد سوءاستفاده‌ی جنسی قرار می‌گیرند و ...

 

کودکان آواره

بطور کلی ۴۰ میلیون انسان در سراسر جهان آواره‌اند که نیمی از آنان کودک و نوجوان هستند. بیشترین آنان، نزدیک به ۲۲ میلیون نفر، در مرزهای ملی خودشان زندگی می‌کنند و بقیه به عنوان "بی‌وطن" در کشورهای دیگربسر می‌برند.

از کشورهای زیادی، از جمله کلمبیا، اندونزی، آنگولا، نامیبیا، عراق و افغانستان،  آوارگان سوار بر کامیونها، واگن‌های قطار و قایق‌های پوسیده، یا با پای پیاده به کشورهای دیگر پناه می‌برند.

به گزارش سازمان مدافع حقوق کودکان "تر دز اوم"  (Terre des Homes)تنها در آلمان ۲۲۰  هزار کودک پناهنده زندگی می‌کنند.

 

کودکان و جنگ

درحال حاضر در بیش از ۴۰ کشور جهان جنگ داخلی یا برون مرزی حکم‌فرماست. بر اساس آمار غیررسمی تعداد کشته‌شدگان غیرنظامی در این جنگ‌ها به مراتب بیشتر از قربانیان نظامی است. بسیاری از کودکان، قربانی مین‌های کاشته شده می‌شوند.

بیش از ۳۰۰ هزار کودک و نوجوان زیر ۱۸ سال به عنوان "سربازان کودک" در این جنگ‌ها دخالت مستقیم دارند. بسیاری از آنها به اجباربه خدمت گرفته می‌شوند.

واقعیت دردناك اینست كه در حال حاضر هیچ جنگی در دنیا وجود ندارد كه كودكان درآن سهیم نباشند.

 

بنا به گزارشی که "تر دز اوم" در سال ۲۰۰۴میلادی منتشر کرد، در جنگ ایران و عراق نیز هر دو کشوركودكان را برای جنگ به خدمت می گرفتند.

 

بر اساس این گزارش تا سال ۲۰۰۳در ایران نوجوانان زیر هجده‌سال درارتش پذیرفته مىشدند وگروه‌هاى مسلح شبه نظامى، حتى افراد پانزده‌ساله‌ را نیزهم به عضویت می‌پذیرند.

 

در گزارش ذكر شده همچنین آمده است كه بسیج، ارگان كمكی سپاه پاسداران حدود یك میلیون عضو داشته كه بخشی از آنان را افراد ۱۵ ساله بالا تشكیل می‌دهند.

 

بر اساس گزارش مذکور، "ارتش آزادی بخش"، وابسته به "سازمان مجاهدین خلق ایران" بخشی از اعضای خود را ازجوانهای ایرانی مقیم كشورهای مختلف از جمله از آمریكا و اروپا تامین کرده است.  

 

بازگشت "قربانیان کوچولوی جنگ" به جامعه

کودکانی که خواسته و ناخواسته در جنگ‌ها شرکت می‌کنند، کودکانی که وادار به کشتن پدر و مادر خود می‌شوند، کودکانی که مجبور به فرار می‌شوند و تنها سر از کشورهای بیگانه در می‌آورند، کودکانی که به آنها تجاوز شده یا اعضای بدنشان قطع شده است، احتیاج به درمان روحی و روانی ویژه دارند، که متأسفانه در کشورهایی که این کودکان در آنها زندگی می‌کنند و یا به آنها پناه می‌برند، این امکان به آنها داده نمی‌شود.

 در این میان بیشترین توجه باید به دخترانى شود كه از طرف گروه هاى مسلح ربوده می‌شوند. این دختران مورد تجاوز و خشونت قرار مىگیرند و در بسیارى ازموارد، با فرزندانی ناخواسته از اسارت برمی‌گردند، و بازگشت به زندگى معمولى براى آنان آسان نیست.

 

كودكان طبیعتاً دوست دارند كه بازی كنند، بخندند، برقصند و شوخی كنند اما این پدیده در مورد اکثر كودكانی كه سرنوشت آنها در جنگ‌ها به بازی گرفته شده، امكان پذیر نیست. آنها خشونت را تجربه كرده اند، روحشان مجروح است. باید در اجتماعی كردن آنها كوشید، باید با آنها مهربانی كردو با مداوای جراحات روحی شان، راه را برای ورود دوباره آنها به اجتماع  هموار ساخت.

 

                                                           رویا

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 11:22 توسط حامد پور .قائم مقامی |

کابوس جنایت

دادگاه ویژه‌ی سازمان ملل در لاهه، روز دوشنبه (۴ ژوئن) برای محاکمه چارلز تایلور، رئیس جمهوری سابق لیبریا گشایش یافت. تایلور بخاطر جنایت‌های دهشتناکی که در کشور همجوار سییرالئون مرتکب شده، مورد محاکمه قرار می‌گیرد.

دادگاه ویژه‌ی سازمان ملل در لاهه روز دوشنبه (۴ ژوئن) علیه چارلز تایلور، رئیس جمهوری سابق لیبریا به جرم جنایات جنگی گشایش یافت. تایلور که در سال ۲۰۰۳ سرنگون شد و یکی از جنگ‌سالاران در منطقه‌ به حساب می‌آمد، بخاطر جنایت‌های دهشتناکی که در کشور همجوار سییرالئون مرتکب شده، مورد محاکمه قرار می‌گیرد. در صورت محکومیت، او برای ابد در زندان خواهد ماند.

 

چارلز تایلور پس از سرنگونی‌ و بازداشت‌اش گفت:

 

"من هرگز دستم به خون مردم کشورم آلوده نبوده است تا از این راه ثروت بیاندوزم و هرگز نیز چنین نخواهم کرد."

 

ولی استفن راپ، دادستان و دادگاه لاهه به گونه‌ی دیگری به گذشته‌ی تایلور می‌نگرند. چارلز تایلور ۵۹ ساله نه تنها باید بخاطر خونریزی‌ها علیه مردم کشورش پاسخ دهد، بلکه همین طور در مورد جنایت‌های خونین در کشور همسایه سییرالئون. علیه این مسیحی باپتیست در یازده مورد جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت کیفرخواست تنظیم شده است.

 

زمانی جبهه‌ی وحدت انقلابی به رهبری جنگ‌سالار سییرالئون «فودای سانکو»، که در این فاصله مرده است، به اسلحه، مزدور و بنزین نیاز داشت. تایلور این نیازها را برای فودای سانکو برآورده می‌کرد و در برابرش الماس می‌گرفت. به مدت بیست سال تمام این کار او بود. وی بیش از یک میلیارد و پانصد میلیون دلار در حساب‌های مخفی بانک‌های سوئیس دارد که در این میان مسدود شده‌اند.

 

شورشیان مورد حمایت تایلور کودکان سرباز را به صحنه‌های نبرد می‌فرستادند. مردم سییرالئون تا به امروز از کابوس قتل‌ عام‌ها و تکه تکه کردن انسان‌ها در رنجی روحی بسر می‌برند. در این جنگ حدود ۷۰ درصد تمامی زنان و دختران این کشور مورد تجاوز قرار گرفتند. تنها در سییرالئون بیش از ۱۲۰ هزار نفر به قتل رسیدند.

 

ولی چارلز تایلور پیش از مناقشه‌ی سییرالئون، جنگی داخلی بی‌امانی را در سال ۱۹۸۹ براه انداخت. وی با لشکری از کودکان سرباز وارد لیبریا شد. در جنگ پرخشونتی که در لیبریا درگرفت حدود ۲۵۰ هزار انسان جان خود را از دست دادند و این رقم یک دهم کل جمعیت کشور است. در سال ۲۰۰۳ بود که در اثر فشارهای ایالات متحده‌ی آمریکا جنگ داخلی به پایان رسید.

 

در آن هنگام چارلز تایلور موفق شد مخفیانه به نیجریه به تبعید رود، و اگر او کشور را ترک نمی‌کرد، آتش‌بسی میان گروه‌های شورشی مخالف تایلور منعقد نمی‌شد. آخرین سخنان وی در سال ۲۰۰۳ جلوه‌ای است از ادعاهای بیشرمانه‌ی یک عنصر ضدانسان:

 

"تاریخ روی خوش به من نشان خواهد داد. من در جهت منافع مردم لیبریا، به وظیفه‌ی خود عمل کردم. ریاست جمهوری برای من مهم نیست. طبیعی است که می‌توان به مبارزه‌مان ادامه دهیم، ولی مسئله بر سر سرنوشت مردم است. از این رو من به سرنوشت خود که گوسفند قربانی شده‌ام، گردن می‌گذارم."

 

این سخنان عوامفریبانه‌ی چارلز تایلور شنونده را به یاد شماری دیگر از رؤسای دولت‌ها می‌اندازد، که جنایت‌های خود را لاپوشانی کرده و در پایان خود را قربانی می‌بینند.

 

سه سال بعد چارلز تایلور به هنگام فرار از مخفیگاه خود دستگیر گشت و به دادگاه ویژه‌ی سییرالئون تحویل داده شد. ولی تشکیل دادگاه علیه وی، بدلیل نگرانی از ایجاد ناآرامی‌ها، به لاهه در هلند انتقال یافت.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 11:21 توسط حامد پور .قائم مقامی |

 Title: نگاه مهمان

emtahanaghaee.jpg
محمدامین آقایی

120-5.jpg

120-6.jpg

120-4.jpg
محمدرفیع ضیایی

1salehh.jpg

2saleh.jpg
محمدصالح رزم حسینی

laleh-emtehaan.jpg
لاله ضیایی

site86-03-12.jpg
سلمان طاهری

golagha-site10.jpg
نازنین جمشیدی

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:9 توسط حامد پور .قائم مقامی |

 Title: فتوکاتور

11_8404060323_L600.jpg
عکس: حسین فاطمی/ فارس

554.jpg

556.jpg
عکس: آرش خاموشی/ ایسنا

1_8306220239_L600.jpg
عکس: قهرمانخواه/ فارس

206796_orig.jpg
عکس: سید محسن سجادی/ مهر

وبلاگ علی زراندوز

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:5 توسط حامد پور .قائم مقامی |

 
Enter your Email


Powered by FeedBlitz

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin