روزنا: مادر تسيبي ليفني وزيرامور خارجه رژيم صهيونيستي در مصاحبه اي با مطبوعات اسرائيل ادعا کرد دخترش از قابليت هاي بيشتري نسبت به ايهود اولمرت براي تصدي پست نخست وزيري برخوردار است.
به گزارش منابع خبري عربي ساراه ليفني 84 ساله در گفتگويي با روزنامه يديعوت احرونوت ايهود اولمرت را فردي يک دنده ومغرور توصيف کرده که حوادث غير مترقبه وي را به اين پست رسانده توصيف کرد.
به اعتقاد اين زن با اين پيشينه دخترش تسيبي مي تواند بهتر از اولمرت عمل کرده وقادر است با کارايي بيشتري نسبت به اولمرت امور اسرائيل را بچرخاند.
انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com
-----------------------------------------
پینوشت :نام و نام خانودگی وزیز امور خارجه ی اسرائیل "تسیپی لیونی" صحیح است
فرض کنید دارید تو خیابون راه میرید. ناگهان، به هر دلیلی، چشاتون سیاهی میره و تلپ میافتید روی زمین و دیگه هیچی نمیفهمید! خیلی توفیر داره این تلپی افتادن و غش کردن توی مملکت خودمون باشه تا تو فرنگستون! میگید نه؟ نیگا کنید... غش کردن تو خیابونهای مملکت خودمون ایران - هنوز چند ثانیه از غشکردنتون نگذشته که ناگهان صدها نفر از مردم مهربون و انساندوست و باعاطفه هموطن دورتون جمع میشن. - همه ماشالله برای خودشون یهپا کارشناسن و علت بیماری شما رو تشخیص میدن. البته نباید ناراحت باشید که همه با هم متفقالقول نیستند( نمیتونید ناراحت باشید. چون شما غش کردهاید و هیچی نمیفهمید!) - یکی ناراحتی شما رو خودکشی با قرص تشخیص میده و میگه: " یه نفر آب بیاره بدیم بخوره تا مواد شیمیایی تو دلش رقیق بشه." - یکی میگه :" نه بابا... طفلکی صرع داره ." و با گچ یا ذغالی که از توی جوی اب پیا میکنه، دور شما رو خیط میکشه تا اجنه ازتون دور شه. - یکی میگه: "فشارش بالاست. کی قرص زیر زبونی داره؟" - پیرزنی یک قرص بیزاکودیل از تو کیفش درمیاره میگه: " ننه، من یهدونه همرامه!" میذارن زیر زبونتون. - اونیکی میگه:" این حرفا کدومه؟ رنگشو نمیبینید عین گچ سفیده. فشارش پایینه. پاهاشو بالا بگیرید." - پسر موقشنگی که از وقتی رسیده دلش برای شما رفته بوده به بهانه بلند کردن پاهاتون کلی ماساژتون میده. (خوبه که بیهوشید وگرنه یکی میخوابوندید تو گوشش) - حاجآقایی میگه: " طفلک چه جوون بود. حیف بود اینقدر زود بمیره." بعد اضافه میکنه: " خانوما، آقایون، دکونم اونور خیابونه، خرمای خوب و آرد و شکر برای حلوا دارم. اگر فامیلاشون اومدن بهشون بگید!" و راهشو میکشه میره اونور خیابون. - همه مشغول اظهار نظر راجع شما هستن که دو تا دختر به اسم ژیلا و مینا خودشونو از وسطای جمعیت میرسونن جلو. ژیلا میگه: " آخی... چه پوستیام داره حیوونی. مینا، این رنگ کرمپودرو میگفتم بخریها. میبینی چه نازه! " مینا: " نه بابا، خیلی مهتابیه. یهدرجه تیرهتر بهتره" - یه خانم میانسال به محض دیدن مینا میگه: "دخترم قیافهات آشناست. تو دختر ملوکخانوم نیستی؟" مینا: "چرا. اما شما رو بهجا نمیآرم." زن میانسال از ته دل میخنده. مینا رو میبوسه و میگه: " تو آسمونا دنبالتون میگشتم. شمارهتونو بده زنگ بزنم به مامان. ایشالله امر خیره." - مردی به شما نزدیک میشه. " وایسین کنار. من آمپولزن محلهام." و مچ شما رو برای گرفتن تعداد ضربان نبض توی دستش میگیره. بعد میگه: " نگران نباشید، زندهست." و بعد از دادن این مژده راهشو میکشه میره. اما دیگر در دست شما ساعت نیست! - زنی میاد جلو و کیف شما رو باز میکنه که مدارکتونو ببینه. " بمیرم برای مادرش، الان تو خونه منتظرشه، ببینم شماره تلفنی چیزی تو کیفش هست بهشون خبر بدیم؟" توی کیف پولش کارتی هست. زن میرود به طرف کیوسک تلفن تا زنگ بزنه. اما از همونور راهشو کج میکنه به سمت خیابون پایینی و قدماشو تند میکنه. - شخص مهربون دیگهای که موقع راهرفتن کمی ریپ میزنه، جلو میاد و میگه: "چیچیرو برم از تلفن عمومی ژنگ بزنم. حتما خودش موبایل داره. آره داداش" کیفتونو میگرده و موبایل رو پیدا میکنه. " اکه هی... چه گوشی دربو داغونی. لابد شیمکارتش هم ایرانشِله!" - توی جمعیت بین خانومها بحث راجع به رنگ روسری و مانتو و کیف و کفش شماست که آیا ست هستن یا نه. یکیشون با دلسوزی میگه: " مانتو ش مد پارساله. معلومه از خونوادهی متوسطیه." اونیکی از مدل ابرو و رنگ موی شما حرف می زنه . " اگر موهاشو شرابی و ابروشو هشتی کنه خیلی بهش میاد." پسرها هم از قافله عقب نمیمونن. یکی میگه: " چه خوشگله لامصب." اون یکی میگه: " این کجاش خوشگله؟ خیلی هم عنترکیبه! لابد شوهر گیرش نیومده از ناراحتی غش کرده." بحث راجع به قیافه شما در میگیره. نگران نباشید، زشت باشید یا خوشگل نتیجه غش کردنتون یکیه. - پسری میزنه روی شونه اولی: " ایول، فرزاد تویی؟ پسر، چرا دیگه باشگاه نمیای؟ فرزاد کمی به مخش فشار میاره. " بهروز؟ تو کجا اینجا کجا؟" دست محکمی باهم میدن و دست در دست هم به زور از میون جمعیت راهی به بیرون باز می کنن تا برن با هم یه آیسپک بزنن. - همه همزمان با هم حرف میزنن. صدا به صدا نمیرسه. کمکم یادشون میره برای چی جمع شدن و بحثهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی اجتماعی در میگیره و هر کسی سعی در حل معضلات کشور عزیزمون داره... خلاصه تا سهچهار ساعتی این گفتگوها ادامه داره و بعد همه پراکنده میشن و میرن دنبال کار و زندگیشون. تا اینکه بالاخره یکی از بستگان درجه اولتون که نگران شده و داره در به در دنبالتون میگرده شما رو کنار پیاده رو، تکیه داده شده به سکوی مغازهای پیدا میکنه. البته بدون کیف و کفش و ساعت و انگشتر و گردنبند و کارت دانشجویی و بقیه متعلقات. روز پر هیجانی را پشت سر گذاشتهاید. [[photow01]] غش کردن در یکی از خیابانهای فرنگستون دارید راه میرید که یهو سرتون گیج میره، چشاتون سیاهی میره و تلپی میافتید کف خیابون. - فقط چند نفر از افراد بیعاطفه و بیغیرت و بیحمیّت خارجکی وایمیسن. - همون چند نفر فوری موبایلاشونو در میارن زنگ بزنن به اورژانس. بالاخره یکیشون اول از همه شماره رو میگیره. بقیه عین گداها گوشیهاشونو غلاف میکنن و میذارن تو جیباشون. - آدمهای بیسواد و بیمعلومات فرنگی حتی یه جمله راجع به بیماری شما اظهار نظر نمیکنن. و از بس ترسوئن به شما دست هم نمیزنن. -فقط شخصی سوسول با نشون دادن کارتش میگه من پزشکم . به شما نزدیک میشه و فسفس کنون کمکهای اولیه رو براتون انجام میده. - بقیه عین کر و لالها فقط نگاه میکنن. و به محض شنیدن صدای آژیر آمبولانس، سرشونو - معذرت میخوام- عین گاو میندازن پایین و میرن. - چند دقیقه بعد شما توی بیمارستانید و دکتر و پرستار بالای سرتونن و اعضای خانوادهتون تو راهروی بیمارستان منتظر اجازه دکتر برای ملاقات شما. چه روز ملالانگیزی!
مرجان ساتراپی روز چهارشنبه دوم خرداد در واکنش به اعتراض معاونت سينمايی وزارت ارشاد اسلامی به گنجاندن فيلم انيمیشن پرسپوليس در بخش مسابقه فستيوال کن در فرانسه و همزمان با نمایش این فیلم گفت پرسپولیس «خواهان صلح و عشق» است. مرجان ساتراپی درباره فيلم پرسپوليس به خبرگزاری فرانسه گفت:«اين فيلم داستانی درباره زندگی است. فيلمی که خواهان عشق و صلح است. بعد از اين که شما فيلم را ببينيد ديگرتمايلی به جنگ و انقلاب نخواهيد داشت». «پرسپولیس» روز چهارشنبه در بخش نمايش ويژه برای دست اندرکاران مطبوعات به روی پرده رفت که با کف زدن های بسيار مورد تشويق قرار گرفت. پیشتر، معاونت سينمايی وزارت ارشاد اسلامی ايران روز يکشنبه به نمايش «پرسپوليس» در فستيوال کن اعتراض کرد. در بيانيه اين وزارت خانه آمده است: «مديريت امور بين الملل بنياد سينمايی فارابی که مسئوليت حمايت از بين الملل سينمای ايران را عهده دار است، يک ماه پيش، پس از اطلاع از انتخاب فيلم انيميشن «پرسپوليس» در جشنواره فيلم کن ، مراتب اعتراض شديد مديريت سينمای کشور در خصوص انتخاب و نمايش اين فيلم در جشنواره مذکور را به صورت کتبی با امضای مديرعامل بنياد سينمايی فارابی به رايزن فرهنگی دولت فرانسه در ايران منعکس نموده است». در همین زمینه، مديرعامل مديرعامل بنياد سينمايی فارابی در بخشی از اعتراض به به تصميم فستيوال کن مبنی بر انتخاب «پرسپوليس»در بخش مسابقه، آن را« اقدامی غير متعارف و نامتناسب و برخلاف شعار آزادنگری و آزادانديشی» دانسته بود. خانم ساتراپی در واکنش به اظهارات مقام های رسمی ايران عليه «پرسپوليس» گفت پرسپوليس يک فيلم سياسی نيست، بلکه فيلمی جهانی است و روايت هايی را بيان می کند که هر روز در نقطه ای از دنيا اتفاق می افتد. مرجان ساتراپی، نويسنده مقيم پاريس، پنج سال پيش يا انتشار اولين کتاب کميک استريپ «پرسپوليس» که در واقع بيوگرافی تصويری نويسنده است، به شهرت جهانی رسيد. فيلم انيمشن پرسپوليس بر مبنای کتاب «پرسپوليس»، ساخته شده است. داستان از دوران بچگی نويسنده که متولد شهر رشت است شروع می شود. در بخش های نخستين کتاب، داستان انقلاب و تغييرات سياسی و اجتماعی ناشی از آن و جنگ هشت ساله ايران و عراق، از ديدگاه «مرجان کودک» بازگو می شود. خانم ساتراپی درباره «پرسپوليس» با اشاره به اين نکته که تندترين واکنش ها به فيلم پرسپوليس نه از طرف پاسداران انقلاب که از طرف او مطرح شده، گفت:« فيلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانيت است». نویسنده و کارگردان پرسپولیس گفته است که قصد ندارد که به سرزمین که به آن عشق می ورزد سفر کند چرا که بر ایران قانون حکومت نمی کند. از ديگر کتاب های مرجان ستراپی می توان به «گلدوزی ها» اشاره کرد که نويسنده به موضوعاتی که در ايران «تابو» هستند، پرداخته است.
مرجان ساتراپی می گوید بعد از اين که شما پرسپولیس را ببينيد ديگرتمايلی به جنگ و انقلاب نخواهيد داشت
ايران با فرستادن نامه ای به سفارت فرانسه در تهران، به نمايش فيلم انيميشن «پرسپوليس» ساخته مرجان ساتراپی در فستيوال کن اعتراض کرد. مدير امور بين الملل بنياد سينمايی فارابی که نهادی دولتی است، درباره نمايش فيلم پرسپوليس در جشنواره کن، اعلام کرد که «اعتراض اين بنياد به نمايندگی از سينمای ايران نسبت به اين فيلم به رايزن فرهنگی فرانسه در ايران ارايه شده است.» به گزارش ايسنا، بنياد سينمايی فارابی در مورد فيلم پرسپوليس خطاب به برگزارکنندگان فستيوال کن نوشته است که « آيا معنای فيلم های مستقل و استقلال در ادبيات جشنواره کن توهين به ارزش ها، آرمان ها و مقدسات مردم کشوری ديگر است؟» اين بنياد از برگزارکنندگان فستيوال کن می خواهد به جای پرسپوليس فيلم های سينمای ايران را که به «نجابت سالمی و انسانی بودن معروف هستند» انتخاب کند. به گزارش آسوشيتدپرس، اين فيلم در روز چهارشنبه در کن به نمايش در می آيد و برای نخل طلا با فيلم های ديگر حاضر در اين جشنواره رقابت می کند. پرسپوليس که در فرانسه ساخته شده در واقع بيوگرافی تصويری نويسنده آن است، که کتاب کميک استريپ آن پنج سال پيش منتشر شد و برای نويسنده آن شهرت جهانی به ارمغان آورد. تمامی طرح های «پرسپوليس» سياه و سفيد هستند. داستان از دوران بچگی نويسنده که متولد شهر رشت است شروع می شود. در بخش های نخستين کتاب، داستان انقلاب و تغييرات سياسی و اجتماعی ناشی از آن و جنگ هشت ساله ايران و عراق از ديدگاه «مرجان کودک» بازگو می شود. در اين کتاب ها، زندگی در غربت و درس خواندن در دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران، ترسيم شده است. کاترين دونو می گويد که از هواداران کتاب های خانم ساتراپی است و در گفت و گويی با مجله فرانسوی «سيتيزن ک» می گويد: «مرجان ساتراپی احتمالا محبوبترين نويسنده کتاب های تخيلی من است.» کتاب پرسپوليس به زبان های متعددی از جمله اسپانيولی و انگليسی ترجمه شده است.
چند تن از ستارگان سينمای فرانسه از جمله هنرپيشه معروف و قديمی «کاترين دونو» در صداگذاری فيلم سينمايی «پرسپوليس» شرکت داشتند.
زرتشت سلطانی در گپی با «سرنخ» از جمله از انگیزه کشیدن این طرح جذاب و جزییات آن سخن گفته است.
دویچه وله: اولین باری که تنتن خواندی چند سالت بود؟
زرتشت: من فکر میکنم اصلا با تنتن بزرگ شدم، برای اینکه برادر بزرگترم خیلی طرفدار تنتن بود و از وقتی یادم میآید کتابهایش همینطوری دوروبرم بود، حتا قبل از اینکه خواندن یاد بگیرم.
آخرین باری که تنتن دستت بود کی بود؟
آخرین بار... فکر میکنم همین چند روز پیش بود، چون رفته بودم خانهی یکی از دوستانم و یک قسمت از تنتن که فارسیاش را هیچوقت ندیده بودم، او داشت و خیلی جالب بود.
وقتی کتاب تنتن دستت میگیری و گوشه اتاق مینشینی و میخوانی، دیگران نمیگویند آخر خجالت نمیکشی، در این سنوسال تنتن میخوانی؟
(با خنده) کتابش که هیچی، من عروسکش را هم دارم. فکر میکنم این که خیلی بدتر است!
با اینکه هرژه، خالق تنتن، قهرمان داستانهایش را هیچوقت به ایران نفرستاد، اما طرح جلدی هست تحت عنوان «تنتن در تهران» که تو آن را کشیدی؛ اگر اشتباه نکنم سال ۲۰۰۲ یعنی حدود ۵سال پیش. چنین ایدهای مدتها پیش از کشیدن این طرح در ذهنت بود، یا اینکه همانوقت که به فکرش افتادی، فوری دستبهکار شدی؟
خیلی اتفاقی، یک روزی یک مقالهای میخواندم راجع به تنتن که در واقع یکسری طراحیهای تقلبیای بود که از تنتن کشیده شده بود و کتابهای تقلبی که سعی کرده بودند تحت نام تنتن جا بزنند. آن روز داشتم آنها را نگاه میکردم که یکهویی فکر کردم و گفتم حالا فرض اگر تنتن به ایران بیاید چه میشود. این طرح را خیلی سریع کشیدم. ولی خب بعدا متوجه شدم که یک فستیوالی هم هست برای همین مورد که همه کارهاشان را میفرستند و یکسری طرحهای تخیلی از تنتن که برادرم هم آنجا رفت، ولی دردرجهی اول فکر کنم فقط برای خندهی دوستان.
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: در بعضی از عنوانهای ماجرای تنتن از اسم کشور یاد شده، مثلا تنتن در آمریکا، تنتن در شوروی، در کنگو و تبت که البته تحت نفوذ چین قرار داشت. چطور شد که تو عنوان تنتن در تهران را انتخاب کردی و نه تنتن در ایران را؟
آخر من فکر میکنم تهران پرجنجالترین و شلوغترین شهر ایران هست واقعا، بعدهم من اینجا بزرگ شدم و هیچ ایدهای ندارم که فرضا تنتن اگر برود اصفهان، چه اتفاقی میافتد. ولی میتوانم حدس بزنم که تهران چه خبر است.
من وقتی این طرح را دیدم خیلی فکر کردم که چرا از بین شخصیتهای داستانهای تنتن خود تنتن، میلو، کاپیتان هادوک و بیانکا کاستافیوره را انتخاب کردی. درمورد تنتن و کاپیتان هادوک و میلو این قضیه نسبتا روشن بود، بعد فکر کردم دیدم که کاستافیوره تنها زن ماجراست و بهمین خاطر تنها کسی هست که میتوانی او را با حجاب بکنی.
دقیقا. دقیقا همینطور است.
نکتهای که در این طرح جلب توجه میکند تغییرات اساسی است که شخصیتها دچار آن شدهاند. از خود تنتن شروع کنیم. معمولا تنتن اگر به کشور دیگری سفر میکند، در نهایت لباس محلی آن کشورها را میپوشد، مثلا جزیرهی سیاه که دامن اسکاتلندی میپوشد، یا گل آبی که لباس چینی به تنش میکند. اما ظاهرا تاثیر ایران، یا بهتر بگویم تهران، روی تنتن چیزی بیش از اینها بوده و رشد موی صورت و بدن تنتن هم افزایش پیدا کرده....
(با خنده) دقیقا همینطور است. برای اینکه اگر میخواستم لباس محلی تنش کنم، فکر میکردم آنوقت باید یک کار خیلی فرهنگی بکنم، میدانی! در صورتی که واقعا این طرح برای شوخی هست و هجو، برای همین ترجیح دادم یک چیزی باشد که مثلا لباس کوچه بازار ایرانی باشد و اگر قرار بود تروتمیز بپوشد، من فکر نمیکنم... یعنی آدمهای بالاشهر تهرانی مثل همه جای دنیا لباس میپوشند، ولی بچههای قدیمی، بچههای تهران بهاصطلاح یک پوشش و لباس خاصی دارند که خیلی برای همه ناآشناست و فکر کردم اگر این را استفاده کنم خیلی جالب است.
به نظر میآید که تو تنتن را بالغ کردی؟
یعنی آدم تهرانی که شد، بالغ میشود؟
نمیدانم ... ولی آیا فکر تغییرات دیگری هم بودی که در نهایت ازشان صرفنظر کردی؟
آره. چندتا کار داشتم میکردم که دیدم زیادیست و در نهایت ترجیح دادم کمی متعادلش کنم.
کاپیتان هادوک هم که در محیط ایران نباید خیلی احساس غریبی کند، با توجه به خلق و خوی تندی که دارد و زود از کوره درمیرود و با توجه به ریشوبودن این چهره هم، ناگزیر شدی یکجورایی پیراهن با یقه سهسانتی تنش کنی و تسبیح دستش بدهی تا ایرانیاش کنی.
بله. راستش شبیه مدیر مدرسهی دوران بچگی من بود، همان لباس، همان مدل مو و کاکلی که دارده دقیقا شبیه مدیر مدرسهام بود. حتا مدل ریشش و دقیقا یک حرکات اینجوری داشت. هم آدم خیلی بداخلاقی بود و هم...
پس از لحاظ ادب و نزاکت هم شباهت داشتند؟!
بله... فکر میکنم مدیرم جزو بیادبترین آدمهای دنیا بوده.
چطور شد که کاستافیوره را چادریش کردی و مانتو و روسری سرش نکردی؟
خب اصیلتر است به نظرم. اینطوری نیست؟ من همهاش رفتم دنبال چیزی که شامل خیلی از آدمهای جامعه میشود. فکر میکنم ۷۵درصد زنها چادری هستند. توی فکوفامیل خودمون هم هست.
یکی از نکات جالب این طرح هم این است که کاپیتان هادوک و کاستافیوره بالاخره بهم رسیدند و بچهدار هم شدند. ایدهی بچهدارکردن این زوج خوشبخت از همان اول توی ذهنت بود؟
(با خنده) آره یکی از شوخیهای بود که توی ذهنم بود، برای اینکه اگر دقت کنی، بچهشان شبیه تنتن است.
سفر به ایران و تهران ظاهرا پایان خوشی برای میلو سگ وفادار تنتن نداشته، چون ماشینی بهش میزند و خلاصه خونش خیابانی را که به سمت میدان آزادی میرود، رنگین کرده.
Bildunterschrift: طرح روی جلد ماجرای هفت گوی بلورین با چاپ انتشارات یونیورسالبله. آنهم دقیقا اتفاقی بود در برای خودم در بچگی افتاد. سگی داشتم و بعد یکبار ماشین زد و رفت و نایستاد و به جای عذرخواهی چهارتا فحش هم داد. ماجرایی که من هیچوقت یادم نمیرود. یکی از اتفاقات بد زندگیام بود. ولی خب فکر کردم میلو جاش کجاست توی تهران و فکرکردم همانجاست، چون اصولا شهری نیست که خیلی اهل سگ ... و اینکه مردم سگهایشان را بیاروند بیرون و نگهدارند و اصلا مخالف هم هستند.
اگر بخواهی این طرح را بسطش بدهی و چهرههای دیگر را هم وارد کنی، چه ظاهر و شکل و شمایلی را مناسب پرفسور تورنسل و دو پونت و دوپونط میدانی؟
آه.... بهتر است حرفش را نزنیم. برای اینکه خیلی تند میشد.
اگر تنتن پیش از انقلاب و زمان شاه سری به ایران میزد، طرح تو چی از آب درمیآمد؟
فکر میکنم که خیلی شباهت داشت، برای اینکه فکر میکنم همچنان و بهرحال خانمها چادر سرشان میکردند. حالا شاید آنقدرها هم چیز نبود، ولی بهرحال همینجوری با یکسری تحولات کوچیک. آلودگی هوا کم بود توی میدان آزادی. ولی فکر میکنم تقریبا همینطور میبود.
از کشیدن این طرح الان ۵سال میگذارد. الان که به این طرح نگاه میکنی، تا چه اندازه از حاصل کار خودت راضی هستی و تا چه اندازه جای بعضی چیزها را خالی میبینی؟
راستش در حال حاضر... نمیدانم چی بگم. ولی خوشحالم از اینکه مردم اینقدر دوستش دارند و همین باعث میشود حس خوبی بهش داشته باشم، برای اینکه این طرح یک روزه و ناگهانی به ذهنم رسید و برای خنده زدم و رفت. واقعا احساس خاص آنچنانی بهش ندارم.
حرف دل بود.
شاید هم اگر الان بپرسی، جزو فهرست کارهایم نیست، جزو کارهای کوچک و خردهریز است که اصطلاحا در ایران به آن میگویند «پاتلفنی». مثل اینکه کسی بخواهد حرف بزند و در حین صحبت طرحی میکشد.
فکر میکنی اگر هرژه زنده بود و ماجرای تازه برای تنتن جور میکرد، سری به ایران میزد؟
آهان... من میدانم که هرژه در زندگیاش سفر چندانی نکرده، ولی خب در مورد خود تنتن ... با توجه به این که اوضاع ایران در رسانههای جهان اینقدر داغ و مورد توجه است، فکر میکنم شاید این کار را میکرد.
مصاحبهگر: شهرام احدی
پویا بهاری، گرداننده سایت اینترنتی تنتن در ایران در گپی با «سرنخ» از سیر انتشار ماجراهای تنتن و میلو در ایران، پیش و پس از انقلاب اسلامی، از کیفیت متفاوت ترجمهها و همچنین از انگیزههای خود برای بهراه انداختن سایتی اینترنتی ویژه تنتن در ایران سخن گفته است.
دویچه وله: الان نزدیك به ۷۸ سال از تولد خود تنتن مىگذرد، اما تنتن كى وارد ایران شد؟ اولین ماجراى تنتن به فارسى چه زمانی به انتشار رسید؟
پویا: پیشینهى این قضیه برمىگردد به سال ۱۳۴۹، یعنى سال ۱۹۷۰ میلادى. یكسرى اسنادى كه من در این چند سال بهدست آوردم، نشان مىدهد كه آقاى مارویك بوقوسیان از بنیانگذاران انتشارات یونیورسال در ایران مكاتبهاى داشتند با انتشارات كاسترمان بلژیك و صحبت از چاپ كتابهاى تنتن شد و غیره و غیره و این صحبتها مسكوت ماند. تا اینكه حدود یكسال بعد كه در واقع مىشود ۱۳۵۰ كه دو عنوان كتاب تنتن یعنى «جزیرهى سیاه» و اگر اشتباه نكنم «هدف كره ماه» توسط انتشارات یونیورسال ترجمه و چاپ شدند و وارد بازار شدند و به این ترتیب بود كه كتابهاى تنتن به جامعهى ایرانى شناسانده شد.
آیا تمام ماجراى تنتن توسط یونیورسال به انتشار رسیده؟
Bildunterschrift: ماجرای معبد خورشید با چاپ انتشارات یونیورسالدر مجموع انتشارات یونیورسال ۱۳ عنوان از كتابهاى تنتن را چاپ كرد كه همانطور كه گفتم اولینشان جزیرهى سیاه و هدف كرهى ماه بود و در نهایت هم در سالهاى ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۶ چهارعنوان نهایى، یعنى «تنتن در كنگو»، «ماجراى تورنسل»، «جواهرات كاستافیوره» و «ستاره اسرارآمیز» بودند كه چاپ شدند. این چهارعنوان به سفارش و درخواست یونیورسال در كشور بلژیك و توسط خود انتشارات كاسترمان منتشر شد و ایران انتقال پیدا كردند. به همین دلیل آن دوستانى كه كتابهاى یونیورسال را دارند احتمالا متوجه كیفیت متفاوت این چهارعنوان با عنوانهاى قبلىاش شدند، هم از لحاظ چاپ و هم از لحاظ كیفیت تصاویر و متنها.
سرنوشت تنتن بعد از انقلاب اسلامى به چه ترتیب بود؟
بعد از سال ۵۶ خود انتشارات یونیورسال فعالیتش را تا حدودى از حیطهى تنتن گسترش داد. كتابهایى مثل آستریكس و غیره را چاپ كرد. با شروع انقلاب خیلى صحبتى از تنتن نبود تا تقریبا یكسال بعد یعنى ۱۹۸۰ كه مىشود ۱۳۵۹ شمسى انتشارات ونوس وارد گود شد. این انتشارات كتابها را از روى نسخهى انگلیسى به فارسی ترجمه و چاپ كرد. و تقریبا سایر عنوانهایى كه یونیورسال چاپ نكرده بود را ارائه داد و همینطور چندتا عنوان تكرارى. كیفیت كار این ناشر از آنجایى كه تحت نظارت كاسترمان هم نبود و چندان هم رسمى نبود خیلى بالا نیست. در ادامهى كار چندتا انتشارات دیگر هم اقدام به توزیع همین كتابها با نامهاى دیگر كردند، از جمله ارغوان، انتشارات اورانوس و اروژینال و غیره كه با این اسامى كتابهاى تنتن هنوزهم هست و دست به دست بین خوانندها مىگردد.
ولى با كیفیت كاملا متفاوت.
بله، هم از لحاظ ترجمه و هم از لحاظ كیفیت كارها واقعا با یونیورسال قابل مقایسه نیست. در مورد ترجمه هم من اجازه مىخواهم یك نكتهى خیلى مهمى را اشاره بكنم، در مورد ترجمههاى یونیورسال كه فكر مىكنم یك بخش عمدهاى از تنتنخوانها این صحبت من را قبول داشته باشند كه ترجمههاى بسیار زیباى آقاى خسرو سمیعى در انتشارات یونیورسال نقش بسیار مهمى در جذابیت این كتابها داشته. همانطور كه مىدانید در آن دوره ترجمههاى محاورهاى خیلى رایج نبود، حتا در كتابهاى گروه كودك و نوجوان و این بدعتى كه آقاى سمیعى گذاشتند در ترجمه بسیار دقیق و پر از خلاقیت متن فرانسوى به فارسى، فكر مىكنم نقش بسیار عمدهاى در موفقیت كتابهاى یونیورسال بویژه خود كتابهاى تنتن داشته باشد.
شما از نظارت انتشارات كاسترمان صحبت كرده بودید. این نظارت به چه ترتیب بود؟
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: نمونهای از ترجمه متفاوت یونیورسال (راست) و نشر رایحه اندیشه (چپ) در ماجرای گنجهای راکامدر واقع مىشود گفت، انتشارات یونیورسال بصورت رسمى نمایندهى انتشارات كاسترمان بود، یعنى با نظارت انتشارات كاسترمان تمامى مراحل ترجمه، ویرایش و توزیع كتابها در ایران انجام مىشد و فیدبك این توزیع كتابها به سمت انتشارات كاسترمان هم بود. مثل سایر انتشاراتى كه در سایر كشورهاى دنیا بصورت رسمى اقدام به چاپ كتابهاى تنتن كردند. چون همانطور كه مىدانید در واقع كپىرایت كتابهاى تنتن بوسیلهى خود شخص هرژه (ژرژ رمی) به انتشارات كاسترمان اختصاص داده شده بود.
آیا توضیحى وجود دارد كه چرا علىرغم استقبالى كه در ایران از ماجراى تنتن شده این كتابها توسط یونیورسال در آن وقت تجدید چاپ نشدند؟
حقیقتاش این سوالىست كه براى خود من هم خیلى مطرح است و علىرغم تلاشهایى كه كردم نتوانستم پاسخ مناسبى براى این موضوع پیدا بكنم. یكسرى مسایلى هست در مورد فعالیت انتشارات یونیورسال كه تا حدودى مسكوت مانده در مورد روابط، اشخاص و غیره و من امیدوارم در آینده بتوانم در این مورد اطلاعات بیشترى بهدست بیاورم و حتما در اختیار شما و سایر علاقمندان كتابهاى تنتن هم قرار خواهم داد. منتها آنچیزى كه به نظر من خیلى مىتواند در این مورد كمككننده باشد، یكسرى مدارك و اسنادى هستند كه در خود انتشارات كاسترمان بلژیك وجود دارد و من برخى از این اطلاعات را از آنجا گرفتم. امیدوارم در آینده این مدارك بیشتر در دسترس قرار بگیرد تا بتوانیم از یكسرى مسایل دیگر هم اطلاع پیدا كنیم.
برگردیم به مسئلهى ترجمهها. انتشارات یونیورسال ماجراهاى تنتن را از زبان فرانسوى بعنوان زبان اصلى داد به فارسى ترجمه بكنند. بعد انتشارات دیگرى كه شما عنوان كرده بودید، از انگلیسى بعنوان زبان مبدا استفاده كردند. این فقط در ترجمهها از لحاظ مضمون مسئلهساز نبوده، از لحاظ اسامى شخصیتها هم مسئلهساز بوده؟
به نكتهى بسیار خوبى اشاره كردید. نه تنها مضمون كتابها بسیار تغییر مىكند، بلكه همانطور كه مىدانید انتشاراتى كه در سایر كشورهاى غیر از بلژیك و فرانسه اقدام به چاپ كتابهاى تنتن مىكردند اكثرا با اجازهى خود كاسترمان و براى بالابردن جذابیت كتابها اقدام به تغییر اسامى و امكان و غیره و غیره مىكردند كه این موضوع در مورد نسخههاى انگلیسى كتابهاى تنتن بسیار بارز است. خیلى از اسامى تغییر كردند. و... متاسفانه ناشرینى كه از ایران اقدام به چاپ این كتابها كردند، بخصوص انتشارات ونوس و انتشاراتى كه در اول انقلاب اقدام به چاپ كتاب كردند، براى راحتى كار نسخهى انگلیسى را مرجع قرار داده و علاوه بر اینكه این ترجمهها شاید خیلى خیلى، یعنى دوبرابر از حد نرمال نسبت به اصل متون فرانسوى فاصله گرفت، مىشود گفت در مقابل كارهاى یونیورسال هم بسیار كم آورد. منتها در آن عرصه بخاطر كمبود كتابهاى یونیورسال یك محبوبیت نسبى را پیدا كردند.
نکته دیگری هم كه در مورد ترجمهها هست و به ویژه بعد از انقلاب مسئلهساز بوده، با شخصیت كاپیتان هادوك پیوند خورده که یك آدم الكلى بوده. یعنى در واقع یكى از جذابیتهایش در این الكلىبودنش هست، چیزى كه در ترجمههاى یونیورسال بخوبى مىشود دید. ولى بعداز انقلاب ظاهرا رژیم غذایى به او توصیه شده كه از نوشیدن نوشیدنىهاى گازدار و شیرین كه حدس مىزنم چیزى مثل كوكاكولا مىتواند باشد، خوددارى كند. آیا این واقعا از جذابیت چنین شخصیتى كم نمىكند؟
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: ماجرای معبد خورشید و پرخاشگریهای متفاوت کاپیتان هادوک در ترجمه یونیورسال (پایین) و ترجمه نشر رایحه اندیشه (بالا)بله. متاسفانه این موضوع بسیار جذابیت كتابها را كاهش داد، نه تنها در مورد كاپیتان هادوك، بلكه در مورد سایر شخصیتها هم چنین مشكلى پیش آمده، كه یكسرى از تكهكلامها و صحبتهایشان تغییر پیدا مىكرد و فكر مىكنم این مشكل خیلى شدیدتر مىشد براى كسانى كه با تنتنهاى یونیورسال و در واقع تنتنهاى قبل از انقلاب آشنایى نداشتند. حالا باز آنهایى كه تنتنهاى یونیورسال را خوانده بودند با كاراكتر هادوك آشنایى داشتند و مىتوانستند حدس بزنند در اینجا چه تغییراتى اعمال شده و با استفاده از خلاقیت خودشان به اصل موضوع و گفتوگوها پى ببرند. اما كسانى كه بخصوص نسل جدید كه بعد از انقلاب با تنتن آشنا شدند و به تنتنهاى یونیورسال دسترسى نداشتند این موضوع فكر مىكنم تا حد زیادى باعث كاهش جذابیت كتاب در نگاه آنها شده.
من خودم را مثال مىزنم كه از ۸ سالگى تقریبا تنتن مىخوانم و خب طبیعتا با ترجمههاى انتشارات یونیورسال با تنتن آشنا شدم. چندسال پیش اولین نسخههایى كه بعدا از این سرى جدید درآمد به دستم رسید، ورق كه مىزدم و مىخواندم، اگر صادقانه بخواهم بگویم شاید با این ترجمهها به سمت تنتن كشیده نشوم.
بله، منهم هم به شخصه هم براساس مشاهداتى كه از دوستانم دارم با نظر شما كاملا موافقم. براى خودم كه از نظر سنى در واقع نسل دوم تنتن خوانهاى ایرانى از كتابهاى یونیورسال محسوب مىشوم، یكسرى ویژگىهاى خاصى در ترجمهى این كتابها وجود داشت كه واقعا در نسخههاى جدید گم شده و انسان نبود آنها را احساس مىكند، هم از لحاظ ترجمه و شاید تا حدودى... حالا شاید از لحاظ روانكاوى بهتر بشود این مسئله را بررسى كرد، از لحاظ صفحهبندى، كیفیت كاغذ كتابها و نحوهى از همه مهمتر بیان و ترجمهها كه كتابهاى چاپ جدید واقعا با آن ادبیاتى كه آقاى سمیعى در كتابهاى یونیورسال بهكار مىبردند و بسیار جذاب و دوستانه بود خیلى فاصله دارد. اگر بخواهم بصورت كلى بگویم ترجمههاى آقاى سمیعى یك حالت آزاد داشت و در خیلى از موارد در واقع همان الفاظى كه برفرض مثال هادوك بهكار مىبرد یا یكسرى از اشعار و ترانههایى كه در كتابها خوانده مىشود براساس فضاى رایج همان دوره در ایران بود و جذابیتش را دوچندان مىكرد. منتها ترجمههاى امروزى در واقع بیشتر عینا نقل مطالب هست بهصورت كلمه به كلمه و آنهم از متن انگلیسى و همین باعث مىشود خیلى ساختار خشك و كلاسیك و غیرانعطافپذیرى پیدا بكنند این كتابها براى فارسىخوانها.
شما خودتان شخصا به كسى كه با تنتن آشنا نیست و مىخواهد آشنا بشود، اگر ترجمههاى یونیورسال در دست نباشد، توصیه مىكنید با وجود این برود سراغ تنتن؟
حقیقتا خیلى تصمیم سختى خواهد بود، اما مطمئنا تلاشم همین خواهد بود كه شروع آشنایىاش با كتابهاى یونیورسال باشد.
شما گرداننده سایت تنتن در ایران نیز هستید، کی به فكر انجام چنین کارى افتادید؟
فكر مىكنم مربوط به دوران راهنمایى من بشود. آن زمان هنوز انتشارات جدیدى در ایران اقدام به چاپ كتابهاى تنتن نكرده بودند و من خودم به شخصه ۸۷ تا از كتابهاى یونیورسال را در دست داشتم و در كنار علاقهى بسیار شدیدى كه من به كارهاى هرژه داشتم و احساسات نوستالژیكى كه این كارها در من ایجاد مىكرد، همیشه به دنبال كسان دیگرى بودم كه با این كتابها آشنایى داشتند و در واقع از سنخ خودم محسوب مىشدند. زمانى كه در واقع شروع آشنایى من با فضاى اینترنت بود، این نبود یك وبسایت فارسى در مورد تنتن خیلى من را آزار مىداد به شكلى كه آن زمان اگر براى تنتن و محتواى فارسى در اینترنت شما Search مىكردید هیچ مطلب یا حتا یك خبر كوتاه هم پیدا نمىكردید. این موضوع باعث شد علىرغم اطلاعات محدود من از فضاى اینترنت سعى مىكنم یك وبسایت كوچكى را ایجاد بكنم كه یك محیط دوستانهاى باشد و باعث بشود تنتنخوانها به این طریق در گوشه و كنار دنیا دورهم جمع بشوند و به تبادل نظر و خاطرات خودشان بپردازند.
کار را چطور شورع کردید؟ در اولین قدمى كه برداشتید چه اطلاعاتى در اختیار بینندگان سایت گذاشتید؟
Bildunterschrift: ماجرای راز کشتی اسب شاخدار با چاپ انتشارات رایحه و اندیشهدر ابتدا صرفا هدف من ایجاد یك وبسایت مشابه وبسایتهاى خارجى بود. در واقع یك ترجمهاى از آنها كه یك شروعى باشد براى جلب مخاطب، چون من اصلا پیشبینى نمىكردم كه استقبال چطور خواهد بود. بنابراین صرفا همان اطلاعاتى كه در مورد بیوگرافى هرژه، ویژگى كتابها، كاراكترها و غیره و غیره هست جمعآورى كردم و در یك فضاى رایگان اینترنت آنها را در اختیار قرار دادم. بعد كه فیدبك خیلى خوبى را دیدم، سعى كردم مطالب را گسترش بدهم و بیشتر در مورد تاریخچهى تنتن در ایران اطلاعات جمعآورى كنم و توى وبسایت قرار بدهم.
ظاهرا كتابى هم در دست تهیه است به اسم «تنتن در ایران» که از لحاظ نظرى به این قضیه مىپردازد؟
بله. این كتاب را یكى از دوستان بسیار خوب من، آقای «جوزف فان امپ» از محققین و تنتنشناسان اهل كشور بلژیك تهیه كردهاند. در حال حاضر مراحل پایانىاش را مىگذراند و من هم در زمینهى جمعآورى مطالب و ترجمه بصورت دوستانه با ایشان همكارى كردهام. این كتاب فكر مىكنم بسیار جذاب خواهد بود براى علاقمندان فارسىزبان كتابهاى تنتن، چون اگر بخواهم عامیانه بگویم از سیر تا پیاز تنتن در ایران توى این كتاب پیدا مىشود و اطلاعات بسیار جامع و گستردهتر از آن چیزى كه من در اینجا خدمتتان عرض كردم، با اسناد و مدارك خیلى زیاد در مورد بطور كلى فعالیت یونیورسال، تاریخچهى تنتن از گذشته تا امروز توى این كتاب هست. اما این كتاب یك نكتهاى كه هست به زبان هلندی (که در بخشی از بلژیک زبان رسمی است) آماده شده و توزیع خواهد شد. منتهاى مراتب با صحبتهایى كه ما كردهایم امیدوار هستم بتوانیم اجازهى این كار را بگیریم كه ترجمهى انگلیسى از این كتاب را بصورت pdf در اینترنت قرار بدهیم كه براى اكثریت ایرانىهاى علاقمند به تنتن هم بتواند قابل استفاده باشد.
برگردیم به سایتتان. اگر ما بگوییم دو مخاطب مختلف را بخواهیم ارضا بكنیم، كسانى كه تنتن خوان هستند و كسانى كه تنتن خوان نیستند از سایت شما چه بهرهاى مىتوانند ببرند؟
اتفاقا به نكتهى بسیار خوبى اشاره كردید. من آن زمان با توجه به اینكه در مورد آشنایى ایرانیان فعال در اینترنت با تنتن، اطلاعات كافى نداشتم و نمىتوانستم پیشبینى بكنم، سعى كردم اساس سایت بر این باشد كه در ابتدا معرفى خود تنتن باشد. نسخهى قدیمى سایت را متاسفانه بعد از اینك آپتودیت كردم از دست دادم. اگر به آن سایت مراجعه مىكردید در واقع صرفا معرفى تنتن بود با عنوان یك كاراكتر كمیك استریپ. اما بعد از آن كه دیدم فیدبك بسیار بالا هست و استقبال گستردهاى شده و تعداد تنتنشناسان در فضاى فارسى اینترنت بسیار بالاست، دیدم كه واقعا احتیاجى نیست كه خیلى اشاره بشود به كاراكتر تنتن. اما تا یك حدى معرفى كتابها و شخصیتها و غیره را نگهداشتم تا براى آن گروه از مخاطبینى كه آشنایى ندارند جذاب باشد و در كنار آن سعى كردم انتشارات جدیدى كه طى سالهاى پایانى دهه هفتاد شمسى اقدام به چاپ كتابهاى تنتن كردند را هم در وبسایت معرفى بكنم.
مصاحبهگر: شهرام احدی
ژرژ رمی، خالق تنتن که با اسم مستعار یا هنریش، یعنی هرژه، شهرت پیدا کرده، در سال ۱۹۰۷ در حومه بروکسل پایتخت بلژیک به دنیا آمد. کودکی هرژه به گفته خود او، بسیار یکنواخت بوده، حتی در دوران دبستان در بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸، یعنی دوران جنگ جهانی اول که بلژیک تحت اشغال نیروهای آلمانی قرار داشت.
هرژه از همان بچگی علاقه خاصی به نقاشی و طراحی داشت و در حاشیه دفترهای مدرسهاش که متاسفانه از بین رفتهاند، عکس سربازان آلمانی را میکشید. در روزهای یکنواخت کودکی نیاز به هیجان بود و به همین خاطر هم هرژه به صف پیشاهنگان ملحق شد، واقعه ای که به زندگی او رنگ بخشید.
در تعطیلات تابستان هرژه به همراه گروه پیشاهنگان برای اولین بار پا از مرز بلژیک فراتر گذاشت و اسپانیا، اتریش، سویس و ایتالیا را از نزدیک دید. این دوران تاثیر تعیین کنندهای بر هرژه داشت و او اصول، آیینها و شور و شعفی را مطابق با روح و ضمیر خود میدید.
هرژه بعد از پایان دوران مدرسه در روزنامه «قرن بیستم» شروع به کار کرد و شاید در آن وقت بیشتر درصدد بود که به عنوان خبرنگار، به نقاط دور و نزدیک سفر کند، اما در نهایت و با توجه به استعدادی که در طراحی و نقاشی داشت، سرنوشت دیگری انتظارش را میکشید.
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: او در اوایل کارش برای بخشها یا به عبارتی سرویسهای مختلف این روزنامه طرح میکشید، تا اینکه مسئولیت ضمیمه هفتگی این روزنامه که «بیستم کوچک» یا «بیستم کوچولو» نام داشت و ویژه نوجوانان بود، به هرژه واگذار شد. اولین ماجرای تنتن هم به صورت داستان دنبالهدار در همین نشریه در روز دهم ژانویه سال ۱۹۲۹ آغاز گردید: تنتن در شوروی.
از آن زمان بود که هرژه به جای آنکه خود به خبرنگاری ماهر و زرنگ بدل شود، خبرنگاری خلق کرد که دست کم از لحاظ شهرت، گوی سبقت را از بسیاری از خبرنگاران واقعی ربوده است. ماجراهای تنتن پیش از آنکه بهصورت کتابی مستقل به چاپ برسند، به صورت داستانهای دنبالهدار در نشریهای که از آن یاد شد و بعدها هم در نشریه معروف Le Soir و نشریه «تنتن» به چاپ رسید.
باید گفت که از همان آغاز کار، موفقیت با تنتن همراه بود. هر پنجشنبه که ضمیمه نوجوانان به همراه روزنامه «قرن بیستم» منتشر میگشت، تعداد نسخههای فروخته شده دوبرابر بود. این میزان بعدها به سه برابر و زمانی حتی به شش برابر رسید. در سال ۱۹۳۴ بود که انتشارات کاسترمان بلژیک نشر ماجراهای تنتن بصورت کتاب را برعهده گرفت و بزودی پی برد که تیراژ این کتابها جوابگوی تقاضای بازار نیست.
از آن زمان تا کنون بیش از ۱۲۰ میلیون نسخه از ماجراهای تنتن و میلو در سراسر جهان به فروش رفته و این داستانها به بیش از ۵۰ زبان دنیا ترجمه شدهاند، از جمله به فارسی و حتی به زبان لاتین که زبانی مرده است و همچنین به زبان اسپراتنتو که زبانی ساختگی است.
هرژه در طول چندین دهه فعالیت هنریش، مجموعا ۲۳ داستان کامل و ۱ داستان نیمه تمام از ماجراهای تنتن خلق کرد. در سال ۱۹۸۱ بود که نخستین علایم بیماری سرطان خون در هرژه پدیدار شد. آخرین کتابی که هرژه پیش از این انتشار داده بود، داستان «تنتن و پیکاروها» بود. البته هرژه ماجرای تازهای تحت عنوان «تنتن و هنر آلفا» در دست تهیه داشت که این داستان نیمه تمام ماند و بعدها همان صورت طرح اولیه به چاپ رسید.
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: یکی از دلایل جذابیت و موفقیت ماجراهای تنتن، دقت، ظرافت و وسواسی است که هرژه در جزییات تصویرهای هر ماجرا به کار میبرده است. دنیایی که هرژه به تصویر میکشد، دنیایی واقعی است. هرژه از زمان آغاز فعالیتش همواره مشغول تحقیق و جمع آوری عکسها و مصالح لازم برای طرحهای خود بوده است.
تمامی وسایل نقلیه ای که در ماجرهای تنتن دیده میشوند، واقعا وجود داشتهاند، تمامی سلاحهایی که در این داستانها به تصویر کشیده شدهاند، بر اساس عکسهای موجود در کاتالوگهای شرکتهای اسلحهسازی و یا تصاویر تاریخی طراحی شدهاند، دوربینهایی که در برخی ماجراها به چشم میخورند، بر اساس بروشور تبلیغاتی شرکت معروف Leica کشیده شدهاند، مدل لباسها برگرفته از مجلههای مد روز بوده و هرژه برای کشیدن قایقها و زیردریاییهایی که در شماری از داستانها دیده میشوند، بوروشورهایی را که از جمله در نمایشگاههای دریانوردی جمعآوری میکرد، الگو قرار داده است.
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: هرژه مدام مشغول جمع کردن چیزهایی بود که فکر میکرد زمانی میتواند به دردش بخورد، از کاتالوگها و بروشورهای مختلف گرفته تا کارت پستال و بریدههای نشریات و روزنامهها، آنهم درمورد موضوعات مختلف. هرژه بعد از جنگ جهانی دوم، استودیوی طراحیای را تحت نام خود تأسیس کرد و برای ادامه ماجراهای تنتن از گروهی متشکل از هنرمندانی جوان بهره برد که هر کدام آنها در عرصهای خاص تبحر داشتند. برای نمونه یکی از هنرمندان متخصص طراحی وسایل هوانوردی بود و وظیفه نظارت بر طراحی شمار زیادی از هواپیماهایی را داشت که در ماجراهای مختلف دیده میشوند.
در حالیکه که هرژه در نخستین داستانها، قهرمانش را با شتابزدگی از ماجرایی به ماجرایی دیگر پرتاب میکرد، در داستانهای بعدی، همیشه در تلاش بود که برای رسیدن به نتیجه مطلوب و رضایتبخش وقت زیادی صرف کند، هر چه باشد به تصویر کشیدن دنیایی واقعی با جزییاتی دقیق زمان زیادی میطلبید.
مایکل فار، یکی از تنتنشناسهای معروف که خود نیز خبرنگار است، به تازگی کتابی منتشر کرده تحت عنوان «به دنبال رد پای تنتن و میلو» که در آن یکایک ماجراهای تنتن از لحاظ طراحی و تطابقشان با واقعیتهای روزمره موبهمو بررسی شدهاند. کتاب مزبور از جمله منابع جدیدی است که در تهیه این نوشته بسیار سودمنده بوده است. مایکل فار در مدارک و عکسهای زیادی نشان میدهد که لباسها، اتومبیلها، هواپیماها، ساختمانها، حتی اسم کتابها و هزار و یک چیز جزیی دیگری که در ماجرهای تنتن گنجانده شده، الگویی واقعی داشتهاند.
نخستین ماجراهای تنتن نسبت به داستانهای بعدی محبوبیت کمتری دارند، چه به لحاظ داستانپردازی و طراحی و چه به لحاظ اینکه از لحاظ نژادپرستی انتقاداتی را به دنبال داشتهاند، از جمله در ارتباط با تصویری که از هرژه از سیاهپوستان در ماجرای تنتن در کنگو به دست میدهد. اما تنتن با گذشت زمان به چهرهای بدل شد که جهان را خانه خود میداند.
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: شخصتیهای ماجراهای تنتن نیز برای خود ماجرایی دارند. برای نمونه کارگاههای دوقلویی این ماجراها، یعنی دوپونت و دوپونط . آلکسی، پدر هرژه که در یک فروشگاه لباس بچه کار میکرد و بعدها مسئولیت انجام کارهای دفتری استودیوی هرژه را برعهده گرفت، در سال ۱۹۷۰، در سن ۸۸ سالگی درگذشت.
نکته درخور توجه اینکه پدر هرژه یک کلاه لگنی سرش میکرد، عصایش را به دست میگرفت و در پارک و خیابان قدم میزد، آنهم با برادر دوقلوی خودش که لئون نام داشت. برای تنتنخوانها این تصویر چندان غریب نیست و بدون شک دوپونت و دوپونط را به یادشان میآورد. بد نیست بدانید که هرژه خاله یا عمهای داشت به نام Ninie که آواز خواندنش ظاهرا بیشباهت به آواز خواندن بیانکا کاستافیوره، تنها زن ماجراهای تنتن نبود.
مغز متفکر داستانهای تنتن ، یعنی پرفسور تورنسل هم الگویی واقعی دارد. هرژه هنگام پرداختن شخصیت تورنسل تصویر فیزیکدانی سوییسی را در ذهن داشت، به نام Auguste Piccard. این دانشمند هم در عرصه هوانوردی و پرواز با بالن، رکوردهایی به جا گذاشت و هم در زمینه فرستادن زیردریاییهایی مخصوص به اعماق آبها.
از آنجایی که پرفسور Piccard، در بین سالهای ۱۹۲۲ تا ۵۴ میلادی در دانشگاه بروکسل کرسی استادی داشت، چند دیداری هم بین هرژه و پیکار صورت گرفت و در همان زمان بود که هرژه الگوی مناسب و مطلوب را برای شخصیت تورنسل پیدا کرد. ناگفته نماند که بین تورنسل و پیکار، شباهت چشگمیری هم دیده میشود، به جز ریش بزی تورنسل.
و اما نگاهی هم بیاندازیم به محبوبترین شخصیت داستانهای تنتن، یعنی کاپیتان هادوک که از ماجرای خرچنگ پنجه طلایی، قدم به صحنه گذاشت، و اگر چه در چهارده ماجرای دیگر هم در کنار تنتن بود، اما مدتها بعد، در آخرین آلبوم کامل هرژه، یعنی «تنتن و پیکاروها» اسم کوچکش ذکر شد: ارچیبالد. ناگفته نماند که هادوک فقط اسم خانوادگی نیست، بلکه اسم خاص برای نوعی ماهی دودی هم هست.
جالب توجه اینکه یکی از طرفداران پروپاقرص تنتن در سال ۱۹۷۹، بطور اتفاقی به سندی متعلق به سال ۱۹۱۳ برخورد که در آن امضای دریانوری به نام H.J. Haddock به چشم میخورد. یکی از جذابیتهای هاوودک شاید در این نهفته باشد که از لحاظ شخصتی درست نقطه عکس تنتن است، از لحاظ تندخویی، عصبانیت و طبیعتا مهارت در ناسزا گفتن و نفرین کردن.
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: اگر چه در اینجا فرصت پرداختن به به یکایک ماجراهای تنتن نیست، اما چند ماجرا جذابیت خاصی دارند از جمله ماجرای «انبار ذغال سنگ» که تحت عنوان «کوسههای دریای سرخ» نیز منتشر شده است. در این داستان اکثر شخصیتهای اصلی و جانبی و کوچک و بزرگی که در ماجراهای قبلی بودهاند، حضور پیدا میکنند.
یکی دیگر از داستانهای جذاب، «جواهرات کاستافیوره» است که در آن، برخلاف گذشته، تنتن و کاپیتان هادوک سراغ ماجرا نمیروند، بلکه این ماجرا است که در قالب بیانکا کاستافیوره، بلبل میلانی است که به سراغ آنها میآید. درواقع محل اتفاق کل ماجرا، قصر مولینسار، محل زندگی قهرمانان داستان است. در داستان «تنتن و پیکاروها» که تحت عنوان «تنتن و پیکارگران» نیز به انتشار رسیده، تنتن برای اولین بار شلوار بلند میپوشد و در صحنههایی کاپشن موتورسواری به تن دارد.
ماجراهای تنتن و میلو محدوده سنی خاصی ندارند و به قول هرژه برای مخاطبان ۷ ساله تا ۷۷ ساله طراحی و نوشته شدهاند. البته باید گفت که طیف مخاطبان در نهایت بیش از آنچه که هرژه در سر داشت، از آب درآمد و حتی کودکانی را در برمیگیرد که هنوز پا به دبستان نگذاشته و سواد خواندن ندارند و طبیعتا دربرگیرنده تنتنخوانهایی است که با وجود آنکه مرز ۷۷ سالگی را هم رد کردهاند، اما از کودکی شیفته این ماجراها بوده و هستند.
تنتنخوانها در هر سنی، رابطهای خاص و متفاوت با داستانها برقرار میکنند که در سطحهای مختلف شکل میگیرد. کودکان و نوجوانان مجذوب خود ماجراهای پرهیجان و طنز و شوخیهای لحظهای آن میشوند و جوانان و بزرگسالان فرای آن، جزییات و نکتههایی دیگری در داستانها مییابند.
شهرام احدی
نور مرئی خورشید میتواند از دیواره ایجاد شده توسط گازهای گلخانهای عبور کند و به زمین برسد، اما نور مادون قرمزی که به خارج از زمین باز میتابد، امکان عبور نیافته و به گرما تبدیل میشود. عبارت گازهای گلخانهای به ترکیبات کلروفلوروکربن CFC اطلاق میشود. عمدهترین این گازها عبارتند از دی اکسید کربن، متان و دی اکسید نیتروژن.
دکتر ویکتوریا جمالی، استادیار پیشین دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران، میگوید: «گازهاى گلخانهاى گازهایىاند كه در اثر مصرف سوختهاى فسیلى در اتمسفر ذخیره مىشوند و این ذخیره باعث مىشود كه انرژى در زمین حبس بشود و ایجاد گرمایى بكند كه شبیه گرماى موجود در گلخانه است. خیلى از فعالیتهایى كه انسان در سطح كرهى زمین انجام مىدهد باعث افزایش این گازها مىشود و در نتیجه یكى از اثرات تراكم این گازها صدمه دیدن لایهى ازن است. »
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: اثر گلخانهای جو، اثری است طبیعی که بدون آن دمای میانگین زمین به منهای ۱۵ درجه خواهد رسید، در حالیکه به یمن وجود اثر نامبرده میانگین متوسط دمای زمین، مثبت ۱۵ درجه است، دمایی که زندگی موجودات زنده را میسر و وجود اکوسیستمهای طبیعی را امکانپذیر کرده است. اما با گسترش صنعت و انتشار بیش از حد گازهای گلخانهای این اثر به ضد خود تبدیل شده است.
ولی چه چیزی باعث شده که اثر طبیعی حافظ انسان، بر ضد او به کار افتد؟ خانم جمالی که خود از پایهگذاران جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست ایران است، عقیده دارد: «کشورهایى كه صنعت در آن نقش زیادى دارد یا به عبارتى كشورهاى صنعتى در تولید این گازها و افزایش گرماى كرهى زمین و اثراتى كه این گرما بر روى همهى لایههاى زندگى انسان و جانداران دارد و صدمات فراوانى كه به آن وارد مىآید، بیشترین نقش را دارند. در طول قرن بیستم، در یك قرن صد ساله، ما فقط یك درجه افزایش دماى كرهى زمین را داشتیم، در صورتیكه تخمین مىزنند كه دماى زمین تا پایان قرن بیست و یكم به میزان پنج تا شش درجه افزایش مىیابد و این فقط در اثر فعالیتهاى انسانى است كه در سطح كرهى زمین اتفاق مىافتد و با افزایش درجهى حرارت، ما اثرات مخربى بر روى یخهاى قطبى، جزایر كوچك، در اقیانوسها خواهیم داشت و شاهد از بین رفتن سیستمهاى زندگى خواهیم بود و مهاجرینى كه به جمعیت اضافه مىشوند، بیمارىهایى كه به وجود مىآید، خشكسالىها، سیلها و بسیارى اثراتى كه شاید خیلى از آنها هنوز در تصور ما نمىگنجد. »
وی میافزاید: «حتى اگر این درجهى دماى زمین به میزان دو تا سه درجه افزایش یابد، ما این اثرات سوء را در كرهى زمین خواهیم داشت و كشورها باید براى اینكه چنین اتفاقى نیافتد، چارهاى بیاندشند و براى همین است كه در سال ۲۰۰۷ كه الان آن را سپرى مىكنیم، چندین كنفرانس climate change داشتیم كه یكى در فرانسه اتفاق افتاد، یكىاش در بلژیك برگزار شد، سومىاش را در تایلند داشتیم و در اواخر سال ۲۰۰۷ هم یك نشست دیگر در اسپانیا خواهیم داشت كه مصوبات این اجلاسها مثل قانون براى كشورها لازمالاجرا است، براى اینكه برنامههایشان را بر این اساس تنظیم بكنند كه كمترین صدمه را بزند و برنامهیشان طورى باشد كه تا سال ۲۰۱۵ كه در آن ما اجلاس سران را در رابطه با محیط زیست داریم، دستاوردى داشته باشند كه بتوانند آن دستاورد را در آن اجلاس ارائه بدهند تا نشان بدهد، چقدر در رابطه با كاهش استفاده از سوختهاى فسیلى و جایگزین كردن آن با انرژىهاى تجدیدپذیر موفق بودهاند.»
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: چندی است که موضوع کاهش انتشار گازهای گلخانهای در مباحث نشستهای زیستمحیطی آلمان و دیگر کشورهای اروپایی جایگاه ویژهای یافته است. بشر تنها چند سال فرصت دارد تا این امر را عملی ساخته و آیندگان را از عواقب مصیبتبار آن نجات دهد. اما آیا در کشوری مانند ایران نیز از این ضرورت، آنقدرها که شایسته است، سخن به میان میآید؟
دکتر ویکتوریا جمالی میگوید: «ایران هم جزو آن كشورهایى است كه بیانیهى توسعهى هزاره را امضاء كرده، بنابراین ما متعهد هستیم كه در چارچوب توسعهى هزاره حركت بكنیم و یكى از اهداف توسعهى هزاره همین حفظ محیط زیست و توسعهى پایدار است. ولى از طرفى دیگر ما كشور تولید كنندهى نفت و گاز هستیم كه خود نفت و تولیدات نفتى یكى از آلودهسازهاى كرهى زمین هستند كه باید جایگزین بشوند، از طرف دیگر ما كشورى هستیم كه امكانات استفادهى از انرژى خورشیدى و بادى و حتى زمینگرمایى فراوانى در اختیار داریم. سیاست دولت باید در راستاى جایگزینى این انرژىها باشد. وزارت نفت ایران در این ارتباط یك واحدى را تحت عنوان انرژىهاى تجدیدپذیر دارد اما اینكه اینها چقدر در مصرف خانوار و صنعت قرار بگیرد، بسیار ناچیز است و در سیستم برنامهریزى به آن صورت قرار نگرفته. مثلا توربینهاى بادى كه در اختیار ما هست در حد بسیار اندكى است و نمىتواند بصورت درصدى جایگزین شده و در برنامهریزىها قرار بگیرد كه دولت بتواند اعلام كند، چند درصد از انرژىهاى تولیدى كشور به طور مثال انرژىهاى خورشیدى یا بادى هست. باید این امر در چشمانداز برنامهى توسعهى بیست ساله كه در نظر گرفتهاند، دیده بشود كه دیده هم شده ولى صرف داشتن قانون مهم نیست، بلكه اجراى آن مهم است كه ما بتوانیم، این موارد پیشبینى شده را به صورت اجرایى درآورده و عملیاتىاش بكنیم.»
آلایندههای محیط زیست را باید کاهش داد و این مسئله باید برای مردم همهی کشورها از جمله مردم ایران به ضرورتی بی چون و چرا تبدیل شود. فعالان محیط زیست، چه وابسته و چه غیر وابسته به دولت، در این عرصه، وظیفهای خطیر بر عهده دارند.
به عقیده ویکتوریا جمالی: «مهمترین گامی که میتوان برداشت، فرهنگسازى است. ما باید فكر بكنیم كه جامعهى ما احتیاج به فرهنگسازى دارد. سازمانهاى غیردولتى اولا وظیفه دارند، مردم را آگاه بكنند و آن فرهنگسازى لازم را در اقشار جامعه چه شهرى و چه روستایى انجام بدهند، نقش آنها را پررنگ كنند و آنها را آگاه بكنند كه آنها مىتوانند، چه كارى انجام بدهند تا در كاهش گازهاى گلخانهاى و تغییر اقلیم مؤثر باشند.»