تبليغاتX
دریغ است ایران که ویران شود همین جوری

حضور بزرگان سينمای جهان در جشنواره فيلم کن

2007/05/20, 22:20:25 | http://www.bbc.co.uk/persian/Go to full article

مسئولان جشنواره فيلم کن، در شصتمين دوره برگزاری اين جشنواره از 35 کارگزدان سرشناس جهان از 25 کشور دعوت کرده که با فیلمی کوتاه که به سفارش جشنواره درباره دنيای خودشان ساخته اند، در اين رويداد بزرگ هنری شرکت کنند. اغلب آنها از برندگان و تقدير شدگان دوره های گذشته هستند.



ویم وندرس، کارگردان آلمانی، برنده نخل طلای 1984 برای فيلم "پاریس تگزاس"



بيلی آگوست، کارگردان دانمارکی، برنده نخل طلای سالهای 1988 و1992 برای فیلمهای "پله فاتح" و "بهترين نيت"



عباس کیارستمی، کارگردان ايرانی، برنده نخل طلای 1997 برای فيلم طعم گیلاس



تاکه شی کياتنو، کارگردان ژاپنی فيلمهايی چون زایتويچی و عروسکها.



جين کمپیون، کارگردان استراليایی، برنده نخل طلای سال 1993 برای فيلم پیانو



والتر سالیس، کارگردان برزيلی فيلمهای "ايستگاه مرکزی"و "خاطرات موتورسيکلت"



جوئل کوئن، کارگردان آمريکايی، برنده نخل طلای 1991 برای فيلم " بارتون فينک"



کن لوچ، کارگردان بريتانيايی، برنده نخل طلای 2006 برای فيلم "باد در مزرعه جو"



رومن پولانسکی، کارگردان لهستانی - فرانسوی، برنده نخل طلای 2002 برای فيلم "نوازنده پیانو"



جیم جارموش، کارگردان آمريکايی فيلمهای مرد مرده و قهوه و سیگار



مانوئل دی اليويرا، کارگردان 99 ساله پرتغالی که تاکنون 5 بار نامزد دريافت نخل طلا بوده است.



گاس ون سنت، کارگردان آمريکایی، برنده نخل طلای 2003 برای فیلم فیل

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:49 توسط حامد پور .قائم مقامی |

حضور بزرگان سينمای جهان در جشنواره فيلم کن

2007/05/20, 22:20:25 | http://www.bbc.co.uk/persian/Go to full article

مسئولان جشنواره فيلم کن، در شصتمين دوره برگزاری اين جشنواره از 35 کارگزدان سرشناس جهان از 25 کشور دعوت کرده که با فیلمی کوتاه که به سفارش جشنواره درباره دنيای خودشان ساخته اند، در اين رويداد بزرگ هنری شرکت کنند. اغلب آنها از برندگان و تقدير شدگان دوره های گذشته هستند.



ویم وندرس، کارگردان آلمانی، برنده نخل طلای 1984 برای فيلم "پاریس تگزاس"



بيلی آگوست، کارگردان دانمارکی، برنده نخل طلای سالهای 1988 و1992 برای فیلمهای "پله فاتح" و "بهترين نيت"



عباس کیارستمی، کارگردان ايرانی، برنده نخل طلای 1997 برای فيلم طعم گیلاس



تاکه شی کياتنو، کارگردان ژاپنی فيلمهايی چون زایتويچی و عروسکها.



جين کمپیون، کارگردان استراليایی، برنده نخل طلای سال 1993 برای فيلم پیانو



والتر سالیس، کارگردان برزيلی فيلمهای "ايستگاه مرکزی"و "خاطرات موتورسيکلت"



جوئل کوئن، کارگردان آمريکايی، برنده نخل طلای 1991 برای فيلم " بارتون فينک"



کن لوچ، کارگردان بريتانيايی، برنده نخل طلای 2006 برای فيلم "باد در مزرعه جو"



رومن پولانسکی، کارگردان لهستانی - فرانسوی، برنده نخل طلای 2002 برای فيلم "نوازنده پیانو"



جیم جارموش، کارگردان آمريکايی فيلمهای مرد مرده و قهوه و سیگار



مانوئل دی اليويرا، کارگردان 99 ساله پرتغالی که تاکنون 5 بار نامزد دريافت نخل طلا بوده است.



گاس ون سنت، کارگردان آمريکایی، برنده نخل طلای 2003 برای فیلم فیل

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:48 توسط حامد پور .قائم مقامی |

اخراج گروهی مهاجرین افغان از ایران ادامه دارد

2007/05/21, 12:57:40 | http://www.bbc.co.uk/persian/Go to full article


نقطه صفر مرزی افغانستان و ایران و تابلویی که ورود به افغانستان را خوشامد می گوید
افغانستان می گوید روند اخراج گروهی مهاجرین افغان، این کشور را با یک بحران انسانی روبرو کرده است.


 چهره مضطرب یک مهاجر افغان که در داخل اتوبوس در گمرک اسلام قلعه، منتظر سفر به شهر هرات است.
گفته می شود روزانه حدود هزار مهاجر اخراج شده از ایران، وارد افغانستان می شوند.


مهاجران افغان در داخل اتوبوس منتظر حرکت هستند
ایران از ابتدای ماه ثور / اردیبهشت امسال، طرح اخراج یک میلیون مهاجر افغان را که غیرقانونی پنداشته می شوند آغاز کرده است.


مهاجران اخراج شده از ایران، سوار بر اتوبوس شده اند
گفته شده است که تقریبا به همین تعداد، مهاجر دارای مجوز در ایران حضور دارند.


اینها تمام وسایل این مهاجر جوان است که از ایران اخراج شده است
ایران در سه دهه گذشته، میزبان بیش از سه میلیون مهاجر افغان بوده است نزدیک به یک میلیون تن از آنان، پس از سقوط طالبان در سال 2001 میلادی، به کشورشان بازگشته اند.


کارمندان افغان در حال ثبت نام مهاجرین اخراج شده از ایران
اما شرایط اقتصادی و امنیتی در افغانستان، هنوز پذیرای شمار بیشتر پناهجویان بازگشتی نیست.


یک مهاجر اخراج شده، با چمدان وسایلش وارد گمرک مرزی اسلام قلعه می شود
دولت ایران می گوید بسیاری از پناهجویان افغان که به کشورشان باز گردانده می شوند، از راههای غیرقانونی به ایران باز می گردند.


صف ورود مهاجران افغان به افغانستان
اگرچه وزیر کشور (داخله) ایران گفته است که پلیس سعی می کند با مهاجرین اخراجی، به شکل مناسب رفتار کنند، اما گزارشهایی از برخورد خشونت آمیز با مهاجران افغان منتشر شده است.


باز هم انتظار و بازهم یک صف طولانی دیگر
برخی از این مهاجران می گویند از محل کارشان و بدون اطلاع خانواده خود، توسط پلیس دستگیر و اخراج شده اند.


اتاقک مربوط به کمیساریای پناهندگان در نقطه صفر مرزی
ایران می گوید اخراج پناهجویان افغان، پس از توافق با کمیساریای عالی ملل متحد در امور پناهندگان و دولت افغانستان آغاز شده است.


مهاجران اخراج شده و پلیس افغان در داخل گمرک مرزی اسلام قلعه
اما وزارت خارجه افغانستان، روز گذشته با انتشار بیانیه ای، موافقت با اخراج گروهی پناهجویان افغان از ایران را رد کرده است.


یک مهاجر اخراج شده از ایران با یک ساک (بکس) حاوی وسایل همراهش، در گمرک مرزی اسلام قلعه
مهاجرین اخراج شده، از سوی سازمان ملل متحد مقداری کمک دریافت می کنند و با اتوبوس از مرز به شهرها انتقال داده می شوند اما مطمئن نیستند که شرایط مناسبی برای زندگی و کار در انتظار آنان باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:47 توسط حامد پور .قائم مقامی |

 Feed: Vijename
 Title: فتوكاتور كتابي!

به فتوكاتورهاي وبنامه كتاب، هر دو روز يك بار اضافه مي‌شود.

photobookm.jpg

photobookm2.jpg
عكس:اذين زنجاني/ مهر

photobookf.jpg
عكس: ابراهيم نوروزي/ فارس

photobook11.jpg

photobook10.jpg
عكسها: عليرضا صوت اكبر/ ايسنا

photobook4.jpg
عكس:مونا هوبه فكر/ ايسنا

photobook5.jpg
عكس: عليرضا صوت اكبر/ايسنا

fotobook1.jpg

fotobook3.jpg
عكس: جواد مقيمي/ فارس

fotobook2.jpg
عكس: عليرضا صوت اكبر/ ايسنا

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:33 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آغاز رفت‌و‌آمد ریلی میان کره‌ی جنوبی و کره‌ی شمالی

پس از ۵۶ سال، رفت‌وآمد ریلی میان کشورهای کره‌ی جنوبی و شمالی برقرار شد. دیروز (۱۷ مه) یک قطار از کره‌ی شمالی با ۵۰ سرنشین و قطاری از کره‌ی جنوبی با ۱۰۰ سرنشین از مرز دو کشور گذشتند. بیشتر سرنشینان قطارها  شخصیتهای برجسته‌ی دو کره بودند. در مسیر راه، مردم با دست زدن و بعضی‌ها با تکان دادن پرچم شادی خود را از این اتفاق ابراز می‌کردند.  رفت‌وآمد ریلی میان دو کشور در حین جنگ سه ساله‌ی آنها (۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳) توسط کره‌ی شمالی  قطع شد. انتظار می‌رود که این رویداد آغاز فصل جدیدی در روابط دو کشور باشد. Bildunterschrift: فصل جدیدی در روابط دو کشور

پس از ۵۶ سال، رفت‌وآمد ریلی میان کشورهای کره‌ی جنوبی و شمالی برقرار شد. دیروز (۱۷ مه) یک قطار از کره‌ی شمالی با ۵۰ سرنشین و قطاری از کره‌ی جنوبی با ۱۰۰ سرنشین از مرز دو کشور گذشتند. بیشتر سرنشینان قطارها شخصیتهای برجسته‌ی دو کره بودند. در مسیر راه، مردم با دست زدن و بعضی‌ها با تکان دادن پرچم شادی خود را از این اتفاق ابراز می‌کردند. رفت‌وآمد ریلی میان دو کشور در حین جنگ سه ساله‌ی آنها (۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳) توسط کره‌ی شمالی قطع شد. انتظار می‌رود که این رویداد آغاز فصل جدیدی در روابط دو کشور باشد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:44 توسط حامد پور .قائم مقامی |

 

بشقاب‌های ماهواره بر بنای یک ساختمان در آمستردام

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:39 توسط حامد پور .قائم مقامی |

كودكان مهاجر افغان را دریابیم!

اخراج مهاجران غیرقانونی افغان از ایران اعتراض فعالان مدنی هر دو کشور را در پی داشته است. قابل تامل در این میان، آینده کودکانی است که اندک امکانات معیشتی و آموزشی کنونی را با برگشت اجباری به افغانستان از دست خواهند داد.

گفته مى‌شود كه حدود پنج میلیون افغانى در ایران ساكن اند. تعداد كودكان افغان را با این حساب مى توان یك میلیون نفر تحمین زد. افعان هاى مهاجر كه از جنگ و فشارهاى مالى و اجتماعى  به ایران گریخته اند، به هر كارى تن مى دهند. آنها از فرط فقر، بچه هاى خود را نیز به كار مى‌فرستند. كارهایى چون باربرى، جمع آورى زباله، دستفروشى و از این قبیل. این كودكان مدرسه هم نمى روند چون امكان پرداخت شهریه را ندارند.  داورى و پیشداورى‌هاى منفى نسبت به این مهاجران در میان ایرانیان رواج زیادى دارد، با این همه خانواده ها و كودكان افغان، اخراج خود از ایران را به سادگى نمى‌پذیرند. آنها ادامه زندگى در همین سطح را به بازگشت به افغانستان ناامن و مخروبه ترجیح مى‌دهند.

 

مجید بیخیله، مدیر خانه كودك شوش كه از نزدیك با كودكان مهاجر افغان سر و كار دارد مى‌گوید: «اینها چون حرفه خاصى بلد نیستند، بیشتر به كارهاى كاذب مثل فال فروشى و گدایى و گردو فروشى مشغولند. بخش قابل توجهى هم در خانه ها مشغول پاك كردن عدس و نخود ولوبیا هستند. تعدادى هم كارهاى دستى مى‌كنند كه دربازار فروخته مى‌شود.»

 

Bildunterschrift: مهمترین نیاز و پایه اى ترین حق این بچه ها، آموزش و تحصیل است. آنها مدرسه می‌روند؟ چند خانواده مهاجر قادر به پرداخت ۱۵۰ هزار تومان شهریه مدرسه است؟

 

به گفته مجید بیخیله «وضع آموزشى این بچه ها پس از قطع بودجه كمیساریاى عالى پناهندگان در دو سال قبل خیلى مشكل شد. مدارس دیگر این ها را نبذیرفتند مگر این كه شهریه شان پرداخت شود. خانواده هاى افغان اكثرشان توان پرداخت شهریه را ندارند. ضمنا این بچه ها دو دسته هستند: آنها كه كارت دارند و آنها كه ندارند. بدون كارت اقامت بچه ها، كوچكترین خدماتى دریافت نمى‌كنند و از جمله مدرسه هم حق ندارند بروند. آنها كه كارت دارند باید شهریه بدهند. بیشتر خانواده هاى افغان به دلیل فقر مالى به مدارس خودگردان رو می‌آورند. این مدارس توسط افراد فرهنگى افغان، مثل آنها كه مدیر و معلم بوده اند اداره مى‌شود. شهریه اش خیلى كم حدود پنج شش هزار تومان بود. اما الان كه دولت ایران دارد افغان ها را اخراج مى كند، تمامى این مدارس تعطیل شده‌اند.»

 

انجمن حمایت از حقوق كودك و خانه كودك شوش قبلا مدارس خودگردان افغانها را تقویت مى‌كرد. لوازم التحریر به آنها می‌داد، از كمك هاى مالى مردمى خوراك و پوشاك برخى بچه ها را تامین مى‌كرد یا حتى اسم بچه هاى بى بضاعت را در مدارس دولتی مى‌نوشت.

 

مجید بىخیله در این مورد می‌گوید: «الان شرایط فرق كرده. آن بخش بچه ها كه كارت اقامت ندارند باید بروند. اینها الان براى حركت در خیابان هم  شدیدا تحت فشارند. خیلى از این بچه ها از خانه هاى خود بیرون نمى‌آیند. پدر مادرها هم همینطور. عموى یكى ازبچه هاى ما كارت اقامت هم داشته اما او را برده‌اند رد مرز كرده‌اند. پدر خانواده مى‌ترسد بیرون بیاید. الان بچه هاى افغان هر كجا كه تردد مى‌كنند، با ترس و لرز است، چون امنیت ندارند.»

 

بچه ها را در خیابان جمع مى كنند و به اردوگاه ها یا مراكز بهزیستى مى‌برند. آنجا منتظر می‌شوند تا خانواده ها مراجعه كنند. بعد همه را دسته جمعى رد مرز مى‌كنند. به گفته مجید بیخیله: «در حال حاضر پنج اردوگاه در شهرهاى ایران هست. خیلى خانواده ها از ترس این كه بقیه را نگیرند و رد مرز نكنند، دنبال بچه ها نمى‌روند. براى همین پیش آمده كه بچه زمان طولانى ترى در اردوگاه مانده و فشارهاى چند برابرى را تحمل كرده است.»

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  تاثیر این اردوگاه ها یا نگهداشته شدن در بهزیستى روی بچه هاى افغان چیست؟ مجید بیخیله مى‌گوید: «اتفاق ناگوار حتما این نیست كه بچه كتك بخورد. همین كه چندروز دور از خانواده در یك محیط غریبه بماند و خبرى از خانواده نداشته باشد، این خودش خیلى دلخراش است.»

 

دولت ایران مدعى است كه مهاجران افغان، بر مشكلات اجتماعى و اقتصادى موجود جامعه ایران افزوده اند. آنها كه مجوز ندارند، باید برگردند. مدیر خانه كودك شوش اما می‌گوید: «این یك میلیون و خرده اى آدم برگردند افغانستان چه كنند؟ اینها حاضرند در ایران با شرایط وحشتناك،كار طاقت فرسا، خانه هاىخرابه و نمور، با این همه قضاوت بد مردم نسبت به خودشان بمانند و به افغانستان برنگردند. آنجا هیچ آینده اى ندارند. سازمان هاى بین المللى، كشورهایى كه در افغانستان حضور دارند و مدعى بازسازى افغانستان هستند، اینها چه مى كنند؟ مسئولیت اینها به نظر من بیشتر از دولت ایران است كه دارد این خانواده ها را اخراج مى كند. به عقیده من باید برنامه مشتركى بین یونیسف، ناتو، كمیساریاىعالى پناهندگان، سازمان ملل، كشورهاى حاضر درافغانستان ، خود ایران و افغانستان وجود داشته باشد تا چاره جویى كنند براى مسكن، بهداشت و آموزش و سایر مسائل این بچه ها.»

 

در فاصله اى كه دولت ایران شروع به اخراج افغان ها كرده، بسیارى از كوشندگان حقوق بشرى، فرهنگى و اجتماعى سیاسى ایران به این كار اعتراض كرده اند و آن را غیراخلاقى و غیر انسانى خوانده اند. مدافعان حقوق كودك بطور ویژه چه كرده‌اند؟

 

مجید بیخیله ضمن اشاره به فعالیتهای نهادهای غیردولتی مذکر می‌شود: «ان جی او»ها دارند كار قشنگى مى‌كنند. متنى دارند مى‌نویسند از طرف بچه ها كه ما می‌خواهیم درس بخوانیم. ما می‌خواهیم دكتر برویم. ما می‌خواهیم بازى كنیم. ما مثل بچه‌هاى شما مى‌خواهیم سركلاس برویم. ما نمى‌خواهیم درخیابان دستگیرشویم. این متن را نوشته‌اند و دارند به بچه هاى افغان می‌دهند امضاء كنند. قرار شده وقتى امضاها به یك حدى رسید، آن را به سازمان ملل ارائه كنند.»

 

مهیندخت مصباح

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:37 توسط حامد پور .قائم مقامی |

طرح آزادسازی ماهواره در مجلس شورای اسلامی

خبرگزار ی "مهر" به نقل از عماد افروغ، رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی نوشت که طرح آزادسازی ماهواره در کمیسیون فرهنگی مجلس به تصویب رسیده است. به گفته‌ی افروغ این طرح در روزهای آینده در صحن علنی مجلس مطرح می‌شود.

افروغ با تأکید بر استفاده‌ی "مدیریت شده" از ماهواره به تجربه‌ی کشورهایی مانند مالزی در کنترل برنامه‌های ماهواره‌ای اشاره کرده و گفته‌است، برنامه‌های ماهواره‌ای می‌بایست " پس از رد شدن از فیلترهای لازم در اختیار عموم قرار گیرند."

 

سالهاست که بخشی از سیاستمداران در ایران با پدیده‌ای به نام ماهواره به بهانه‌ی مبارزه با آنچه در ایران "تهاجم فرهنگی" خوانده می‌شود، مخالفت می‌کنند. اختصاص بودجه‌ی ۷۵ میلیون دلاری کنگره‌ی آمریکا در سال ۲۰۰۶ به برنامه‌هایی در راستای "حمایت از دموکراسی" در ایران و ترس از براندازی " نرم"  بر مبارزه‌ی حکومت با ماهواره و برنامه‌های ماهواره‌ای دامن زد. در پی آن نیروی انتظامی در سال‌های گذشته به شدت با دارندگان و فروشندگان آنتن‌های ماهواره‌ای برخورد کرده است. اما گویا این تدابیر بر استقبال مردم از برنامه‌های ماهواره‌ای تأثیر منفی نگذاشته است.

 

ماجرا از مجلس چهارم آغاز شد. در مجلس چهارم که اکثریت نمایندگان آن را محافظه‌کاران تشکیل می‌دادند و ریاست آن را علی اکبر ناطق نوری بر عهده داشت، طرحی به مجلس ارائه شد که استفاده از برنامه‌های ماهواره‌ای را به کلی ممنوع می‌کرد. طرح به تصویب رسید. این قانون برای استفاده‌کنندگان از برنامه‌های ماهواره‌ای و فروشندگان تجهییزات مربوطه مجازات‌های نقدی و حتی مجازات زندان را در نظر گرفته بود.

این قانون اما عملآً اجرا نشد.

 

در مجلس ششم نیروهای اصلاح‌طلب با پیروزی در انتخابات مجلس دوباره به سراغ بحث ماهواره رفتند. طرح استفاده‌ی کنترل شده‌ از ماهواره اگر چه در مجلس به تصویب رسید ولی شورای نگهبان با آن مخالفت کرد.

این روند ادامه داشت تا نوبت به مجلس کنونی رسید.

 

به نظر می‌رسد که با گسترش روز افزون استقبال مردم از برنامه‌های ماهواره‌ای، حکومت در مبارزه با این رسانه عملاً شکست خورده است. طرح آزادسازی ماهواره نشان می‌دهد که گویا سیاستمداران راه دیگری را در پیش گرفته و با آزادسازی کنترل شده‌ی برنامه‌های ماهواره‌ای تلاش می‌کنند تا از تأثیرات روز افزون این رسانه بر مردم جلوگیری کنند.   

                                                                                                   الف.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:33 توسط حامد پور .قائم مقامی |

شلوار مظلوم تو، شعری از نازلی احساس

« نازلی احساس» یکی از ماهاست، یکی از میلیونها ایرانی که با احساس اش شعر می گوید، با احساس اش نظر می دهد و با احساس اش قضاوت می کند. نام دیگرش « معصومه مستشار» است.

او از 18 تا 38 سالگی نام معصومه مستشار را به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرد و « نازلی احساس» نام مستعارتر اوست. « نازلی» دنیا را با زیبایی و از سولاخ عدالت و رنج می بیند. در استعاره های شاعرانه او شلوار، دامن، پرچم و پر معانی ویژه ای دارند. او شعر را پرچمی می داند که باید بلند کرد و کش رفت و پولش را نداد، چون پرچم سرزمین من است. در خانه اش هزار پرچم را می توانی ببینی که هر کدام نشانه غربتی و کش رفتنی است.

نازلی، سالها قبل یک هوادار ساده یک گروه چپ و آرمانگرا بود، یک چریک سابق، اما امروز می گوید « احساس می کنم دیگر نمی توانم احساس های خودم را پنهان کنم. من دیگر نمی توانم نازلی نباشم، معصومه مردنی است، نازلی را بخاطر بسپار. همانطور که پرواز را بخاطر سپردی، چون به قول فروغ فرخزاد پرنده مردنی بود.»

این هفته شعری را می شنوید و می خوانید از نازلی احساس با نام « شلوار مظلوم تو» یا « در آستانه تجاوز حراست».

شلوار مظلوم تو

من درآمد کوچک احساسم را
با جیب کهنه شلوار مظلوم تو
تقسیم می کنم
در لحظه تجاوز معاون حراست دانشکده
در این سده

اخبار را نخوان، نترس
خیابان نعره می کشد، « قاره» می کند
در گویش کرمانی مادر من
و یا « شافتک» می کشد
از زبان پدر پیر شیرازی ام
که زیر تریلی جان سپرد، پرچم سرخ
در لحظه خیانت فرخ نگهدار
به یاد آر
ای جز جگر زده

تیمارستان قدرت گرفته است
زندان، عشق را مثل گل سرح، پر پر پر پر
عشق پر، نگاه پر، زمزمه پر
فقط کلاغ های سیاه، کلاغ پر
و کودکی و تجاوز

من از پس پشت عقب بان هوف فرانکفورت
با شوش ترین خیابان های شهر حرف می زنم
لب های من با گوش های تو حرف می زند
با تو که جوادیه ترین جوادهایی
و مفت ترین مفت آبادها
گوگوش را به خاطر بسپار، بیاب
من یافتم
من یافت آباد را یافتم، یافتم، یافتم

همه همدیگر را بی صدا تف می کنند
تو مرا و من تو را
که زمانی عاشق ترین بودی، عاشق ترین بودم
و پس از ازدواج تو با نوشین
ای تف به روی تو

من اکنونم
و اکنون به تجاوزی در حراست افسوس می اندیشم
و می خواهم تفی به بزرگی دریاچه مازندران
به زلالی تف ترین تف ها
به صورتت بیندازم، ای متجاوز
خاک بر سرت! تو مثلا مردی؟
عوضی نامرد بی شعور

احساس من طلائی است
فقط همین
همین
این

نازلی احساس( معصومه مستشار)
اردی بهشت 86

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:34 توسط حامد پور .قائم مقامی |

کارزار یونیسف برای کمک به مادربزرگها، قهرمانان فراموش‌شده در مبارزه با ایدز

یونیسف، سازمان کمک به کودکان وابسته به سازمان ملل متحد، به قصد کمک به “قهرمانان فراموش‌شده – مادربزرگانی که با ایدز مبارزه می‌کنند“ از جمعه گذشته (۱۱ مه) کارزاری را آغاز کرده است.

ایدز و مادربزرگها

 

بیماری ایدز میلیونها کودک را در سراسر جهان بی‌سرپرست کرده است. در اغلب موارد تنها امید زندگی پسران و دختران کوچکی که پدر و مادر مبتلا به ایدز خود را از دست داده‌اند، مادربزرگهایشان هستند. در برخی مناطق جنوب افریقا بیش از ۶۰ درصد این کودکان بی‌سرپرست با مادربزرگهایشان زندگی می‌کنند. مادربزرگها اغلب زنانی هستند که فرزندشان بر اثر بیماری ایدز از بین رفته و اینک آنها هستند که به تنهایی عهده‌دار سرپرستی نوه‌هایشان شده‌اند. این بدان معناست که آنها هر روز در تلاش جان به در بردن از نبردی مذبوحانه‌اند. یونیسف، سازمان کمک به کودکان وابسته به سازمان ملل متحد، به قصد کمک به این “قهرمانان فراموش‌شده – مادربزرگانی که با ایدز مبارزه می‌کنند“ از جمعه گذشته (۱۱ مه) کارزاری را آغاز کرده است.

 کودک یتیم ایدزی در آفریقای جنوبیBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  کودک یتیم ایدزی در آفریقای جنوبی

 

ابعاد فاجعه ایدز

 

بیش از ۱۵ میلیون کودک بی‌سرپرست در جهان وجود دارند که پدر و مادرشان بر اثر ابتلا به بیماری ایدز مرده‌اند. تعداد این کودکان بی‌سرپرست بیشتر از تعداد همه کودکانی است که در آلمان زندگی می‌کنند.

 

دیتریش گارلیشز، مدیر عامل سازمان یونیسف در آلمان است. گارلیشز می‌داند که از بين رفتن پدران و مادران این همه کودک و بی‌سرپرست ماندنشان پیامدهایی عظیم برای جامعه‌های بشری دارد.

 

گارلیشز می‌گوید: “در بسیاری از كشورها نسل میانی نابود شده است و حالا موضوع این است که نسل نوه‌ها چطور تربیت و بزرگ بشود، آن هم در کشورهایی که در بسیاری از آنها شبکه و نظام حمایتی اجتماعی وجود ندارد و نهادها و موسسه‌هایی هم نیستند که به این بچه‌ها رسیدگی کنند. در اصل فقط پدربزرگها و مادربزرگها برای کمک می‌مانند و در نهایت در اغلب موارد مادربزرگها هستند که باید به این بچه‌ها برسند.“

 کودک مبتلا به ایدز در بمبئیBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  کودک مبتلا به ایدز در بمبئی

 

لزوم پشتیبانی از نسل پدربزرگها و مادربزرگها

 

تنها هنگامی که از نسل پدربزرگها و مادربزرگها، و بخصوص مادربزرگها، پشتیبانی شود است که می‌توان جلوگیری کرد از اینکه نوه‌ها تبدیل به نسلی تنها، مایوس و سردرگم شوند.

 

استر هاشینتو نمونه‌ای است از مادربزرگانی که در اينجا از آنها سخن مى‌گوييم. استر هاشینتو  در روستایی در کشور افریقایی زامبیا زندگی می‌کند. شش تن از هشت فرزند او مبتلا به بیماری ایدز بودند و بر اثر این بیماری درگذشتند. از اين شش فرزند ۱۱ بچه بجای مانده‌اند. هم اکنون نوه‌های استر زیر نظر او بزرگ می‌شوند. چند تن از این نوه‌ها برخوردار از این خوشبختی‌اند که بتوانند هر روز چند ساعت به مدرسه بروند و درس بخوانند. اما تنها ساعتهای کلاس درس نیست که وقت آنها را پر می‌کند، بلکه آنها باید هر روز چند ساعت هم در مزرعه کار کنند و به مادربزرگشان در انجام کارهای خانه يارى دهند.

 

استر هاشینتو می‌گوید: “شش سال پیش به کمک سازمان یونیسف در ده ما جلساتی تشکیل شد و گروهی که در ده ما فعالیت می‌کرد با نماینده‌های یونیسف فکر و ذکر کردند تا ببینند که چه مشکلهایی وجود دارد و چطور باید از پس این مشکلها برآمد. من به آنها گفتم: اول باید ببینیم که چند بچه یتیم در اینجا وجود دارد و باید راهی پیدا کنيم تا به این بچه‌ها کمک کنیم. این جلسات باعث شدند که حرکتی شروع بشود. بعد حرکتی که از دو تا ده شروع شده بود به ۲۰ تا ده دیگر هم کشیده شد.“

 

استر می‌گوید که کودکان بیش از هر چیز به غذا، دارو و سقفی بالای سر و نیز آموزش نیاز دارند.  آرزوی استر هاشینتو برای نوه‌های خودش و کودکان دیگری که در روستایش زندگی می‌کنند این است که همه آنها بهره‌مند از آموزش  شوند، به مدرسه بروند، فنی بیاموزند، یاد بگیرند چگونه در مزرعه با روشهای مدرنی کار کنند که باعث افزایش تولید محصول شود. یاد بگیرند که چیزی را تولید کنند كه با آن بتوان چرخ زندگی‌ را چرخاند.“

 مبتلا به ایدز، آفریقای جنوبیBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  مبتلا به ایدز، آفریقای جنوبی

میلیونها کودک بی‌سرپرست هستند كه نمی‌توانند به مدرسه بروند، چون پول لازم را برای پرداختن شهریه مدرسه، لباس، بلیط اتوبوس، دفترچه، مداد و کتاب ندارند. در بسیاری موارد کودکان و بزرگسالانی که خویشاوندانشان به ایدز مبتلا شده یا بر اثر ایدز مرده‌اند منزوی و مورد تبعیض‌‌اند. مادربزرگهایی که سرپرستی نوه‌هایشان را بر عهده دارند، در برابر مشکلهایی قرار می‌گیرند که به سختی می‌توانند بر آن چیره شوند، براى نمونه اکثر خانواده‌هایی که سرپرستی آن را مادربزرگها عهده‌دار هستند، از فقر و گرسنگی رنج می‌برند. در اين خانواده‌ها کودکان و خود مادربزرگها دچار سوء تغذیه هستند. خانه‌هایشان کلبه‌هایی کوچک و بدون پنجره‌اند. اکثر این خانواده‌ها مدام با خطر بیخانمان شدن روبرو هستند.

 

تعداد زیاد بچه‌هاى يتيم در هر خانواده بارى است كه بر دوش بسیاری از مادربزرگها سنگينى مى‌كند. برخى از آنها بايد از بیست کودک مراقبت کنند. در این موارد بخصوص کودکان زیر ۵ سال در معرض خطر مرگ‌اند.

 

بسیاری از اين كودكان HIV مثبت هستند و در نتیجه از آغاز زندگی خود نیاز به دارو دارند. اما تنها ده درصد کودکان HIV مثبت از داروی لازم استفاده می‌کنند.

 

 

پروژه‌های یونیسف

 

رئیس گروه کاری سازمان یونیسف در کلن، هایلکه زاکه، خود مادربزرگ است و با شگفتی و احترام بسیار از کار استر هاشینتو، مادربزرگ زامبیایی، حرف می‌زند. او بخصوص همه مادربزرگان را فرامی‌خواند که از مادربزرگانی که سرپرستی نوه‌های خود را بر عهده دارند، حمایت کنند.

یتیم‌خانه‌ای در مالاویBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  یتیم‌خانه‌ای در مالاوی 

زاکه می‌گوید: “سازمان یونیسف تا کنون پروژه‌های زیادی برای کمک به بچه‌های بی‌سرپرستی داشته که پدر و مادرشان را بخاطر بیماری ایدز از دست داده‌اند. من خودم پنج سال پیش در کشور افریقایی مالاوی بودم و در آنجا از نزدیک با پروژه‌های یونیسف در این زمینه سر و کار داشتم. به نظر من بهترین کاری که آدم می‌تواند برای این بچه‌ها بکند این است که مادربزرگهای آنها را تقویت کند. باید تا جایی که ممکن است کمک کرد تا این بچه‌ها در محیط خانواده بزرگ شوند.“

 

یونیسف آلمان از روز جمعه گذشته کارزاری را آغاز کرد که بخشی از کارزار جهانی یونیسف برای مبارزه با ایدز است. در این کارزار مردم فراخوانده شده‌اند تا با کمک مالی خود به امر آموزش کودکان بی‌سرپرست و خرید لباس و غذا براى آنان کمک کنند.

 

مادربزرگانی که نوه‌های یتیم خود را بزرگ می‌کنند، مرگ فرزندان خود را به چشم دیده‌اند. اما برای آنان وقت زیادی برای سوگواری و غصه خوردن نمی‌ماند. رسیدگی به نوه‌ها چنین فرصتی را به آنها نمی‌دهد.

 

هایده سیمونیس، مدیر اجرایی سازمان یونیسف در آلمان، بتازگی به کامبوج سفر کرده و در آنجا هم کودکان بی‌سرپرست بسیار زیادی را دیده است که پدر و مادر خود را بخاطر بیماری ایدز از دست داده‌اند و با مادربزرگهایشان زندگی می‌کنند.

 

سیمونیس می‌گوید: “اگر مادربزرگها نبودند، تعداد کودکانی که مبتلا به ایدز هستند یا بر اثر ایدز می‌میرند بسیار بیشتر از این می‌‌بود و تعداد کودکانی که به مدرسه نمی‌رفتند، کنار خیابانها بودند یا ازشان سوء استفاده جنسی می‌كنند هم بیشتر از این می‌شد. در کامبوج این مسئله‌ای اساسی است که به بچه‌های چهار، پنج، شش، هفت ساله تجاوز می‌کنند و از این طریق ویروس ایدز انتقال پیدا می‌کند.“

 

 

لزوم روشنگری

 

موضوع ایدز موضوعی است که هنوز هم جامعه‌هاى گوناگون راه پرداختن به آن را نمى‌شناسند يا مى‌بندند. در بسياري از كشورها تبعیض نسبت به انسانهای مبتلا به ایدز و دسته‌بندی کردن و به انزوا راندن آنان رايج است، نه تنها در افریقا یا آسیا، بلکه در کشورهای اروپای شرقی نیز.

 

در این باره دیتریش گارلیشز، مدیرعامل سازمان یونیسف در آلمان می‌گوید: “در ملداوی که حکومتی بسیار استبدادى دارد، دولت تصمیم گرفت که در مورد بیماری ایدز روشنگری كند و براى اين كار درسي را در مدارس به اين موضوع اختصاص بدهد. اما دولت و رییس جمهور این کشور نتوانستند این طرح را پیش ببرند. دولت مجبور شد پیشنهادش را پس بگیرد، چون مقاومت از طرف مردم و کلیسا چنان بالا بود که بالاخره نتوانستند درسی در باره ايدز و راههاي جلوگير از ابتلا به آن را در برنامه درسى مدارس وارد كنند.“

 

این تنها نمونه‌ای است از مجموعه مواردی که نشان می‌دهد چه دشواریهای بزرگی گریبانگیر کسانی است که در پی جلوگیری از شیوع بیماری ایدز هستند. اما با وجود همه اعداد و آمارهای مایوس‌کننده و منفی‌ای که در رابطه با بیماری ایدز وجود دارد، نشانه‌هايي مثبت هم در اين زمينه مي‌توان ديد.

 

گارلیشز می‌گوید: “کشورهایی هستند که در آنها تعداد کسانی که مبتلا به ایدز می‌شوند رو به کاهش است، از جمله زامبیا. تلاشهايى كه در برزیل انجام گرفته است، بسیار موفقیت‌آمیز بوده به طوری که در اين كشور تعداد کسانی که بر اثر ایدز می‌میرند، به نصف رسیده است. برزیل در زمینه مبارزه با ايدز سیاستی فعال را اتخاذ كرد. الان در برزیل میزان ابتلا به این بیماری از امریکا هم کمتر است، چیزی که بسیار توجه‌برانگیز است. و چندین کشور افریقایی هستند که در آنها تعداد كسانى كه ایدز گرفته‌اند، کاهش پیدا کرده است. اما متاسفانه هنوز هم اکثریت این کشورها تعداد بسیار زيادي بیمار مبتلا به ایدز دارند. چيزى كه بسیار مهم است اين است که به این کشورها فشار سیاسی آورده بشود تا به طور جدى با ايدز مقابله كنند. همچنين مهم است كه در باره این موضوع در پهنه عمومی بحث بشود تا بشود تغییری را بوجود آورد.“

 

کیواندخت قهاری (رادیو دویچه وله)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:15 توسط حامد پور .قائم مقامی |

رابطه شعر و اندیشه در ایران

این پرسش که تا چه میزانی سنت شعر کلاسیک بر اندیشه ایرانی سایه افکنده و چه بسا مانعی در برابر روشنگری شده، موضوع محوری مصاحبه‌ای است با مسعود کریمخانی (روزبهان) شاعر و نویسنده مقیم آلمان.

 اقبال شعر در ایران را می‌توان از زوایای گوناگونی نگریست. بسیاری از ما دوست داریم، کشورمان را کشور شعر و شاعران بنامیم؛ چیزی که با توجه به سابقه و سنت شعری‌مان، چندان هم از واقعیت دور نیست. اما از چند دهه پیش به این‌سو، تردید نسبت به شعر در جامعه‌ی ما، در میان خوانندگان و بخصوص در میان نخبگان ما افزایش محسوسی یافته است، تا حدی که دیگر می‌توان از بداقبالی شعر در ایران سخن گفت. با وجود این، کماکان مجموعه‌های شعر، آمار قابل‌توجهی از کتاب‌های منتشرشده را به خود اختصاص می‌دهند.

 

در همین رابطه، مسعود کریمخانی (روزبهان)، شاعر، نویسنده و منتقد ساکن آلمان، به پرسش‌های ما پاسخ داده است.

 

دویچه‌وله: روزبهان عزیز فکر نمی‌کنی در مملکت ما همه به مفهوم رایج و گسترده‌ی آن شاعر هستند و هر کسی بالاخره در زمانی در طول زندگی خودش شعری نوشته، و به این اعتبار کشور ما کشور شاعران است؟

 

مسعود کریمخانی (روزبهان): در طرح این سوال دو کلمه رایج و گسترده را به‌کار بردی. یعنی تعریف رایج و گسترده. به‌همان مقدار که این تعریف رایج و گسترده است، بنابراین به همان مقدار هم کسی که شعر می‌گوید، شعر او شامل تعریف می‌شود. اما مسئله این است که آیا ما هرچیزی را که شعر گفته می‌شود در معنای رایج، در معنای گسترده، به عبارت دیگر در معنای عام، بطور خاص هم شعر می‌شناسیم یا نه. من به این موضوع از منظر تاریخ هنر نگاه می‌کنم. به اعتقاد من شعر آن شعری‌ست که بتواند وارد تاریخ هنر بشود. به تعبیر دیگر در بازگشت به سوال‌ات،‌ غالبا کسانی در جامعه‌ی ما، یا همه‌ی مردم جامعه‌ی ما، در شعرهایشان ذکر مصیبت می‌کنند و حسب حال می‌نویسند. اما این حسب حال نوشتن و این ذکر مصیبت کردن وقتی وارد تاریخ هنر می‌شود که در تداوم تاریخ هنر شکل گرفته باشد و این احتیاج به شناخت دارد، و فکر می‌کنم با این تعبیر دیگر ما همه‌ی این شعرها را شعر نخواهیم گفت.

 

پس الان مشکلی که برای خواننده پیش می‌آید را چگونه می‌شود حل کرد؟ خواننده با موج وسیعی از کتابهای شعر مواجه است که شاید به‌نوعی بشود گفت تکلیف خودش را در میان این تولید انبوه شعری نمی‌داند.

 

خواننده اتفاقا خودش باید تکلیف خودش را روشن بکند. چون هر خواننده‌ای کتاب خودش را می‌خواند. یک خواننده‌ای سر وقت شعر نیما می‌رود مثلاً، یک خواننده‌ای سر وقت سپهری، یک خواننده‌ای هم می‌رود در سنت شعر کلاسیک به‌دنبال غزلهای کلاسیک. ما نمی‌توانیم امروز مطرح بکنیم چه خواننده‌ای چه کتابهایی را باید بخواند، یا خوانندگان چه کتابهایی را باید بخوانند. ولی ما می‌توانیم درباره‌ی ارزش شعرهای مختلف امروزی حرف بزنیم و آن‌هم از زاویه‌ی نگاه خودمان، وگرنه خب هرکسی ارزش خاص خودش را دارد.

 

حالا مسئله را از یک زاویه‌ دیگری نگاه کنیم: شعر در میان ما، یعنی در فرهنگ ما، پدیده‌ای سهل‌الوصول تلقی می‌شود و بسیاری افرادی که حتا نمی‌توانند چند سطر نثر پاکیزه بنویسند، این شهامت را به‌خرج می‌دهند که شعر منتشر کنند. دلیل این مسئله را به نظرت در چه چیزی باید جست‌وجو کرد؟

 

فکر می‌کنم علتش یا شاید یکی از علت‌هایش این باشد که ما نقد ادبی نداریم، فاقد نقد ادبی هستیم و نقد شعر. به تعبیر دیگر ما برای نوشتن یک انشا ابزارهایی داریم که روشن می‌کنیم که این انشا درست است یا نه، این جمله‌ها درست است یا نه. ولی وقتی که شاعر وارد حوزه‌ی شعر می‌شود، آن ابزار لازم برای نقد وجود ندارد، یا به‌عبارت دیگر اینهایی که کتابهایشان را منتشر می‌کنند تحت عنوان شعر، خودشان اطلاع از ابزارهای شعری ندارند و در نتیجه خیلی راحت کار خودشان را منتشر می‌کنند و وقتی خواننده هم اطلاع ندارد نسبت به این مسئله، او هم می‌پذیرد، می‌پذیرد که این شاعر است و این کتاب دارد و سنت داشتن کتاب هم که خب در جامعه‌ی ما سنت مقدسی‌ست؛ به محض اینکه کسی صاحب کتاب می‌شود اصلاً حرفش هم قابل پذیرش می‌شود.

فروغ فرخزادBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  فروغ فرخزاد

فکر نمی‌کنی حالا یکی از دلایلی که به شعر امروز خیلی با دیده‌ی تردید نگاه می‌شود درجامعه‌ی ما، بخصوص در میان نخبه‌های جامعه‌ی ما، همین تولیدات انبوه شعری باشد؟

 

نه! من این فکر را نمی‌کنم. آن نخبگانی که تردید می‌کنند به شعر ما،‌ فقط به شعرهای عوامانه‌ی ما نیست که تردید می‌کنند، بلکه به شعرهای برجسته‌ی ما هم، به شعرهای برجسته‌ی شاعران ما هم تردید می‌کنند. یعنی به روح شعر تردید می‌کنند. و من یک‌مقدار حقانیت را در این تردید می‌بینم. شاید به این دلیل که نخبگان فکری ما در نوشته به‌دنبال اندیشه هستند و شعر نمی‌تواند پاسخگوی لازم به این خواسته باشد. به تعبیر دیگر، ما می‌توانیم از دو منظر به جهان نگاه بکنیم، یکی از موضع فلسفه و یکی هم از موضع استتیک. اندیشه عمدتا از موضع فلسفه است، ولی ما بیشتر وقتی بخصوص وارد شعر می‌شویم،‌ از حوزه‌ی استتیک به جهان نگاه می‌کنیم و لاجرم از بیان تحلیلی جهان قاصر می‌مانیم.

 

اتفاقا به موضوع خیلی خوبی اشاره کردی. می‌خواستم به همین برسم. کلا از سه نوع شناخت صحبت می‌شود: ابتدا از شناخت تحلیلی، همان‌طور که خودت اشاره کردی، دوم شناخت بی‌واسطه یا دریافت ناگهانی و در نهایت چیزی که آن را شناخت از راه مکاشفه یا کشف و شهود می‌نامند. بالاخره شعر هنری آرکائیک و باستانی‌ست و به حوزه‌ی شناخت تحلیلی تعلق ندارد. حالا پرسش این است، تا چه حدی سنت عمیق شعری، یعنی شعر کلاسیک ما، در این حوزه نقش بازی می‌کند که حتا اهل منطق و فلسفه هم در ایران در مباحث خودشان به شعر متوسل می‌شوند و چه بسیار از اندیشه‌ی تحلیلی دور می‌شوند و به تمثیل می‌آویزند؟

 

در برابر این سوال به نظر من سوال عام‌تری قرار می‌گیرد، سوال بنیادی‌تر: و آن این است که آیا اساسا ما اندیشه‌ی فلسفی داشتیم که فلاسفه‌ی ما آن‌موقع بیایند در درون شعر اندیشه‌ی خودشان را مطرح بکنند یا نه؟ من روی این بخش تردید دارم.

 

حالا به همان مفهوم رایج کلمه، اندیشمندان امروز ما تا چه حدی زیر بار این شعر کلاسیک کمر خم کرده‌اند؟

 

به تصور من این سوال بدون پاسخ می‌ماند. ببینید، من سال ۱۳۵۵، یعنی چیزی حدود ۳۰ سال پیش از این،‌ پایان‌نامه‌ی خودم را نوشتم با عنوان «جامعه‌شناسی ادبیات فارسی، دوران مغول و تیموری». آنجا وقتی من می‌خواستم تاثیر مسایل اجتماعی را در شعر بخصوص مورد بررسی قرار بدهم، دستم باز بود. یعنی خیلی خوب می‌توانستم به‌فرض تاثیر حمله‌ی مغولها را را در شعر حافظ نشان بدهم یا در شعر سعدی و یا در شعر مولوی. اما وقتی می‌آمد به جهت عکس آن، یعنی تاثیر شعر حافظ و مولوی و سعدی را در حرکتهای اجتماعی، ناتوان می‌دیدم. یعنی نمی‌شد اندازه بگیری، چرا که تاثیر شعر و ادبیات در مسایل اجتماعی خیلی کند است و خیلی آرام، و قابل حس نیست. اما برعکس‌اش قابل حس است. بلافاصله به‌محض اینکه یک جنگی می‌شود شما می‌بینید تاثیرش روی شعر و ادبیات آشکار می‌شود. ولی اینکه حالا شعر جنگ چه تاثیری در روحیه‌ی اجتماعی دارد،‌ این به‌راحتی قابل توضیح نیست. این است که به اعتقاد من سوال شما بدون جواب می‌ماند. اما در یک کلیتی من فقط می‌خواهم بگویم این خاص شعر ما نیست، اندیشه‌ی ما اساسا این‌طور است، اندیشه‌ی ما تمثیلی‌ست و اساسا ما خود اندیشه را در آن مفهوم فلسفی قضیه زیر سوال برده‌ایم همیشه. شما محمد غزالی را وقتی می‌خوانید،‌ کل اندیشیدن را زیر سوال می‌برید. مولوی کل اندیشه را زیر سوال می‌برد. این رابطه‌ی شهودی داشتن با جهان، یعنی اینکه اندیشه را پس بزنی دیگر و خارج از اینکه «چگونه می‌اندیشیم» با جهان رابطه برقرار بکنیم.

 

حالا این مسئله‌ای را که به آن اشاره می‌کنی، به نظرت تا چه حدی می‌تواند جلوی روند روشنگری را در جامعه‌ی ما بگیرد، سد بکند؟

 

ببینید، من بعنوان شاعر خیلی دلم می‌خواهد، می‌خواهم بگویم آرزو دارم، این‌طوری بگویم که شعر ابزاری‌ست برای اندیشیدن، اما متاسفانه چنین نمی‌توانم بگویم. یعنی بین آرزوی من و واقعیت یک دره‌ی بزرگ ایجاد شده و هست. شعر ما هرگز نتوانسته به اندیشه‌ی ما کمک بکند، بلکه در مقابل اندیشه‌ی ما ایستاده. و این نه فقط شعر کلاسیک ما یا ادبیات کلاسیک ما، بلکه شعر امروز ما هم همین حالت را دارد، تا شاید حتا شعر خود نیما. شعر خود نیما هم گرچه محصول اندیشه است، اما شعر نیما اندیشه ارائه نمی‌کند. من نمی‌دانم، آیا شما موردی را می‌شناسید در تاریخ اندیشه‌ی ما که بگوییم فلان شعر فلان حرف را زد، بعد فلان فیلسوف یا فلان اندیشمند گرفت نشست این حرف را توضیح داد و بازش کرد و این سبب رشد فکر اجتماعی ما شد! من شخصا چنین نمونه‌ای را نمی‌شناسم.

 

من هم چنین نمونه‌ای را سراغ ندارم، اما شاید دلیلش همان چیزی باشد که خودت به آن اشاره کردی و آن‌هم این است که اندیشمند به آن مفهوم دقیق کلمه در مملکت ما وجود نداشته که کارش در واقع شناخت تحلیلی باشد. یعنی مثلا فرض بگیریم در عرصه‌ی حافظ‌‌شناسی، ما بیشتر با تصحیح متون حافظ سر و کار داشته‌ایم تا با تاویل حافظ.

 

دقیقا اینطور است!

 

حالا سوال آخرم را مطرح می‌کنم. به نظرت تحت چه شرایطی ممکن است زمانی برسد که شناخت تحلیلی در کشور ما که زیر بار سنگین سنت شعری به نظر من کمرش، اگر نگوییم شکسته، دست‌کم خم شده، بتواند جایگاه خودش را پیدا بکند تا شعر هم در جایگاه واقعی خودش قرار بگیرد؟

 

من فکر می‌کنم ما از ارجاع به سنت ناگزیریم، منتها در بازگشت به سنت دو نوع نگاه هست: یکی اینکه ما به سمت سنت می‌رویم تا هویت پیدا کنیم، یکی اینکه ما می‌رویم به سمت سنت تا تاریخ را بشناسیم. به تعبیر دیگر گاه از منظر تاریخ‌شناسی به سروقت سنت می‌رویم، گاه از موضع هویت‌طلبی. متاسفانه نگاه ما به سنت بیشتر از زوایه‌ی هویت‌طلبی ست. یعنی ما خودمان را فرزندان حافظ و مولوی می‌دانیم. و تا موقعی که خودمان را فرزندان حافظ و مولوی می‌دانیم، حاضر نمی‌شویم که سنت حافظ و مولوی را، سنت نیما را بشکنیم تا چیزی جدید پدید بیاوریم. اما اگر از موضع تاریخ‌شناسی به ‌سروقت اینها برویم، آن‌موقع بحث ما این خواهد بود که حافظ در کجا ایستاده، مولوی در کجا ایستاده، نیما در کجا ایستاده و ما اکنون در کجا ایستاده‌ایم و بدین طریق می‌توانیم به سنت، به‌منزله‌ی جای پا نگاه کنیم تا بتوانیم به یک مرحله‌ی دیگری برسیم. متاسفانه این گونه نقد، یعنی نقد از موضع تاریخ‌شناسی در جامعه‌ی ما اصلا وجود نداشته، هرگز وجود نداشته. خیلی کم پیش می‌آید که شما یک کتاب... می‌خواهم بگویم اصلا نیست که یک کتابی را شما ببینید، یک نقدی را ببینید که بگویید این شاعر این کار را در حوزه‌ی ادبیات انجام داد و این به دانش ادبی ما اضافه کرد، و بعد فلانی آمد این دانش ادبی را اضافه کرد. شما نمی‌توانید بگویید مثلا حافظ دانش ادبی خودش را از کجا آورد و بعد صائب چگونه به دانش ادبی خودش رسیده و چه چیزی را صائب اضافه کرد. یک چیزهای عام و کلی می‌دانیم. می‌آییم شعر حافظ و صائب بررسی می‌کنیم، زیبایی‌شناسی، شعر و اینها را بررسی می‌کنیم، اما اینکه اینها چه چیزی را خودشان اضافه کردند به این شعر، ما این را نمی‌دانیم. و به‌عبارت دیگر ما فاقد تاریخ هنر هستیم و اگر مسئله را گسترش‌اش بدهم، می‌خواهم بگویم که اساسا ما فاقد تاریخ هستیم، ما تاریخ نداریم. روشنفکر ما در صورتی می‌تواند در برخورد به شعر،‌ و شاعر ما در برخورد به جهان، یک نگاه جدیدی داشته باشد و ما را از این بن‌بست‌مان بیرون بکشاند که بروند به سمتی که تاریخ ما را کشف کنند. به عبارت دیگر، شاید بهتر باشد بگویم،‌ برای ما تاریخ بسازند. ما تا موقعی که تاریخ نداریم، جایی هم در تاریخ نداریم.

 

مصاحبه‌گر: بهنام باوندپور (رادیو دویچه وله)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:14 توسط حامد پور .قائم مقامی |

گزيده ای از آثار 'حضور ادبیات در نقاشی'

"حضور ادبیات در نقاشی" عنوان نمایشگاهی است که از تاریخ ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ در نگارخانه ممیز خانه هنرمندان ایران برپا شده است. این نمایشگاه تا ۲۷ اردیبهشت ادامه خواهد داشت.



علی ندايی



يعقوب عمامه پيچ



مهرداد ختايی



بهنام کامرانی



خسرو خسروی



نيما پتگر



ناصر محمدی



منصور طبيب زاده



رحمان ملکی احمدی





احمد خليلی فرد



Email to a friend
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:29 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آغاز شصتمين دوره جشنواره کن در فرانسه

شصتمين دوره جشنواره سينمايی کن، رسما از چهارشنبه 16 مه در جنوب فرانسه آغاز بکار می کند. ستارگانی چون جورج کلونی، برد پيت، جولیا رابرتز و مت ديمون از ميهمانان مشهور اين رويداد بزرگ سينمايی هستند.

همچنين کارگردانان مهم سينما همچون مارتين اسکورسيزی، کوئنتين تارانتینو و مايکال مور قرار است در اين جشنواره حضور پیدا کنند.



کن آماده مهمترين جشنواره سينمایی جهان می شود.



در مجموع 22 فيلم در بخش مسابقه شرکت داده شده اند.



استيون فريزر، کارگردان بريتانيايی فيلم ملکه ریاست هيئت داوران را برعهده دارد.



فيلمهایی که در بخش مسابقه به نمايش در می آيند نامزد دريافت نخل طلا، جايزه اصلی جشنواره هستند.



مرجان ساتراپی، نويسنده ايرانی مقيم فرانسه، با فيلمی با عنوان پرسپولیس که بر اساس داستان مصور نوشته خودش ساخته شده در اين جشنواره حضور دارد.



نخستين دوره جشنواره فيلم کن در سپتامبر 1939 برگزار شد، اما پس از آن تا پايان جنگ جهانی دوم برگزاری مجدد اين جشنواره متوقف ماند.



این جشنواره در سایه تدابير شديد امنيتی برگزار می شود.



کارگران فرش قرمز را پهن می کنند.



جود لا، بازيگر بريتانيايی، (چپ) نورا جونز، خواننده - بازيگر آمريکايی و وانگ کار وای، کارگردان چينی از جمله مهمانان اين جشنواره اند.


Email to a friend
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:25 توسط حامد پور .قائم مقامی |

"آب یعنی زندگی"!

فیلم مستند "چوب حراج جهان زده شده" به پی‌آمدهای روند جهانی شدن می‌پردازد. کارگردان این مستند، فلوریان اوپیتز نشان می‌دهد که پیاده کردن سیاست لیبرالیزم نو‌، جامعه را از احساس همبستگی و همدلی با دیگران تهی می‌سازد. این فیلم که اواسط ماه مه امسال (۲۰۰۷) اکران جهانی دارد، تا به حال در ۹ جشنواره‌ی بین‌المللی و ملی به نمایش در آمده و تحسین صاحب نظران را برانگیخته ‌است.

چرا نباید به این مرد جذاب که با نگاهی گیج و مهربان به دوربین چشم دوخته و لبخندی محجوب بر لب دارد، اعتماد کرد؟ به قیافه اش، با آن پوست آفتاب سوخته و ریش بزی پیرایه شده، اصلاً نمی توان ایراد گرفت. نظراتش نیز که با انگلیسی‌ای فصیح و لهجه‌ی آکسفوردی تمیز بیان می‌شوند، بسیار متین و انسان‌دوستانه‌اند. مثلاً در این پاسخ: "بانک جهانی چه کار می‌کند؟ معلوم است: به فقرا یاری می‌رساند تا زندگی بهتری برای خود بسازند!"

این مرد شانتایانان دوارایان (Shantayanan Devarajan)، رئیس بخش اقتصادی بانک جهانی در منطقه آسیای جنوبی است و پس از گفتن این جمله با نگاه "عاقل اندر سفیه"‌ بدون حرف و بدون پلک زدن، مدتی به تماشاگر چشم می‌دوزد. تمام کادرمدیوم شات این سکانس با بالاتنه‌ی آقای اقتصاددان پر شده است؛ انگار دوربین می‌خواهد مجسمه‌ی نیم‌تنه‌ی او را که لابد زمانی پس از مرگش برای "قدردانی از فعالیت‌های او در راه بهتر کردن شرایط فقرا" در یکی از تالارهای ساختمان بانک جهانی به نمایش گذاشته می‌شود، همین امروز جاودانه کند. این آقای رئیس دو بار دیگر هم در فیلم مستند "چوب حراج جهان زده شده" ، ساخته‌ی کارگردان بنام آلمانی، فلوریان اوپیتز  ظاهر می‌شود و با گیرایی چهره و لفظ می‌کوشد، اعتماد همگانی و همچنین تماشاگر را جلب کند. او موافق ضوابط اقتصاد لیبرالیسم نو، می‌کوشد ثابت کند که  "خصوصی کردن" همه چیز، تنها راه نجات جهان است. درست آن کسانی که او به عنوان کارمند متخصص بانک جهانی برای بهتر شدن زندگی‌شان طرح‌های عریض و طویل اقتصادی می‌ریزد و پیاده می‌کند، بیشتر از دیگرانی که از دور دستی بر آتش دارند، در مورد مقاصد بشردوستانه‌ی او شک می‌کنند. در ابتدای فیلم، تماشاگر مشکوک هم بین این دو جبهه سرگردان می‌ماند و نمی‌داند کدام استدلال را باور کند. این تردید که فلوریان اوپیتز در مستند خود "چوب حراج جهان زده شده" آگاهانه به تماشاچی منتقل می‌کند، پایه‌ای است که کارگردان، ساختمان فیلمش را بر آن بنا نهاده است: او ابتدا به رو کردن اسناد و مدارک نمی‌پردازد، بلکه به پرسش‌هایی امکان طرح می‌دهد که در باره‌ی موضوع فیلم، یعنی پی‌آمدهای "خصوصی کردن" در روند جهانی شدن مطرح می‌شوند.

 

متخصص مخالف

در ابتدای فیلم که در اواسط ماه مه اکران جهانی دارد، جوزف شتیگلیتز ( (Joseph Stiglitz، برنده‌ی جایزه نوبل در رشته‌ی علم اقتصاد به سخن می‌آید که خود سال‌ها به عنوان مشاور ارشد رئیس بانک جهانی به کار مشغول بود و از آن جا که انتقادهایش به سیاست های این بانک به جایی نرسید، تغییر جبهه داد و به صف مخالفان روند جهانی شدن پیوست. اوپیتز با او در یک تاکسی که تمام مدت در محله‌های پرجمعیت شهر می‌گردد، گفتگو کرده است تا بر رابطه‌ی این متخصص متعهد شده با مردم تأکید کند. (مصاحبه با آقای اقتصاددان، دوارایان، برعکس در فضایی خالی و بسته  و به تنهایی صورت گرفته است). شتیگلیتز پس از آن که سیاست اقتصادی بانک جهانی را با رهبری مدرن جنگی مقایسه می‌کند و می‌گوید که در هر دوی این بخش‌ها "انسان" عاملی است که حذف شده، اضافه می‌کند: «... در عرصه‌ی اقتصاد هم همین اتفاق می‌افتد. از انسان‌هایی که پشت آمار و ارقام هستند، حرف زده نمی‌شود. آن‌ها تنها از عدد و رقم گفتگو می‌کنند. به این ترتیب این روند "غیر انسانی" می‌شود.»

 

انسان، محور جهان

در فیلم مستند "چوب حراج جهان زده شده" برعکس، همه چیز بر محور انسان و زندگی روزمره‌ی او که در اثر پیاده کردن سیاست‌های اقتصادی لیبرالیسم نو به نابودی کشیده شده، می‌چرخد. اوپیتز برای ساختن این فیلم که چهار سال به طول انجامیده، به چهار قاره‌ی جهان سفر کرده است و زندگی یک لوکوموتیوران انگلیسی، یک مادر فیلیپینی، یک اکتیویست از آفریقای جنوبی و یک مادر شصت ساله‌ی اهل بولیوی را در فیلم خود به تصویر کشیده است. تماشاگر با دنبال کردن این چهار سرنوشت که مثل چهار رشته‌ی روایتی در فیلم به هم بافته شده اند، شاهد تاثیرات فاجعه بار روند "خصوصی شدن" بر زندگی خصوصی این انسان ها است. ویژگی مهم این مستند در انتخاب افرادی است که هرچند  "قربانی" این روند محسوب می‌شوند، ولی به این وضعیت تن در نداده اند و در صدد مبارزه با آن برآمده‌اند. نمایش چگونگی مقاومت آن‌ها که در متنی پرکشش و هیجان‌انگیز تصویر می‌شود، خط سرخی است که فیلم دنبال می‌کند. اوپیتز پس از مقدمه‌چینی که در آن شخصیت هایش را معرفی می‌کند، به پی‌آمدهای "خصوصی کردن" زندگی روزمره مردم می‌پردازد.

 

چریک های برق کار

نفر اولی که ما را به این سفر کاشفانه راهبری می کند، بنگانی (Bongani)  است.  این کارگر ۳۲ ساله عضو گروهی است که خود را "چریک های برق کار" می نامد. حوزه فعالیت این تیم در "پایین شهر" سووتو در آفریقای جنوبی قرار دارد که در واقع "حلبی آباد"ی بیش نیست. وقتی اداره برق، برق کلبه ای را به دلیل عدم پرداخت قبض ماهانه قطع می‌کند، بنگانی و همکارانشان سر محل حاضر می شوند و سیم برق را دوباره وصل می کنند. اوپیتز بدون آن که خود به تفسیر و توضیح بپردازد، روشن می سازد که علت عدم توانایی پرداخت پول برق، "خصوصی کردن" شبکه‌ی برق کشور است. چون دولت آن را به کنسرن بزرگ آمریکایی  (ESKOM) فروخته و این شرکت برای کسب سود و درآمد بیشتر، بهای برق را به چهار برابر قیمت قبلی اش افزایش داده است.

 بنگانی (سمت چپ) در حال نظارت بر جریان وصل برق در حلبی آباد سووتوBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:   بنگانی (سمت چپ) در حال نظارت بر جریان وصل برق در حلبی آباد سووتو

دوربین اوپیتز، بنگانی را که به خاطر این فعالیت‌ها بارها دستگیر و زندانی شده، فقط هنگام انجام "اقدامات غیرقانونی‌اش" همراهی نمی‌کند، بلکه او را در کلبه محقر خود، در کنار تنها فرزند و همسرش که همیشه نگران جان بنگانی است، نیز نشان می‌دهد. این تردد بر سایه ـ روشن‌های روابط عاطفی بین این زوج جوان، تماشاگر را با وجه انسانی او هم آشنا می‌کند. به همین خاطر، وقتی در پایان فیلم جمله‌ی باورنکردنی زیر را می‌خواند، به شدت یکه می‌خورد: "بنگانی چهار ماه پس از اتمام فیلم برداری به دلیل نامعلومی ناگهان فوت می‌کند."

اوپیتز مستند خود را به این "چریک برق‌کار" تقدیم کرده است.  

 

آب خوردن ممنوع!

نمونه‌ی شگفت‌آور دیگری که در فیلم "چوب حراج جهان زده شده" مطرح می‌شود، در آن سوی کره زمین، در بولیوی اتفاق افتاده است. دولت فاسد این کشور در سال ۲۰۰۰ در اثر فشار بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، شبکه‌ی آب سومین شهر بزرگ این سرزمین را به نام کوچابامباس  (Cochabambas)"خصوصی" می کند. پس از آن بخشنامه‌ای به مرحله اجرا در می‌آید که برداشت آب از رودخانه، دریاچه و جوی را ممنوع می‌سازد. موافق این تصمیم، اجازه‌ی استفاده از آب باران هم به اهالی کوچابامباس داده نمی‌شود. دولت حتی حاضر نیست نام شرکتی که شبکه آب را به آن فروخته، فاش کند. پس از تحقیقات بسیار، کاشف به عمل می آید که کنسرن آمریکایی بشتل (Bechtel) که سرمایه اش سر به میلیاردها دلار می گذارد، شبکه‌ی آب کوچابامباس را خریده است. در این قرارداد دولت بولیوی تضمین کرده است که طرف آمریکایی‌اش، سالانه ۱۶ درصد سود خالص ببرد.

اوپیتز در این برش از فیلم به گفته‌ی مصاحبه کنندگان و مردم عادی بسنده نمی‌کند و در پی مدرک و دلیل به سراغ نماینده‌ی اتحادیه‌های کارگری بولیوی، اسکار اولیورا  (Oscar Olivera) می رود و اسنادی که در این رابطه وجود دارند، رو می‌کند.

گفته‌های اولیورا جا به جا با نشان دادن صحنه‌های اعتراضات و تظاهرات مردم قطع می‌شوند. اوپیتز برای مستند کردن این  نبرد خونین و نابرابر که به "جنگ آب" معروف است و حداقل هفت قربانی به جا گذاشته، از فیلم های خبری، گزارشات تلویزیونی و  بریده‌ی روزنامه‌های آن دوره سود جسته است.

 

روزا دو تورپو،  در حال اعتراض به سربازان مسلح بولیویاییBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  روزا دو تورپو، در حال اعتراض به سربازان مسلح بولیویایی

خصوصی کردن آب ممنوع!

یکی از مؤثرترین صحنه‌های فیلم "چوب حراج جهان زده شده" گفتگوی کارگردان با  روزا دو تورپو Rosa de Turpo مادر ۶۰ ساله‌ای است که با داشتن پنج فرزند در این اعتراضات خطرناک شرکت کرد و به سمبل مقاومت مردم بولیوی در "جنگ آب" تبدیل شد. رسانه‌های جهان عکس او را  که در یک لحظه‌ی تعیین کننده به تنهایی به میان ده ها سرباز تا دندان مسلح و آماده‌ی شلیک رفت تا آنان را از کشتن هم وطنانشان باز دارد، به سراسر دنیا مخابره کردند. وقتی اوپیتز با دوربینش به سراغ او می‌رود، روزا جلوی کلبه‌ی محقرش مشغول پاک کردن لوبیاست. در پاسخ به اوپیتز که از او می‌پرسد، چطور جرأت کرده جانش را به خطر بیاندازد، بدون این که به دوربین نگاه کند، می‌گوید: «آن ها همه‌ی کارخانه‌ها، شرکت‌های تلفن، راه آهن، شرکت‌های هواپیمایی و معادن طبیعی ما را خصوصی کردند. وقتی خواستند آب را هم خصوصی کنند، ما می‌بایست واکنش نشان می‌دادیم و مبارزه می‌کردیم. آب یعنی زندگی! آب را که نمی‌شود خصوصی کرد!"  

دوربین در این لحظه به آرامی از روزا خداحافظی می‌کند و بلافاصله روی نیم تنه‌ی رئیس بخش اقتصادی بانک جهانی در منطقه آسیای جنوبی زوم می‌شود. اوپیتز، این کارگردان ۳۴ ساله‌ی جسور که تا به حال ۱۳ فیلم مستند موفق ساخته است، آقای اقتصاددان را هم‌چنان با لبخندی محجوب نشان می دهد که در حال سخنرانی درباره‌ی مزایای "خصوصی کردن" جهان است: «مردم تهیدست سرانجام باید دریابند که خصوصی کردن منابع و خدمات به سود آن هاست»!

حالا پیدا کنید شخص مورد اعتماد خود را!

 

فهیمه فرسایی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:32 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آیا پدرها هم می‌ ‌توانند "مادر" خوبی باشند؟

آیا دوست دارید بچه دار شوید؟ اما اگر شغل خوبی داشته باشید که برایش کلی هم زحمت کشیده باشید‌، حاضرید بخاطر بچه دار شدن خانه نشین شوید، حتی برای مدتی کوتاه؟ ولی با این وقفه ممکن است دیگر هرگز شغل قبلی را بدست نیاورید، یا برای همیشه بیکار بمانید!

مشکل فقط قانون نیست

 

کشور آلمان به فکر اجرای قوانینی افتاده که به پدرها هم شانس ماندن در خانه و نگهداری از نوزاد و به مادرها امکان ادامه شغل شان را بدهد. آیا چنین تمهیدی را می‌پسندید؟

 

اینکه قوانین به‌نوعی تصویب بشوند که همیشه زنها بار اصلی نگهداری از فرزند را به دوش نکشند، در وهله‌ی اول به نظر خیلی ها مثبت می‌ ‌آید. اما اگر قضیه به همین راحتی بود، می‌ ‌شد امید داشت از همین فردا زنهای زیادی دست‌به‌کار بشوند، خانمهایی که اشتیاق بچه‌دارشدن یک طرف، و علاقه به شغل شان در بیرون از خانه طرف دیگر ذهنش را مشغول کرده است،  زنهایی که حاضر نیستند بخاطر بچه حاصل یک دوره‌ی از زندگی‌شان را از دست بدهند.

 

مشکل اینجاست که اگر قوانین هم عوض بشوند، اما خیلی چیزها به‌سادگی عوض نمی‌شوند.

 

 

 

سؤال از چند پدر و مادر ایرانی

 

آیا پدرها هم می‌ ‌توانند "مادر" خوبی باشند؟ این سؤال را از چند پدر و مادر ایرانی پرسیدیم.

 

پدر ۵۲ ساله، ساکن نیویورک، مهندس ساختمان، دارای یک پسر دبیرستانی:

«به نظر من نمی‌توانند، برای اینکه نقشی که عموما به عهده‌شان گذاشته شده از نظر بیولوژیکی در تاریخ تا حالا، حداقل بیشتر دفاعی و حمله‌ای بوده و بخش به اصطلاح امنیت‌دهنده در خانواده داشته‌اند. این نقش با نقش اینکه بچه‌ها را بخواهند رشد بدهند،‌ که نیازمند یکنوع نقش داخلی‌ست، نقش مادری‌ست، اساسا متفاوت است.»

 

این پدر استناد می‌ ‌کند به الگوهای ده میلیون ساله، و ادامه می‌دهد:

«حتا قبل از اینکه ما آدم هم بشویم، بشر امروزی بشویم، این الگوها قبل از ما وجود داشته.»

 

آیا جامعه‌ی مدرن قادر به تعدیل این نقش هست، یا اینکه انسان امروزی باید در این یک مورد در حد بشر اولیه خودش را به‌دست طبیعت بسپرد؟

 

«این نقش را من نمی‌گویم که تعدیل نمی‌توانید بکنید، تا حد زیادی حتا می‌توانیم جاهایی تغییرش هم بدهیم. ولی آن چیزی که من گفتم به طور طبیعی بود، یعنی اگر ما به طور طبیعی رهایش کنیم. حالا اگر ما بیاییم یک قانونی، یک جامعه‌ای بسازیم که قوانین طبیعی را تغییر دهند، نمی‌گویم حالا خوب یا بد است، خب خیلی چیزها می‌شود بوجود آورد و خیلی چیزهای را هم می‌شود به‌دست آورد، ولی نمی‌دانم که دقیقا چه چیزهایی هم تغییر می‌کند.»

 

 

با پدر دیگری تماس می‌‌گیریم. مهندس انفورماتیک است. خودش و همسرش در تهران شاغل‌اند. یک دختر دوساله دارند. پدر جوان می‌گوید:

«حتما نباید زن این وظیفه را به‌عهده بگیرد، ولی هیچوقت آقایون نمی‌توانند جای خانمها را بگیرند. و یکی از دلایلش توی بچه‌هایی که از سینه‌ی مادر شیر می‌خورند این است که بزرگترین اسلحه‌ی مادر، پستان مادر است...»

 

ولی اگر قرار باشد همه چیز را به شیرخوردن نوزاد از پستان مادر منوط کنیم، پس اگر مادری تنها برای زمانی محدود بتواند به نوزادش شیر بدهد یا اصلا این کار را نتواند بکند، آنوقت تکلیف چیست؟ این پدر تاکید می‌کند که آنوقت پدر و مادر می‌توانند در سرپرستی از نوزاد شریک باشند. ولی نه بطور مساوی. او فقط به این رضایت می‌ دهد:

«۴۰ درصد به ۶۰ درصد دیگر حداکثرش می‌تواند باشد که وزنه‌ی مادر بخاطر فیزیولوژی‌اش سنگین‌تر است، اگر بخواهد مساوی باشد، برای بچه کم می‌آید.»

 

 

از مادری که اتفاقا مدتی طولانی شیر داده نظرش را راجع به این "وزنه فیزیولوژیک" می‌پرسیم و اینکه آیا این دلیلی برای سهم بیشتر مادر در نگهداری بچه یا کم‌نیاوردن بچه هست؟ می‌ گوید:

«نه! من فکر می‌کنم شیردادن نمی‌تواند... صرف شیردادن باعث بشود که رابطه‌ی خیلی عمیق و خاصی بین مادر و بچه برقرار بشود. چرا باید یک مادر همیشه محروم بشود از پیشرفت شغلی، از تحصیل، از حضور در اجتماع، بخاطر اینکه بچه دارد!»

 

 

به‌سراغ پدربزرگی در تهران می‌رویم که بار اصلی تربیت سه فرزندش را بردوش داشته و همسرش همیشه بیرون از خانه کار می‌کرده. از او سوال می‌کنیم، آیا پدرها می‌توانند "مادر" خوبی باشند؟

«نه! می‌دانید چرا؟ اگر بخواهیم آمار بگیریم، خب برخی از مردها کاملا می‌توانند. ولی وقتی ما می‌خواهیم یک تحلیل آماری بکنیم، باید حداقل درصدی که می‌توانند این کار را بکنند بالا باشد.»

 

 

این پدربزرگ خودش را یک استثنا می‌ داند. او معتقد است که همه‌ی مردها اینطوری نیستند و روی آنها نمی‌شود حساب کرد:

«اولا به علت اینکه آن احساس مادری را به آن شکل ندارند. یکی هم اینکه بچه‌داری یک هنر است برای مادر، یعنی هنری‌ است که مادر دارد و پدر آن هنر را ندارد.»

 

 

آیا این هنر را مردها هم می‌توانند بیاموزند؟ یا اصلا می‌خواهند بیاموزند؟ پدر جوانی ساکن آلمان که یک دختر سه‌ساله دارد از تجربه‌ی شخصی‌اش می‌گوید:

«من فکر می‌کنم که پدرها نمی‌توانند مادر خوبی باشند، کما اینکه مادرها هم نمی‌توانند پدر خوبی باشند، بخاطر اینکه هرکدام نقش مشخصی را بازی می‌کنند. ولی اگر منظور بزرگ‌کردن بچه است، من فکر می‌کنم یک پدر هم می‌تواند بهمان اندازه از عهده‌ی بزرگ‌کردن بچه بربیاید. بخاطر اینکه کافی‌ست بچه شیر خشک بخورد و شیر مادر مثلا بهش نسازد. و یک پدر می‌تواند همان کاری را بکند که یک مادر می‌کند. تجربه‌ی خودم همین بوده. دختر ما از دو‌ماهگی مثلا بیشتر با من بوده تا مادرش و تا بحال هیچ مشکلی نداشتیم.»

 

از مادری که عاشقانه پسر ۶ساله‌اش را سرپرستی می‌کند، کارش را هم دوست دارد و برایش انتخاب این یا آن ساده نیست، از احساسش می‌‌پرسیم و اینکه آیا پدرها هم می‌توانند... ؟

آهی میکشد و می‌گوید:

«آره. اگر بخواهند، چرا که نه! من اصولا مخالف این نظریه هستم که می‌گوید زن و مرد ذاتا در مورد پرورش فرزند باهم فرق دارند. من فکر می‌کنم همه چیز تربیتی و اکتسابی‌ست و حتا یک مرد هم اگر از بچگی تربیت بشود که بتوانند یکسری مسئولیت‌ها را بپذیرد، حتما می‌تواند.»

 

 

این سؤال را از پدر خبرنگاری در لندن می‌پرسیم. خودش در خانه کار می‌کند و همسرش بیرون. پسرشان دانشگاه را تمام کرده. "آیا پدرها می‌توانند ...؟"

با صدای بلند می‌خندد و بالاخره جواب می‌ دهد:

 

«البته که می‌توانند، چرا که نه! الان زندگی مدرن یکجوری شده که دیگر درخیلی جاها فرقی بین مادر و پدر از لحاظ کارکردن و از لحاظ مسئولیت و اینها نیست. آنها هم می‌توانند خیلی مامانهای خوبی باشند. البته این صحبت من مربوط به بعد از سه‌سال اول تولد کودک است. در آن سه‌سال اول مطابق همه تحقیقات روانشناسی و پزشکی و غیره ثابت شده که مادر جایگزینی ندارد و باید تنها کسی باشد که سرپرستی اصلی را دارد و پدر نمی‌تواند همان کاری را که او می‌کند انجام بدهد.»

 

 

و مادری که از همان اولین ماه ها پس از بدنیا آوردن نوزادش باید کار را شروع می‌کرده، چون تنها سرپرست خانواده بوده، ابتدا مکث می‌ کند، بعد به ‌آرامی می‌ گوید:

«سوال سختی‌ست. می‌دانید چرا؟ برای اینکه ممکن است خیلی از باباها سعی بکنند اینجوری باشند، ولیکن تمام تفاوتهایی که باباها با مامانها دارند، چه بیولوژیکی، چه منتالی، چه از نظر کار و از نظر روابط و از نظر نوع رابطه‌ای که با دیگران برقرار می‌کنند، همان تفاوت را توی رابطه‌ای که با بچه‌شان برقرار می‌کنند به نظرم دارند.»

 

می پرسیم آیا این تفاوتها ذاتی‌ست یا می‌شود مردها را هم طوری تربیت کرد که مثل زنها از پس بچه‌داری بربیایند؟ مادر دوباره به فکر می‌ رود و سپس ادامه میدهد:

«اگر یک شرایط مساوی وجود داشته باشد و با یک دوره‌ای، نه با یک دوره‌ی مثلا کوتاه فکر کند با یکماه، دوماه یا دوسال این قضیه تامین می‌شود، می‌تواند این فرهنگ را جابیندازد که مثل یک مادر خوب پدرهم بتواند پهلوی بچه باشد. ولی خب باید خیلی در فرهنگ مرد نسبت به زندگی، نسبت به بچه‌، نسبت به روابطش با دیگران و نسبت به احساس مسئولیتش نسبت به این قضیه تغییر بوجود بیاید. این تغییرات اگر بوجود بیاید و جامعه کمک بکند که اینجوری بشود، با بوجودآوردن امکانات برای زن و آزادکردن مرد که او هم در شرایط زن قرار بگیرد، از نظر نگهداری بچه، به نظر من شاید بیست‌سال دیگر این بحثهایی که من و شما با همدیگر داریم موضوعیت نداشته باشد.»

 

 

تداوم بحث

 

روانشناسان کودک و محققان اجتماعی چه می‌گویند؟ علم براستی چه چیزی را ثابت کرده؟ تجربه چه را نشان داده؟ آیا پدران می‌توانند نقش سنتی مادر را برعهده بگیرند، یا بهشت همچنان زیرپای مادران باقی خواهد ماند. این سؤالات را پی‌می‌گیریم. شما هم می‌ توانید با نظراتتان ما را یاری کنید.

 

 

 

مریم انصاری ( رادیو دویچه وله)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:29 توسط حامد پور .قائم مقامی |

پیمان جدید یونسکو در حمایت از تنوع فرهنگی

پیمان جدید "حمایت و حفاظت از تنوع فرهنگی" حمایت دولت‌ها از فعالیت‌های فرهنگی را مشروع و ضروری می‌داند و مخالف آن است که این گونه فعالیت‌ها به تابعی از عرضه و تقاضا و سازوکارهای بازار آزاد بدل شوند. .

 

کمتر کشوری د رجهان است که در آن نظام یارانه وجود نداشته باشد و جامعه در تامین مایحتاج عمومی  و یا نیازهای آموزشی،  بهداشتی و ورزشی خود از کمک‌های مستقیم و غیرمستقیم دولت بی‌بهره باشد. در عرصه فرهنگ نیز قسماً وضع به همین گونه است. سینما، موسیقی ، تئاتر، کتابخانه‌ها، رقص،  اپرا و ... برای آن که بتوانند شکوفا و فراگیر باشند و دسترسی عمومی به آنها هم دشوار نباشد کم و بیش نیازمند ‌آنند که دولت با کمک‌های مالی و لجستیکی و رسانه‌ای خود یاری‌اشان کند.

 

حمایت دولت‌ها از تولیدات و فعالیت‌های فرهنگی و زمینه‌سازی برای دسترسی عموم به آنها تا چند سال پیش از بدیهیات به شمار می‌رفت و کمتر در مورد آن اما و اگری وجود داشت. اینک اما اقتصاد بازار و خصوصی‌سازی به شاخص اصلی تحولات در بسیاری از کشورهای جهان بدل شده است. روندهای جهانی‌شدن و الزامات ناشی از تبعیت از مقررات ِ نهادهایی مانند سازمان تجارت جهانی نیز، بیش از پیش سیاست‌های حمایتی دولت‌ها از اقتصاد بومی و نظام‌های یارانه‌ای را زیر علامت سؤال قرار داده است.

 

 اینک در نظم اقتصادی بین‌المللی و برای سرمایه‌گذاران خارجی دولت‌هایی مطلوب شمرده می‌شوند که تا حد ممکن کوچک و بی‌هزینه باشند و از خدمات اجتماعی‌ خود بکاهند. در سال‌های اخیر به سهمی که دولت از درآمدهای عمومی خود صرف گسترش و ارتقاء فرهنگ می‌کند نیز، برخورد مشابه‌ای در حال رایج‌شدن بوده است. برای مهار همین روند و برکنارداشتن فرهنگ از مکانیزم‌ها و سازوکارهای اقتصاد آزاد، یونسکو، سازمان علمی و فرهنگی وابسته به سازمان ملل، پیمانی را به تصویب کشورهای عضو رسانده که محور آن "حمایت و حفاظت  از تنوع فرهنگی" در گستره بین‌المللی است. این پیمان از مارس سال جاری به مورد اجرا گذاشته شده است.

 

حمایت نه تنها مجاز بلکه ضروری است

"پیمان حمایت و حفاظت از تنوع فرهنگی" ناظر بر مجاز و ضروربودن اقدامات دولت‌ها در حمایت از فعالیت‌های فرهنگی و ارتقاء و گسترش آنهاست، هر چند که چنین اقداماتی اینجا و آنجا مبانی اقتصاد بازار را نفی و تعلیق  کند. به عبارت دقیق‌تر، پیمان یونسکو حمایت دولت‌ها و کمک‌های یارانه‌ای مستقیم و موافقان پیمان جدید یونسکو: فرهنگ و هنر تولیداتی مانند یخچال و ناخن‌گیر نیستند که تابعی از مقررات بازار آزاد  بشوند Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  موافقان پیمان جدید یونسکو: فرهنگ و هنر تولیداتی مانند یخچال و ناخن‌گیر نیستند که تابعی از مقررات بازار آزاد بشوند غیرمستقیم آنها  از گسترش و ارتقاء هنرهای مختلف، تربیت ذوق و قریحه‌ی شهروندان در این عرصه‌ها و نیز پشتیبانی از گسترش کتابخانه‌ها و رسانه‌های عمومی را امری درست و واجب می‌داند.

 

یونسکو در برابر تاکیدی که بر حق دولت‌ها در موارد فوق می‌کند آنها را در عین حال موظف به رعایت و حفظ فرهنگ اقلیت‌ها و ساکنان بومی‌اشان می‌کند و خواهان تسهیل در دسترسی جامعه بین‌المللی به هنر و فرهنگ کشورهای در حال توسعه می‌شود. تحقق تنوع در عرصه‌ رسانه‌ای و عدم ایجاد انحصار در اطلاع‌رسانی نیز از دیگر محورهای پیمان یونسکو است.

 

به عقیده بسیاری از کارشناسان،  ضرورت " پیمان حفاظت و حمایت از تنوع فرهنگی" از آنجا ناشی می‌شود که فرهنگ به عنوان گستره‌ای حساس و مهم نباید به طور کامل به تابعی از قانون عرضه و تقاضای بازار آزاد بدل شود. به نظر این کارشناسان، تئاتر، موسیقی، فیلم و کتاب کالاهایی مانند کامپیوتر و ناخن‌گیر و یخچال نیستند، بلکه در وجه عمده یک سرمایه عمومی به شمار می‌روند. در فیلم و ادبیات و موسیقی جامعه در حال تماس و ارتباط‌گیری با خویشتن خویش است و از این رهگذر می‌تواند ارزش‌ها، اهداف و باورهای خود را پیوسته به بحث بگیرد، آنها را نقد کند و یا به حمایتشان بپردازد.

 

سانسور و محدودیت ممنوع

پیمان یادشده به این درک و برداشت قوت و مشروعیت می‌بخشد و به دولت‌ها اختیار می‌دهد که از این پس نیز در بخش فرهنگ جنبه حمایتی رویکرد خود را حفظ کنند و  برای مثال، در حمایت مالی از تولیدات فرهنگی بومی با دست باز عمل کنند. چنین اقدامات حمایتی از سوی دولت‌ها البته به هیچوجه آنها رامجاز نمی‌کند که در عرصه ‌های فرهنگی و هنری سیاست‌های ایدئولوژیک ، گزینشی و معطوف به سانسور و محدودسازی پیشه کنند.

 

" پیمان حفاظت و حمایت از تنوع فرهنگی" به هنگام تصویب البته مخالفانی هم داشت. آمریکا و اسراییل از جمله این مخالفان بودند. استدلالپیمان جدید یونسکو: کشورها باید به حمایت خود از تئاتر ، سینما ، موسیقی ، فعالیت کتابخانه‌ها و موزه‌ها و سایر فعالیت‌های فرهنگی ادامه دهند  Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  پیمان جدید یونسکو: کشورها باید به حمایت خود از تئاتر ، سینما ، موسیقی ، فعالیت کتابخانه‌ها و موزه‌ها و سایر فعالیت‌های فرهنگی ادامه دهند آنها این است که حمایت‌ از فرهنگ بومی، مانع  تبادل فرهنگی میان ملت‌ها می‌شود و به جای کمک به تنوع و تکثر فرهنگی، آن را تضعیف می‌کند. هم اتحادیه اروپا و هم کشورهای در حال توسعه اما، دیدگاه متفاوتی در این عرصه دارند. به باور آنها اگر در عرصه داخلی، حمایتی از فعالیت‌های و خلاقیت‌های فرهنگی وجود نداشته باشد، تولیدات و باززایی فرهنگ بومی به سختی با  واردات  آثار سینمایی و موسیقایی‌ای که در کشورهای پیشرفته‌تر به صورت انبوه و ارزان تولید می‌شوند قادر به رقابت خواهد بود. از نظر کشورهای یادشده توزیع گسترده و ارزان تولیدات صنایع فرهنگی شرکت‌ها و کشورهای قدرتمند خطری برای تنوع فرهنگی است.

 

به باور شماری از کارشناسان مسائل فرهنگی، مخالفت کشورهایی مثل آمریکا با " پیمان حفاظت و حمایت از تنوع فرهنگی" بیش از هر چیز جنبه اقتصادی دارد و کمتر معطوف به حفظ و اشاعه تنوع و چندگانگی فرهنگی است. ایالات متحده در گستره بین‌المللی یکی از بزرگترین صادرکنندگان کالاهای فرهنگی به شمار می‌رود و طبیعی است که حمایت هر کشوری از فعالیت‌ها و تولیدات فرهنگی داخلی  کم و بیش  محدودکننده توان رقابت صادرات فرهنگی آمریکایی باشد. از همین رو واشنگتن در مخالفت خود با پیمان یونسکو به آن قواعد و مقرراتی از سازمان تجارت جهانی استناد می‌کند که  حمایت دولت‌ها را  از تولیدات صنعتی و تجاری خود ممنوع کرده است.

 

ح

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:28 توسط حامد پور .قائم مقامی |

بتهوون در همه جای شهر بن حضور دارد

در بن سوغاتی‌هایی که به نوعی به بتهوون مربوط می‌شوند، بیشتراز دیگر سوغاتی‌ها طرفدار دارند. از ارج و احترامی که به بتهوون گذاشته می‌شود، آن هم بیشتر از طرف گردشگران چینی و ژاپنی، استفاد‌ه‌هایی هم برای اهالی بن به بار می‌آید.

جهانگرد‌ها از همه جای دنیا به بُن می‌آیند. یکی از هدف‌های آنان جستجوی نشانه‌هایی از بتهوون است. آنان می‌توانند در بن این هدف را به خوبی دنبال کنند، زیرا نشانه‌های حضور این موسیقی‌دان در تمام نقاط شهر پراکنده است. روی چتر‌ها، شیرینی‌ها، کمربند‌ها و غیره تصویر این فرزند مشهور شهر بن نمایان است. بتهوون در سال ۱۷۷۰ در شهر بن به دنیا آمد، در سال ۱۷۹۲ به شهر وین در اتریش مهاجرت کرد و در سال ۱۸۲۷ در آنجا درگذشت.

 

 

مجسمه‌ی یادبود، به عنوان سمبل شهر

 

مجسمه‌ی بتهوون در "میدان مونستر" (Münsterplatz) از سال ۱۸۴۵ سمبل شهر بن شده‌است. یکی از توریست‌های چینی از شانگهای به نام "سیانگو زونگ" (Xianguo Zhong) که جلوی مجسمه‌ی بتهوون عکس می‌گیرد، می‌گوید: « این عکس حتماً وارد آلبوم سفر من به آلمان خواهد شد.»

سالانه حدود پانصد هزار توریست و تاجر از شهر بن دیدن می‌کنند. بتهوون در کنار موزه‌های بزرگ شهر، مانند "تالار هنر کشور" (Bundeskunsthalle)، "موزه‌ی هنر" (Kunstmuseum) و "خانه‌ی تاریخ آلمان" (Haus der Geschichte)، یکی از مهمترین دیدنی‌های شهر است.  بسیاری از شرکت‌کنندگان کنگره‌ها در اوقات فراغت خود، به دنبال دیدن نشانه‌های این آهنگ‌ساز معروف هستند. رویداد‌هایی مانند "جشن سالانه‌ی  بتهوون" (Beethovenfest)، (۲۴ اوت تا ۲۳ سپتامبر۲۰۰۷) دوستداران موزیک را از همه جای دنیا به بن جذب می‌کند.مجسمه‌ی بتهوون در مرکز شهر بنBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  مجسمه‌ی بتهوون در مرکز شهر بن

 

 

تی‌شرت با تصویربتهوون

 

کارمندان دفتر توریستی بن می‌گویند سوغاتی‌های بتهوون نسبت به سوغاتی‌های دیگر بهتر به فروش می‌رسند. "سیانگو زونگ"، توریست چینی هم تصمیم به خرید یک تی‌شرت با تصویربتهوون گرفت. به نظر او کسی در چین از او سؤال نمی‌کند که این تصویر چه کسی روی تی‌شرت اوست. او می‌گوید: «در کشور چین هر بچه‌ای بتهوون را می‌شناسد، ما دردبستان داستانهایی در باره‌ی او می‌خوانیم.»

در حدود ۸۰۰ نوع مختلف از یادگاری‌های بتهوون درخانه‌‌ای که بتهوون در آن متولد شده وهم اکنون موزه‌ای در آنجا دایر شده‌است، وجود دارد. سالانه تقریباً صدهزار نفر به دیدن این موزه می‌آیند. این موزه، کانون نشانه‌های حضور بتهوون در شهر بن است. در اتاق‌های این خانه بیشترین آثار مربوط به این موزیسین مشهور جای گرفته‌است.خانه‌ی محل تولد بتهوونBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  خانه‌ی محل تولد بتهوون

 

 

لوازم تزئینی برای هر موقعیتی

 

کسانی که می‌خواهند از خانه‌ی تولد بتهوون یادگاری‌ای همراه ببرند، امکان انتخاب بزرگی دارند. دستمال کاغذی سفره، جاسیگاری، لیوان، نامه‌باز‌کن، جای نگهداری کارت‌های ویزیت و بشقاب‌های روی؛ در واقع برای هر موقعیتی یک سوغاتی وجود دارد. از تی‌شرت و کمربند گرفته تا کراوات و چتر و همچنین روی فنجان‌های قهوه و شکلاتهای "موتسارت"، تصویر این آهنگ‌ساز مشاهده ‌می‌شود.

 

 

گشت مجازی

 

مجسمه‌های گچی نیم‌تنه‌ی بتهوون در ۲۰ نوع مختلف در اندازه‌های بین ۵ تا ۵۵ سانتیمتر وجود دارد، که بخش ویژه‌ای را برای خود تشکیل داده‌است. ارزانترین آنها ۵ یورو، و گرانترین آنها هزار یورو قیمت دارد. با وجود تمامی این ایده‌های پر از فانتزی، بیشترین فروش را دیسک‌های موسیقی دارند. ولی خوب، این دیسک‌ها هم نباید زیاد معمولی باشند. یک کلکسیون دیسک بسیار جالب از کارهای او که از طرف همین موزه تهیه و تنظیم شده‌است، در آنجا عرضه می‌شود، که بلندی صدا و پخش آن درهنگام اجرا تغییر پیدا می‌کند، بطوری که شنونده کاهشِ اندک‌اندک شنوایی بتهوون را متوجه می‌شود. علاوه بر این دیسکی وجود دارد که به وسیله‌ی آن می‌توان در آخرین خانه‌ی محل زندگی بتهوون در بن گشت و گذارمجازی کرد.

 

رویا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:27 توسط حامد پور .قائم مقامی |

تصاویری از باغهای بهایی در حیفا و عکا



آرامگاه بهاء الله، بنیانگذار آیین بهایی، مقدس ترین مکان این دیانت در عکا واقع شده است. وی در دوران امپراطوری عثمانی تا آخر عمر در این شهر زندانی بود. عکا نزدیک شهر حیفا در شمال اسرائیل قرار دارد.



بهاء الله در دوران اقامتش در عکا مدتی را نیز در این ساختمان که به یک پاشا متعلق بوده، زندگی کرده است. مقبره بهاء الله کنار همین ساختمان بنا شده است.



در میان باغ های منظمی که اطراف مقبره بهاء الله احداث شده، این درخت عرعر در میانه راه توجه ما را به خود جلب کرد.



نمی شود به حیفا آمد و در دامنه کوه کرمل که خانه های شهر بر آن بنا شده اند رنگ سبز باغ های بهایی را ندید. بی شک این باغ ها یکی از جاذبه های جهانگردی اسرائیل است. اما برای بهاییان، "ارض اقدس" محل دفن باب، "مبشر امرالله" و عبدالبهاء فرزند و جانشین بهاء الله است.



بالا رفتن از این پله ها، بخشی از مناسکی است که پیروان آیین بهایی باید هنگام زیارت مرقد به جای آورند. حیفا به لحاظ اهمیت برای بهاییان، پس از عکا در جایگاه دوم قرار دارد.



حیفا بر دامنه کوه کرمل مشرف به دریای مدیترانه شکل گرفته و به گواهی بسیاری از ساکنان اسرائیل، سال هاست پیروان ادیان مختلف در آن همزیستی مسالمت آمیزی دارند.



سید علی محمد باب در زمان حیاتش "بشارت" ظهور قریب الوقوع دین تازه ای را داده بود اما متشرعان شیعه او را تکفیر کردند و به سال 1850 در تبریز و به دستور امیرکبیر اعدام شد. بقایای جسد او پس از پنجاه و نه سال به حیفا منتقل و در کوه کرمل به خاک سپرده شد.



در زیر این گنبد موقر و وزین، باب و عبدالبهاء، نزدیک هم و در اتاق هایی ساده و بدون تزئینات رایج دفن شده اند و پیروان آیین بهایی در سکوت بر فرش های ایرانی که روی زمین پهن شده می نشینند و به دعا مشغول می شوند.



امروزه، آیین بهایی به صورت شورایی و توسط تشکیلاتی به نام "بیت العدل اعظم" اداره می شود که مقرش در نزدیکی آرامگاه باب قرار دارد.



Email to a friend

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:39 توسط حامد پور .قائم مقامی |

تصاویری از حرم شریف



حرم شریف مهمترین محل مذهبی بیت المقدس است. دیوار غربی یا دیوار ندبه مهمترین مکان مذهبی دین یهود است. دلیل اهمیت این نقطه برای یهودیان این است که نخستین و دومین پرستشگاه آنها در دوران کهن در این محل قرار دارد. در این منطقه همچنین قبه الصخره قرار دارد که عکسش را می بینید. مسجد الاقصی نیز نزدیک همین محل است و بعد از مکه و مدینه، سومین مکان مقدس مسلمانان محسوب می شود. هرچند پلیس اسرائیل از این محل نگهبانی می کند ولی اداره امکان اسلامی آن به عهده مسلمانان است.



وضعیت این اماکن و نحوه کنترل بر آنها یکی از حساس ترین مسائل بحران خاورمیانه است. چند ماه پیش، آغاز حفاری توسط اسرائیل در باب المغاربه برای فراهم کردن مقدمات ساخت یک مسیر رفت آمد به حیاط حرم شریف، مسلمانان را در گوشه و کنار جهان خشمگین کرد. رهبران فلسطینی می گویند این کار بقایای آثار باستانی اسلامی را به خطر می اندازد و آن را بسیار تحریک آمیز می بینند. اسرائیل تاکید می کند کارهای ساختمانی خطری برای اماکن مقدس ایجاد نمی کند.



این عکس از داخل مسیر رفت آمدی که مقامات اسرائیلی می خواهند آن را جایگزین کنند گرفته شده است. پائین تصویر یهودیان در مقابل دیوار ندبه نیایش می کنند.



برخی از گروه های یهودی ایده تصرف کامل حرم شریف و بازسازی یک پرستشگاه یهودی را دنبال می کنند. اعضای این گروه در باغ باستانی جنوبی این محوطه می رقصند. باور عمومی یهودیان این است که تا زمان ظهور مسیح موعود، یهودیان نباید پا به حرم شریف بگذارند.



یائیر واکنین مردی که در وسط تصویر بوقی در دست دارد همراه یک طبل زن همیشه در اطراف حرم شریف است. او معتقد است جنجالی که بر سر بازسازی مسیر رفت و آمد پیش آمده نشانی از ظهور مسیح است. "در حالی که زمان رستگاری نزدیک می شود، توجه جهان به اورشلیم جلب شده و شهر به غلیان می آید.



6 فوریه 2007 مسلمانان به تجمعی صلح آمیز نزدیک باب المغاربه دست زدند. پلیس های اسرائیلی و تظاهرکنندگان فلسطینی به رقص شکم یک یهودی اورتدوکس می خندند.



مسلمانانی که به آنها اجازه ورود به حرم شریف داده نشده به اعتراض در خارج محل به نماز ایستاده اند. مسلمانان بر این باورند که پیامبر اسلام از روی سنگی موسوم به قبه الصخره به معراج رفته است.



9 فوریه، در حرم شریف، بعد از نماز جمعه، بین نمازگذاران مسلمان و نیروهای پلیس اسرائیل درگیری رخ داد. با به خشونت کشیده شدن درگیری تعدادی از هر دو سو زخمی شدند. بعد از تظاهرات، سنگفرش حرم شریف پوشیده از قطعه سنگ بود.



محمد حسین صاحب مغازه ای نزدیک حرم شریف است. او می گوید: "کاسبی بد است، مردم هیچ امیدی ندارند. اسرائیلی ها فکر می کنند این فقط یک مسیر رفت و آمد است که نیاز به تعمیر دارد. اما سوال اصلی اینجاست که این مسیر از کجا شروع و به کجا ختم می شود."



آدم، جوان 22 ساله فلسطینی، در قهوه خانه ای نزدیک دروازه دمشق قلیان می کشد و رفت و آمد مردم در شنبه بازار را تماشا می کند. آدم هم از کار اسرائیلی ها عصبانی است: "وقتی همه علیه این کار دست به مبارزه بزنند من هم به آنها خواهم پیوست. اما در حال حاضر چون در اسرائیل کار می کنم نمی توانم از پس دردسرهای دستگیری توسط پلیس اسرائیل بر آیم."



یکی از تظاهرکنندگان فلسطینی بیرون باب المغاربه در شهر قدیم بیت المقدس ایستاده است. درست آنطرف دروازه، حفاری های مقدماتی اسرائیل جریان دارد. طرح اصلی برای بازسازی مسیر رفت و آمد فعلا متوقف شده و مقامات اسرائیلی سعی دارند مسلمانان جهان را متقاعد کنند، خسارتی به اماکن مقدس مسلمانان وارد نخواهد شد.


Email to a friend
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:32 توسط حامد پور .قائم مقامی |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:30 توسط حامد پور .قائم مقامی |

آرنولد در پوستر دومین ترمیناتور

«ترميناتور ۴» بدون آرنولد شوراتزنگر

هرمز فرهمندی

«ترميناتور» (نابودگر) بار ديگر به روی پرده سينما خواهد رفت اما اين بار بدون آرنولد شوارتزنگر . 

سايت E!Online گزارش داد که کمپانی هالسيون حق ساخت اين فيلم اکشن را خريده است و اکنون در صدد ساختن ۳ فيلم دنباله دار از آن است.

«ترميناتور ۴» با فيلمنامه جان برانکاتو و مايکل فريز به عنوان نخستين بخش از اين تريلوژی حداکثر در سال ۲۰۰۹ به نمايش گذاشته خواهد شد.

موريتز بورمن که پيش از اين مجری توليد «ترميناتور ۳ – قيام ماشين ها» (۲۰۰۳) بود؛ توليد نمايش نبرد ماشين های «ترميناتور ۴» را نيز بر عهده خواهد گرفت.

کارگردان و نقش اصلی «ترميناتور ۴» هنوز مشخص نشده است. همچنين مذاکرات مربوط به اين فيلم هم قرار است فاش نشود.

تنها مورد روشن اين است که آرنولد شوارتزنگر، بازيگری که اکنون شهردار معروف کاليفرنيا است؛ نمی تواند در نقش مشهور خود، انسان مصنوعی، بازی کند. سخنگوی شهردار اعلام کرد که در قانون نيامده است سياستمداران از حضور در صحنه سينما منع هستند اما اين فيلم  مورد توجه شوارتزنگر نيست.

بورمن معتقد است عدم حضور اين بازيگرِ سياستمدار در فيلم، تهيه کنندگان سری جديد ترميناتور را نااميد نکرده است. آن ها بنای موفقيت خود را بر «هواداران بسيار اين فيلم در سراسر جهان» گذاشته اند و به حمايت اين وفاداران اطمينان دارند.

«ترميناتور» نخستين بار در سال ۱۹۸۴ بر پرده سينما ظاهر شد و جيمز کامرون آن را ساخت. با اين فيلم کامرون و آرنولد شوارتزنگر، که در طول فيلم تنها ۷۲ کلمه صحبت کرد؛ به شهرت جهانی دست يافتند. توليد اين فيلم تخيلی  ميليون و ۴۰۰ هزار دلار خرج برداشت. 

جيمز کامرون در سال ۱۹۹۱ بار ديگر کارگردانی «ترميناتور ۲ – روز داوری» را به عهده گرفت و اين بار نيز شوارتزنگر در آن بازی کرد. هزينه ساخت اين فيلم صد ميليون دلار بود و جوايز اسکار بهترين صدا، بهترين مونتاژ جلوه های صدا، بهترين جلوه های تصويری و  بهترين گريم را از آن خود کرد.

بخش سوم اين فيلم با نام «ترميناتور ۳ – قيام ماشين ها» را در سال ۲۰۰۳ جاناتان موستو ساخت که حدود ۱۷۰ ميليون دلار خرج برداشت. 

موستو در اين فيلم ايده های شخصی خود را به کار برد اما صحنه های کليدی فيلم های قبلی جيمز کامرون را کپی کرد.

به جز شوارتزنگر و ايرل بون، که در نقش کوتاه دکتر سيلبرمن در اين فيلم بازی داشت؛ بقيه بازيگران «ترميناتور ۳» هيچ کدام در دو فيلم نخست حضور نداشتند. اين فيلم موفقيت دو قسمت قبلی را کسب نکرد. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:12 توسط حامد پور .قائم مقامی |

اپرا در سال ۲۰۰۶ نزديک به۵۸ ميليون و ۳۰۰ هزار دلار در راه کمک های انسانی اهدا کرد.

فهرست سخاوتمندترين انسان های جهان در سال ۲۰۰۶

هرمز فرهمندی

بنياد خيريه «بازپس گيری»، روز پنج شنبه فهرست اسامی سخاوتمندترين انسان های سال ۲۰۰۶ را منتشر کرد تا با اين کار، چهره های مشهور را به کمک به هم نوعان خود ترغيب  کند.

طبق اين فهرست اوپرا وينفری، مجری محبوب تلويزيونی آمريکا، باربارا استرايسند، خواننده معروف و تايگر وودز، قهرمان ورزش گلف، سخاوتمندترين بشردوستان مشهور سال ۲۰۰۶ شناخته شدند.

خانم اپرا وينفری  ۵۳ ساله که يکی از پرطرفدارترين شوهای تلويزيونی آمريکا را اجرا می کند، مدير کلوب کتابی به نام خودش است که در آن به نويسندگان کتاب های ناشناخته در آمريکا همه ساله جوايزی تقديم می کند؛

اپرا  در سال ۲۰۰۶ نزديک به۵۸ ميليون و ۳۰۰ هزار دلار در راه کمک های انسانی  اهدا کرد که بخش بزرگی از اين مبلغ صرف تأمين هزينه احداث مدرسه ای در آفريقای جنوبی شد. نلسون ماندلا، رييس جمهوری سابق آفريقای جنوبی نيز، شخصا به خاطر اين کمک بشردوستانه خانم وينفری از وی تقدير کرد.

اين مبلغ، يک چهارم درآمد ساليانه اوپرا وينفری است که مجله اقتصادی فوربز Forbes در سال ۲۰۰۶ آن را ۲۲۵ ميليون دلار اعلام کرده بود.

باربارا استرايسند، خواننده و بازيگر سينما، برنده جوايز بازيگری، از جمله اسکار بهترين بازيگر زن در سال ۱۹۶۹ و همچنين برنده چندين جايزه «گرمی» در عرصه موسيقی؛ با ۱۱ ميليون و ۷۵۰ هزار دلار کمک به سازمان های مدافع محيط زيست و آزادی های مدنی، چهارمين فرد اين فهرست، پس از بخشش وصيت نامه ای جفری بين، طراح مد لباس و جک لُرد هنرپيشه، است.

تايگر وودز، با مبلغ پنج ميليون و ۹۰۰ هزار دلار کمک در مکان پنجم ايستاده است. آقای وودز در سال ۲۰۰۵ – ۲۰۰۶ بر اساس فهرست مجله Forbes با ۷۷ ميليون دلار درآمد در سال، پردرآمدترين ترين ورزشکار جهان شناخته شد.

روزی اودابل و مارتا استوارت دو مجری ديگر تلويزيون، به ترتيب با اهدای پنج ميليون و ۷۰۰ هزار دلار و ۵ ميليون دلار، در رتبه ششم و هفتم قرار دارند.

در اين فهرست آنجلينا جولی و برد پيت، زوج هاليوود با اهدای دو ميليون و ۴۰۰ هزار دلار به سازمان های انسان دوست ناميبيا و انجمن های بشردوست ديگر، همچون پزشکان بدون مرز، يازدهم هستند. دختر اين زوج مشهور سال گذشته در ناميبيا متولد شد.

نيکلاس کيج، برنده جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد در سال ۱۹۹۵، با کمک به سازمان عفو بين الملل، دوين جانسون، هنرپيشه و قهرمان سابق کشتی کچ با ياری به يک دانشگاه، و پل مک کارتنی، خواننده معروف و عضو سابق گروه بيتلز، با کمک به مبارزه عليه مين های ضد نفر؛ هر کدام به مبلغ ۲ ميليون دلار در مکان دوازدهم هستند.

در اين فهرست اسامی کسان ديگری چون آندره آغاسی تنيس باز سابق، گلوريا استفان، خواننده و همچنين هنرپيشگان برنده اسکار، اليزابت تيلور و دنزل واشنگتن نيز قرار دارند.

بنياد خيريه «بازپس گيری» فهرست خود را بر اساس مقاله های مطبوعات، تحقيق از سازمان های مختلف و جمع آوری اطلاعات از نمايندگان مطبوعاتی چهره های مشهور، ترتيب داده است. اين فهرست سپس از سوی کميته ای متشکل از دانشگاهيان و مشاورين تصويب شده است.

دو چهره مشهور بشردوست به دليل اين که اين بنياد نتوانست مبالغ اهدايی آن ها را تائيد کند؛ در فهرست مورد نظر ديده نمی شوند.

اين دو نفر جرج لوکاس، خالق فيلم جنگ های ستارگان که گفته بود ۱۷۵ ميليون دلار به دانشگاه سابق خود در لس آنجلس کمک کرده؛ و پل نيومن بازيگر معروف هستند.

گفته می شود پل نيومن درآمد شرکت غذايی خود با نام Newman`s own  را از سال ۱۹۸۲ که مبلغی معادل ۲۰۰ ميليون دلار است؛ اهدا کرده است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:10 توسط حامد پور .قائم مقامی |

چگونه کبد به هپاتیت C مبتلا می‌شود؟

از بین بیماریهاى ویروسى، بیمارى هپاتیت یكى از شایع‌ترین‌هاست. با وجود اینكه ویروس‌هاى عامل هپاتیت همگى به بافت كبد حمله می‌کنند اما به دلیل ساختار ژنتیكى متفاوتشان منجر به بروز انواع مختلف هپاتیت مثل A، B، C و D مى‌شوند.

در این میان هپاتیت سی در اغلب موارد بدون آنكه با نشانه خاصى همراه باشد كبد را آلوده مىكند و  بدون كه فرد متوجه شده باشد در مراحل پیشرفته منجر به سرطان کبد می‌شود.

 

ابتلا به این بیماری از عمده‌ترین علل زمینه‌ساز پیوند کبد در جهان به شمار می‌رود. درسال گذشته میلادی نزدیک به یک میلیون مورد هپاتیت سی در سراسر جهان گزارش شد. در حال حاضر دارو یا روش درمانى مشخصى براى درمان و یا تحت كنترل در آوردن این بیمارى ویروسى وجود ندارد در درجه نخست به دلیل اینكه تا كنون روشن نبود که ویروس هپاتیت سی چطور وارد سلول سالم می‌شود.

 

متخصصان ژنتیک دانشگاه کلن در آلمان مدتهاست كه بر روى این ویروس تحقیق مىكنند. این متخصصان معتقدند حضور یا عدم حضور یک پروتئین مشخص درون سلولهای کبد،نقش مهمی در بروز بیماری هپاتیت سی بازی می‌کند. این پروتئین که آنرا Nemo نام گذاشته‌اند هدایت کننده یك سیگنال مشخص در سلولهای کبدی است. شناسایی این پروتئین پژوهشگران را به براى ساخت داروی كه هپاتیت سی تحت کنترل درآورد امیدوار كرده است.

 

Frau im Labor mit MikroskopBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  Frau im Labor mit Mikroskopپروفسور مانولیس پاسپاراکیس مدیر این پروژه در مورد Nemo می‌گوید: «Nemo پروتئینى است که یک مرحله بسیار مهم را درون سلول كنترل  می‌کند. این پروتئین مثل کلیدی است که یک در مشخص را قفل مى‌كند. تصور كنید درون هر  كدام از سلولهاى كبدى درى وجود دارد كه مانع ورود عوامل خارجی به درون سلول مى‌شود. اگر این در قفل نشود سلول در برابر حمله عوامل خارجی مثل ویروس‌ها بی‌دفاع می‌ماند.»

 

عدم حضور Nemo و غیرفعال شدن این پروسه دفاعى راه را براى ورود ویروس‌هاى مختلف از جمله ویروس هپاتیت سى باز مىگذارد. حمله ویروس هپاتیت سى به سلولهاى كبدى تعداد زیادى از سلولهای این اندام را از بین مىبرد. در نتیجه بافت كبد برای جبران سلولهای از دست رفته شروع به تقسیم پر سرعت و سلول سازی می‌کند. حالتی که در طولانی مدت منجر التهاب این بافت و بیماری مضمن كبد می‌شود. اكنون این سوال مطرح است كه چطور  و چه زمانى میتوان داروى موثر علیه هپاتیت سى تهیه كرد.

 

پروفسور پاسپاراكیس مى‌گوید: «در حال حاضر فقط مىشود امیدوار بود و احتمال داد كه در مسیر درستى هستیم. اما با قطعیت مىتوانم بگویم كه بسیارى از ویروس‌ها با بلوكه كردن این پروتئین وارد سلول می‌شود. ما در مدل‌هاى آزمایشگاهى‌مان توانستیم ثابت كنیم كه غیر فعال شدن پروتئین Nemo عامل اصلى سرطانى شدن سلولهاى كبدى در اثر حمله ویروس هپاتیت C است. حال باید دنبال راهى باشیم كه پروتئین غیرفعال را دوباره فعال كند.»

 

با اینكه یافتن این پروتئین و نحوه عمل آن درون سلولهاى كبدى گام بزرگى در راه شناخت بیمارى هپاتیت سى است پروفسور پاسپاركیس و گروه تحقیقاتى او معتقدند دست كم پنج تا ده سال زمان نیاز دارند تا بتوانند به مدل آزمایشگاهى‌شان را به نسخه داروخانه‌اى تبدیل كنند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:47 توسط حامد پور .قائم مقامی |

سنگسار تا کی؟

در ٧ آوریل٢٠٠٧ دعا خلیل اسود ١٧ ساله در شهر بشیقه در کردستان عراق سنگسار شد. او به یک خانواده یزیدیها تعلق داشت و عقدش را با پسرعویش در آسمانها بسته بودند. اما او به مرد دیگری دل بست که عرب مسلمان بود. وقتی رابطه آن دو کشف شد، به قرارگاه پلیس برده شدند و مورد بازجوئی قرار گرفتند. مرد عرب از ازدواج با دعا سرباز زد. مردان خانواده با سنگسار دعا از «ناموسشان» دفاع کردند. نیازی به قانون و دادگاه نبود. خود حکم دادند و خود اجرا کردند. کاری که سده‌ها و هزاره‌ها کرده بودند. [[photow01]] خبر بیست روز بعد از حادثه، زمانی در جهان انعکاس یافت که چند صحنه از فاجعه بصورت فیلمی که با یک تلفن دستی گرفته شده بود، به صفحه‌های اینترتی راه یافت. دخترک را دیدیم که زیر پاهای پر نفرت مردان افتاده و سرش را میان دو دست گرفته است. مردها که از وابستگان دعا بودند و حدود هشت نفری می‌شدند پائین تنه دخترک را لخت کردند، بر پیکر پیچیده در درد او لگد زدند و سنگسارش کردند. جمعیت زیادی به تماشا ایستاده بودند. چند نفر هم که انیفورم پلیس به تن داشتند، موقع آوردن دعا به صحنه دیده می‌شدند. آنطور که از فیلم استنباط می‌شد، آنها سعی داشتند آرامش صحنه را حفظ کنند تا شاید خللی در اجرای جنایت پیش نیاید. سنگسار ارزش خبری ندارد؟ نمی‌دانم در عصر ارتباطات، که تنها چند دقیقه کافی است تا خبری در سراسر جهان پخش شود، چرا باید سه هفته زمان لازم باشد تا مردم از خبر سنگسار یک دختر ١٧ ساله مطلع شوند. اگر جستجوهای من درست بوده باشند، Asuda، سازمان مبارزه با خشونت علیه زنان در بیانیه اش در تاریخ ٢٦ آوریل برای اول بار خبر را به گوش جهانیان رساند. WADI هم یک سازمان کمک به کردستان عراق، که مقرش در اطریش است و سازمان عفو بین الملل در ٢٧ آوریل خبر را انتشار دادند. [[photow02]] تظاهراتی که در شهر اربیل علیه این حادثه فجیع صورت گرفت و ٩٠ سازمان غیردولتی آن را سازمان داده بودند، روز ٢٩ آوریل بود. عکسهای این تظاهرات در سایت کمپین علیه سنگسار در ایران موجود است. نمی‌دانم چرا هیچ مردی در عکس پیدا نیست با اینکه در توضیح خبر نوشته شده است: زنان و مردان با هم در این اعتراض شرکت کردند. وقت برای نجات دعا وجود داشت. وقتی معشوق مسلمان از ازدواج با دعا خودداری کرد، دعا باید به خانه باز می‌گشت. مگر جای دیگری بود که او را پناه دهد؟ همه می‌دانستند که چه سرنوشتی دخترک را در خانه تهدید می‌کند. یکی از نمایندگان دین یزیدی شهر بشیقه پنج روز دعا را در خانه اش پناه داد. مردان خانواده، دخترک را از آن خانه بیرون کشیدند با این قول که دخترشان را سنگسار نخواهند کرد. اما وقتی جنایتی که ظاهرا خیلی هم پنهان نبود، صورت گرفت، اینکه ما چه زمانی از آن آگاه شویم، زندگی را به دعا بازنمی‌گرداند. شاید هم در گوشه ای از روزنامه‌های ایالتی در کردستان این خبر مندرج شده بود ولی کسی برای خبر اهمیتی قائل نشده بود. دولت کردستان عراق شش نفر را در ارتباط با سنگسار دعا دستگیر کرده است. آیا آنها را مجازات خواهند کرد؟ ماموران پلیس که مامور بودند تا نظم این «انتقام ناموسی» را حفظ کنند، مورد بازخواست قرار خواهند گرفت؟ چه اقداماتی صورت خواهد گرفت تا ساختارهای دینی، سیاسی و اجتماعی تغییر یابد و آن صدها تماشاچی وادار به چون و چرا شوند؟ کی قتلهای ناموسی به عنوان جنایت به رسمیت شناخته خواهد شد؟ تنها در فاصله ژانویه و مارس همین سال ٤٠ قتل ناموسی در کردستان عراق روی داده است. در این منطقه حداقل به همت سازمانهای مستقل چنین آماری وجود دارد. در دیگر مناطق عراق گوئی قربانیان قتلهای ناموسی ارزش ثبت هم ندارند. سنگسار قانونی در کشور ما اما کسی را به جرم سنگسار دستگیر نمی‌کنند. ما غیرقانونی عمل نمی‌کنیم. ما قانون مجازات اسلامی داریم که به حاکم شرع این اجازه را می‌دهد که حکم سنگسار صادر کند و در صورت نیاز مجری حکم هم باشد. قوانین مجازات اسلامی ما برای جزئیات مجازات سنگسار- رجم- از طرز قرار گرفتن بدن قربانی در خاک تا اینکه چه کسانی حکم را اجرا می‌کنند، ماده دارد. مثلا در ماده ۹۹ اجرای رجم می‌خوانیم: «هرگاه زنای شخصی که دارای شرايط احصان است با اقرار او ثابت شده باشد هنگام رجم، او حاکم شرع سنگ می‌زند بعداَ ديگران، و اگر زنای او به شهادت شهود ثابت شده باشد اول شهود سنگ می‌زنند بعداَ حاکم و سپس ديگران.» برای اولین بار در سال ١٣٥٨ با چنین مجازاتی - حداقل در شکل قانونی - در کشورمان مطلع شدیم. روزنامه‌ها نوشتند که به حکم قاضی شرع کرمان- فهیم؟- زنی سنگسار شده است. از آن زمان سوالی همیشه آزارم می‌دهد: چطور می‌شود جنایت را نام قانون داد و چطور می‌شود که مردانی داوطلبانه زنی از عضو خانواده و فامیل شان را - خواهر، برادرزاده، دخترعمو - یا انسان دیگری را که اصلا نمی‌شناسند و با او خصومت شخصی ندارند، در خاک کرده و با پرتاب سنگ مجازاتش کنند. عکس العمل آن دیگران چیست؟ آن تماشاچیان. آیا از شنیدن ضجه قربانی، که عموما زن‌ها هستند، لذت می‌برند؟ اين سوالها مرا به ديدن فيلم مستند سنگسار كشاند، که در سال ١٩٩٧ در بعضی شهرهای آلمان نمایش داده شد. تلویزیون های کشورهای مختلف اروپائی هم چند دقیقه ای از آن را نشان دادند. ياسى كه از ديدن اين فيلم دچارش شدم، عميق تر از آن چيزى بود كه شكنجه و سال‌هاى زندان در من گذاشته بود. موجودى را كه در گونى كرده بودند، كشان كشان آوردند و در خاك فرو كردند. از صداى ضجه اش می‌شد فهميد كه قربانى يك زن است. مردانى برافروخته و با چهره‌های پر از نفرت، كه در دايره اى گرد آمده بودند، سنگسار را شروع كردند. در پرتاب سنگ به زنى كه نه چهره اش را می‌ديدند و نه هيئتش را، از هم پيشى مى گرفتند. جمعيت سنگ انداز هر لحظه برافروخته تر مي شد. گوئى تكانهاى نافرجام سر و گردن قربانى خشم آنها را تشديد می‌كرد. عده ای می‌خواستند حلقه را شکسته و جلوتر آیند. مردان دیگری تلاش می‌کردند تا فاصله سنگ اندازان با قربانی حفظ شود. تعذیب قربانی باید هر چه بیشتر کشدار می‌شد. تعداد مردهای سنگ انداز كم نبود. صدها نفرى می‌شدند. شاید پيش از آن در مراسم ديگرى مثلا يك مراسم مذهبى داغ تحريك شده بودند. اما در هر حال اين صدها نفر جلاد حرفه اى نبودند. شايد هم داوطلبانه در اين مراسم تعذيب شركت كرده بودند. مسئولیت جمعی آنچه که در سنگسار به ویژه نفرت انگیز است، سوای کش دار کردن مرگ و زجرکش کردن قربانی، سهیم کردن دیگران در نقش جلادی و آنهم در بکارگیری خشن ترین شیوه‌های جلادی است. در سنگسار جلادی بعنوان حرفه از مسئولیت یک نفر یا چند نفر خارج شده و گروهی از داوطلبان و یا چه بسا تطمیع شده گان این وظیفه را بعهده می‌گیرند. در اجرای سنگسار همه باید سهیم باشند. مجازات سنگسار چنان شرم آور است که حتی خود مقامات جمهوری اسلامی هم از اعتراف به آن طفره می‌روند. آيت الله هاشمی شاهرودی، رييس قوه قضائيه ايران، در بهمن ماه ١٣٨١، اعلام کرد که اعدام به وسیله سنگسار متوقف شده است. اما تا زمانی که قوانین مجازات اسلامی که چنین مجازاتهای ننگینی را وارد قوانین کیفری ایران کرده است، لغو نشوند، چطور می‌شود به چنین قولهائی دل بست؟ در بهار گذشته به نقل از منابع غیررسمی یک زن و یک مرد در بهشت رضای مشهد به نامهای محبوبه م. و عباس ح. سنگسار شدند. این خبر در رسانه‌های ایران به عنوان اعدام منتشر شد. پيش از سنگسار با اين محکومان همچون مردگان رفتار شد؛ بدنهايشان در مرده شويخانه بر اساس موازين اسلامي غسل داده شد و سپس در کفن پيچانده شدند. محبوبه تا شانه، و عباس تا کمر، در خاک دفن شدند. اين دو سپس از سوي جمعيتي که براي کشتن تدريجي آنان داوطلب شده بودند، هدف پرتاب سنگ قرار گرفتند. (از بیانیه کمپین بین المللی قانون بی سنگسار) حکم سنگسار تنها یک قانون دهشتناک نوشته بر کتاب قانون نیست، ریشه‌های مختلف دارد از جمله در تعبیر از دین، در آمیختگی «گناه» و مجازات و نیز در فرهنگ و دیگر قوانین زن ستیز جامعه. باید بر سر آن در جامعه چون و چرا صورت گیرد و تابوها کنار رود. سنگسار نه تنها گسترش خشونت در جامعه است، بلکه همچنین به مردها جرات می‌دهد که خود بنا به اقتضا مجری مجازات «زنان نااهل» منزل باشند. قربانیان سنگسار معمولا کسانی هستند که چهره و نام ندارند. اغلب تنها نام کوچک یا نامی مستعار از آنها عنوان می‌شود و از زندگیشان چیزی گفته نمی‌شود. جامعه ترجیح می‌دهد آنها را نشناسد و بر خانواده قربانیان هم این سانسور را تحمیل می‌کند. زنان و وکلا در مبارزه علیه سنگسار اما در سال گذشته با تلاش وکلائی که در زندانهای ایران در پی شناسائی محکومین به سنگسار هستند و بر پایه اطلاعات سازمان عفو بین الملل ما با چند از تن از قربانیان آشنا شدیم. آنها عموما زنان تیره بختی هستند که از طرف شوهرانشان به اعتیاد و روسپیگری کشانده شده اند یا زنانی که به اجبار با مردی ازدواج کرده اند که سهمشان از زندگی زناشوئی نه مهر و عشق، بلکه خشونت و تجاوز بوده است. این وکلا همچنین داوطلبانه وکالت محکومین به سنگسار را به عهده گرفته اند. زنان فعال نیز به جنبش پایان دادن به سنگسار پیوسته اند. به ابتکار و کوشش آنها بود که سال گذشته کمپين بين المللی با عنوان "قانون بی سنگسار" آغاز به کار کرد. استناد آنها به اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاق بين المللی حقوق مدنی و سياسی است که در ماده ٧ آن دولت‌های عضو، و از جمله ايران، از اجرای مجازات‌های غير انسانی و ترذيلی منع شده اند. هدف اين کمپين در وهله اول جمع آوری امضا برای تغيير قانون مجازات اسلامی است به گونه ای که ديگر هيچ حکم سنگساری صادر و اجرا نشود. در مرداد ماه سال گذشته جمع کثيری از فعالان جنبش زنان، در نامه ای به رييس قوه قضاييه خواستار توقف اجرای حکم اشرف کلهری شدند و همزمان از وی و نمايندگان مجلس خواستند قوانين مربوط به مجازات سنگسار را تغییر دهند. اقدام مشابه را در همین راستا، سازمان عفو بین المللی شاخه اسپانیا سازمان داد تا افکار جهانی را متوجه سنگسار در ایران کند و با جمع آوری امضا فشار بین المللی را به جمهوری اسلامی برای لغو این مجازات ضد بشری افزایش دهد. چنین اقداماتی تا حدودی موثر بودند و باعث شدند که حکم سنگسار اشرف کلهری و چند نفر دیگر فعلا متوقف شود. اما تا تغییر قوانین مربوط به سنگسار هنوز راه زیادی است. فعالیت برای لغو قوانین مربوط به سنگسار راهی ساده نیست، ممانعت ها و زندانها دارد. شادی صدر سخنگوی این کمپین در مارس گذشته دستگیر شد، دفتر وکالتش را پلمب کردند و پرونده‌ها را بردند. اما این زنان مصمم به ترک مبارزه نیستند. کی دوران سکوت در برابر سنگسار سپری خواهد شد؟ --------------------------------------- اطلاعات برگرفته از: بیانیه گروه‌های مورد اشاره

Email to a friendSearch
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:35 توسط حامد پور .قائم مقامی |

 
Enter your Email


Powered by FeedBlitz

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin