عشق در کشورهای مختلف
ژاپن
جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه! جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی می کنه! بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست!
اسپانیا
مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن!
انگلستان
دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون میشه!
فرانسه
خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه! دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی و مدتی مال دومی باشه!
استرالیا
دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن! این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره! اونوقت اونکه زنده مونده با خیال راحت به مقصودش می رسه!
قفقاز
جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه! دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره! باز اولی همین کار رو می کنه و این ماجرا دائما« تکرار میشه!
نروژ
معشوقه ء دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه پایین و غائله ختم میشه!
آفریقا
قضیه خیلی ساده ست و جای اختلاف نیست! دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاده بر اون ، بیست تا زن دیگه هم می گیرن!
مکزیک
کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه! ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد میشه و دخترک بی شوهر می مونه!
آمریکا
حل قضیه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه!
ایران
فقط پول موضوع رو حل می کنه! پدر و مادر دختر می شینن با همدیگه مشورت می کنن و خواستگاری که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب می کنن! عاشق شکست خورده اگه توی عشقش جدی باشه یا باید خودشو بکشه یا رقیب رو از میدون به در کنه یا افسردگی می گیره و......
روزی که پدر داروین که خود پزشکی سرشناس بود، پسرش را در رشته الهیات دانشگاه كمبریج نام نویسی میکرد، مطمئن بود که پسر با استعدادش روزی كشیش خوبى خواهد شد.
رشته مورد علاقه پسر این پدر خوشبین، علوم طبیعى بود اما آن روزها راه تحصیل علوم طبیعی از رشته الهیات میگذشت. چارلز داروین نه فقط كشیش خوبی نشد بلكه یکی از مهمترین ارکان ادیان ابراهیمى را هم به لرزه آورد.
داروین در نظریه معروف خود «اصل انتخاب طبیعی» که به نظریه داروین معروف شد داستان خلقت آدم را، آنطور که در کتب های دینی آمده، زیر علامت سوالی گذاشت که پاسخ آن در دایره مذهب نمیگنجید.
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: چارلز داروین، مردی که ثابت کرد هدف از پیداش هستی خلق انسان نبوده استاو دویست سال پیش در یک خانواده مرفه انگلیسی چشم به جهان گشود. پدرش از پزشکان سرشناس بود و پدربزرگش فیلسوف و طبیعی دانی که تفریحش جمع آوری فسیل بود. پدربزگ داروین در کتاب معروفش زونومیا که اواخر قرن هجدهم به چاپ رسیده بود برای نخستین بار این تئوری را مطرح کرد که: تمامی موجودات زنده كنونى جد مشتركى داشتهاند.
داروین قبل از اینکه وارد دانشگاه شود بسیاری از جزوها و کتاب های موجود دانش زیست شناسی را خوانده بود. او در بیست و دو سالگی پس از اینکه تحصیل در رشته الهیات را ناتمام گذاشت به همراه یک کشتی تحقیقاتی انگلیسی، عازم سفری شد که پنج سال طول کشید.
داروین جوان همراه این کشتی به آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی، جزایر اقیانوس اطلس و استرالیا سفر کرد و در طول سفر به جمع آوری فسیل های حیوانی ای پرداخت که در هر کدام از این مناطق جغرافیایی موجود بودند.
این فسیل ها در طول سفر درون بسته های جداگانه همراه شناسنامه کوچکی به لندن فرستاده میشدند. پس از بازگشت به لندن در حالکیه هنوز سی ساله نشده بود اولین نتیجه تحقیقاتش را منتشر کرد. داروین به سرعت درمیان طبیعیدانان آن دوره به شهرت رسید.
Bildunterschrift: بر اساس یافته های او هر گروه از جانداران کره زمین جد مشترکی داشتهاند که نسل به نسل و در طول قرنها از آن متفاوت شدهاند مثل شاخه های یک درخت که از هم دور میشوند اما برعکس هر چه به سمت ریشه برویم اجداد این موجودات به هم نزدیکتر میشوند و اگر همینطور عقب برویم جد همه موجودات کره زمین در آغاز خلقت یکی میشود. در درخت تکاملی که دارین ترسیم کرد انسان از شاخه میمون مشتق میشد.
داروین خلقت را Intelligent design یا طرح هوشمندانه نامید. طرحی که در آن بهترین های هر گروهی از جانداران برای بقا انتخاب میشوند.
این تئوری را میتوان با مثال سادهای توضیح داد: برای نمونه اجداد زرافه های امروزی که در آفریقا زندگی میکنند مانند بقیه چهارپایان گردن کوتاهی داشتهاند اما به دلیل خشکی آب و هوا و کمبود درختانی که برگ سبز آنها توسط سایر حیوانات خورده نشده باشد نسل آنها را با انقراض روبه رو میکند. در این میان آنهایی که به طور تصادفی گردن بلندتری داشتند باقی میمانند اتفاقی که نسل به نسل تکرار میشود و داروین آن را اصل انتخاب طبیعی مینامد.
طبیعت آن عدهای را که قدرت سازگاری بیشتری دارند گزینش میکند. اما آنچه که او نتوانست توضیح بدهد دلیل تفاوت تصادفی یکی از اعضای گروه با بقیه بود. سوالی که مدتی بعد با تولد علم ژنتیک پاسخ آنرا روشن شد: جهشهاى تصادفى ژنتیكى منجر به بروز خصوصیات تازه در یک گروه میشوند خصوصیاتی که اگر در اصل انتخاب طبیعى امتیاز محسوب شوند مثل بلندی گردن در گروه زرافه ها، باقی میماند و اگر نه حذف خواهند شد.
تئوری داروین انقلابی در علم زیست شناسی بود که به سرعت جای خود را باز کرد و روز به روز کامل تر شد. اما چارلز داروین یکی از برجسته ترین دانشمندان قرن گذشته که نامش در فهرست ده چهره برگزیده تاریخ انگلستان است، مردی که مورد خشم کلیسا و تمامی ادیان الهی باقی ماند، هرگز خدا را نفی نکرد.
شبنم نوریان
| Title: خشایارشا - اثر لگوماهی | Author: Nikahang's Blog |
| Title: اتحاد | Author: Nikahang's Blog |
![]() |
| Title: کسری بودجه | Author: Nikahang's Blog |
![]() |
| Title: افتتاح سد سیوند | Author: Nikahang's Blog |
|
| Title: بعد از بازدید از تخت جمشید | Author: Nikahang's Blog |
|
عده زیاد دیگرى هستند که به صورت تفننى مواد مخدر مصرف میکنند که این آمار در سال ۸۴ حدود سه میلیون و ۷۰۰ هزار نفر بود. طبق این آمار حدود ۶ میلیون نفر از جمعیت ایران در طول عمر خود تجربه یکبار مصرف مواد مخدر را داشتهاند.
همچنین طبق آمار ستاد مبارزه با مواد مخدر، ۴۷ درصد از معتادان كشور بین ۲۵ تا ۴۰ سال دارند و۳۰ درصد از معتادان رسمى كشور را جوانان زیر ۲۰ سال تشكیل مى دهند. اما این جوانان چرا و چگونه معتاد شدهاند و براى درمان آنها چه راههایى وجود دارد؟
اپیزود اول: مونا
«من ۱۹ سالمه
یك سال و نیمه حدودن
با دوستم شروع كردم الان هم متادون مصرف مى كنم
من تریاك و حشیش»
دختركى ۱۷ ساله كه از ۵ سالگى بدون مادر بوده اما نامادریش جاى تمام بدیها را برایش پر كرده. یكسال پیش هم تنها خواهرش را از دست مىدهد. دخترك، عاصى از رنج بىمادرى، خسته از نامهربانیهاى نامادرى و داغدار مرگ خواهر به توصیه یك دوست و براى اولین بار حشیش و بعد تریاك را تجربه مىكند. حالا ۱۹ سال دارد و دو ماهی است که برای ترک اعتیاد به جمعیت آفتاب آمده.
اپیزود دوم: رضا
«من ۳۳ سالمه
از حدود ۱۵ سالگى مواد رو شروع كردم، حدود ۱۸ سال مصرف مى كردم
با تریاك شروع كردم بعد تا این آخر هم تریاك بود مصرفم چیز دیگه اى نبوده.
بینش ممكنه مثلا هروئین هم مصرف كرده باشم دو سه بار، ولى مصرف اصلیم تریاك بود»
Bildunterschrift: پسركى ۱۵ ساله و ورزشكار از خانوادهای كه یكى از تفریحاتشان مصرف تریاك است. پسرك مىبیند كه در مهمانیها مردهای فامیل در اتاقی جمع مىشوند و بعد از مدتى صداى قهقهه و شادى از آن اتاق بیرون میآید و بعدش هم رقص است و پایكوبى. او كه همیشه دوست داشته در ورزش اول باشد، براى زیادتر شدن انرژیش به سراغ تریاك میرود اما براى اینكه بو و دود راه نیاندازد، تریاك را میخورد. و واقعا هم هیچكس خبردار نشد تا حدود ۸ سال پیش كه مىخواست ازدواج كند و دلش نیامد كه این راز بزرگ را از همسر آیندهاش پنهان كند:
«بله همون اول من بهشون گفتم، گفتم من یك همچین مشكلى دارم، به كسى نگفتم، بعد نمىدونم هم چه جورى باید خوب شم، نمىدونم چه كمكى بگیرم، از كى كمك بگیرم، قبل از عقد بهشون گفتم، بعد گفتن كه من كمكت مىكنم كه واقعن هم خیلى به من كمك كردن با اینكه خیلى آسیب دیدن از این قضیه ولى واقعا تا حالا ایشون به من كمك كردن.»
آن پسرك شاد و شنگول و ورزشكار، حالا یك معتاد ۳۳ سالهست كه دو ماهی است تصمیم به ترك گرفته و به همین خاطر هم به جمعیت آفتاب آمده.
اپیزود سوم: مجید
«چی مصرف نكردم؟! از حشیش و سیگار شروع كردم تو سن ۱۵– ۱۶ سالگى شروع شد الان هم حدودا دو ماهه كه ترك كردم.
آخرین موادى كه مصرف كردم روزانه ۱/۵ گرم كراك بود.»
مجید نیازمند توجه بود. شاید از آن بچههایى بود كه پدر و مادر باید كمی بیشتر به آنها توجه كنند. خوب اینكه خواست زیادى نیست. اما پدر و مادرها نمیدانند که همین خواست كوچك را اگر برآورده نكنند، ممكن است یكى از بچههایشان بشود مجید که میگوید:
«امیدوارم كه نباشند جوونهای كه به یك سن و سالى برسن و ببینن، عمرشون رو از دست دادن. من عمر از دست دادهام خیلی زیاده، بازگشت هم توش نیست حتا لحظهای.»
اپیزود چهارم: علی
«حدود ۱۵ – ۱۶ ساله كه تریاک مصرف مى كنم
حدود ۵– ۶ سال جبهه بودم، بعد از مجروحیتم به فاصله پنج شش سال كه از مجروحیتم گذشت شروع كردم مواد مخدر و تریاك مصرف كردن و بعد از اونم كه شش ماه ترك كردم و اومدم جمعیت آفتاب.»
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: وقتى پزشك به او گفت كه مواد شیمیایى وارد خونش شده، معنی آن را نفهمید. چند ماهى طول كشید تا دردها شروع شد. صداى فریادهایش گوش خودش را هم درد مىآورد ولى هیچ مسكنى به او سازگار نبود. تااینكه بالاخره رفت سراغ تریاك. آنوقت بود كه فهمید جنگ چقدر كثیف است.
جمعیت آفتاب
سال ۱۳۷۷ بود كه چند نفر پزشك و روانپزشك و مددكار به این فكر افتادند تا یك انجمن غیر دولتى برای ترک اعتیاد تأسیس كنند و اینگونه بود که جمعیت آفتاب شكل گرفت. فعالیتهای این انجمن حول سه محور «آموزش و پیشگیری»، «درمان و توانایی اجتماعی» و «حمایت از خانواده های آسیب دیده» متمرکز شده است. این مؤسسه دو بخش بیماران سرپایى و بسترى دارد و بیمارانى كه نیاز به بسترى شدن داشته باشند در طبقه دوم ساختمان آفتاب از آنها نگهدارى میشود.
خانم سرور تهرانى مدیر امور ادارى و درمانى جمعیت آفتاب، متوسط سن كسانى را كه به این مؤسسه مراجعه مىكنند بین ۲۰ تا ۳۰ سال ذكر میكند البته متأسفانه. بر اساس پرسشنامههایى که مراجعهكنندههاى آفتاب پر مىكنند، خانم تهرانى اینطور برآورد میکند که مشكلات خانوادگى بیشترین دلیل معتاد شدن جوانهاست:
«اولین حرف را مشكلات خانوادگى مىزنند، مخصوصا طلاق، بخصوص اگر مادر خانواده را ترك كرده باشد. متاسفانه مراجعینمان اكثرا جوان و تحصیلكرده هم هستند. اینها به علت بیكارى و مشكلات اجتماعى به این مسایل روى مىآورند. ولى طبق آمار باید بگوییم، بیشترش مشكلات خانوادگىست.»
Bildunterschrift: به گفته خانم تهرانى هر روز بین ۴ تا ۶ بیمار جدید به این مؤسسه مراجعه مىكنند و حدود ۲۵ درصد مراجعهكنندهها هم درمان میشوند البته بسته به نوع موادى كه استفاده مىكنند، میزان قطعیت درمان فرق مىكند. مثلا كسانى كه هروئین یا كراك مصرف مىكنند از نظر روانى همیشه وسوسه استفاده از این مواد را دارند به همین دلیل هم دوره رواندرمانى آنان ممكن است تا یكسال طول بكشد.
مدیر امور درمانى جمعیت آفتاب در مورد موادى كه جوانها بیشتر از بقیه استفاده مىكنند، میگوید:
«متاسفانه در سال گذشته بیشتر كراك. راستش كراك، هرویین خالص است كه با داروهاى روانگردان آن را قاطى كردهاند و خیلى ناخالصى دارد. بیماران، اكثرا آنهایى كه مثلا مدت زمان بیشترى استفاده مىكنند، روانپریشى شدیدى مىگیرند و تركش هم متاسفانه خیلى طولانىتر از مواد قدیمىست.»
مؤسسه آفتاب، مخارج درمان را به صورت اقساط میگیرد، بنابراین كسانى هم كه مشكل مالى دارند، میتوانند از خدمات این جمعیت استفاده كنند. البته هزینه درمان در اینجا خیلى كمتر از مؤسسات خصوصی است.
هیچ وقت به این فكر كردهاید كه اگر یک روزى بفهمید برادر یا خواهر یا فرزند شما معتاد شده، چكار مىكنید؟ یا اینكه مىدانید چكار باید بكنید؟ خانم تهرانى که بخشى از كارش ارتباط با خانوادههاى بیماراست، میگوید:
«متاسفانه اول شوك شدید است. شوك شدید به آنها وارد مىشود. بعد مىآیند اینجا و گاهى هم پیش میآید كه اصلا نمىخواهند حتا به خود بیمار بگویند كه ما در اطلاع هستیم. مىآیند اینجا. چون ما مشاورههاى اولیهمان همه رایگان است. به ما مراجعه میکنند، در اینجا روانشناس و مددكارمان با آنها صحبت مىكنند و طریق رفتار با این بیمارها را مىگویند و اینكه چطور اینها را جذب بكنند كه بیایند به اینجا. و بعد هم كه مرحله درمان شروع مىشود برایشان كلاسهاى خانواده مىگذاریم. خانواده مىآیند با روانپزشك با روانشناس صحبت مىكنند كه ببینند با اینها چه رفتارى... چون گاهى اینها وقتى بیمارشان تحت درمان است یا دارد ترك مىكند و ابتداى ترك است، فكر مىكنند او كاملا خوب شده و باید كارهاى قبلش را انجام بدهد. در صورتیكه این بیمار هنوز آن وسوسهها را دارد، هنوز آن مشكلات روانپریشىاش را دارد، هنوز آمادگى مواجه شدن با خیلى مسایل را ندارد. بنابراین روى اینها ما كار مىكنیم.»
اپیزود آخر
خانهای که چهار دیوار دارد و یک سقف، مثل تمام خانهها. یك پدر كه عاشق بچهاش است مثل تمام پدرها. یك مادر كه مهربان است و باگذشت مثل تمام مادرها و یك جوان كه عاشق تفریح است، عاشق خنده، عاشق سرگرمی و بعضى وقتها هم عاشق دردسر است مثل تمام جوانها. این فیلم را مىشناسید؟ اسم این فیلم «زندگی» است.
میترا شجاعی
۲۹ فروردين سال ۱۳۸۶ خورشيدی – ۱۸ آوريل ۲۰۰۷ ميلادی
در ۱۸ آوريل سال ۱۹۰۶ ميلادی يک زلزله شديد و متعاقب آن چند حريق، بيش از نيمی از شهر سانفرانسيسکو در آمريک را ويران ساخت. در اين زمين لرزه نزديک به جهار هزارتن کشته شدند. ۲۷۵ تن از زندانيان اين شهر نيز در ساختمان زندان جان باختند.
در ۱۸ آوريل سال ۱۹۰۸ ميلادی، بلغارستان استقلال کامل خود را اعلام کرد. اين کشور در سال ۱۸۷۸ ميلادی از دولت عثمانی جدا شد و بر اساس پيمان «سن استفانو» امير نشينی خودمختار و قسمتی از مقدونيه شد. اين پيمان در کنگره برلين مورد تجديد نظر قرار گرفت و بلغارستان تقسيم شد اما سرانجام در سال ۱۹۰۹ ميلادی به استقلال دست يافت.
در ۱۸ آوريل سال ۱۹۵۴ ميلادی جمال عبدالناصر ناسيوناليست عرب به مقام نخست وزيری مصر رسيد. وی تا سال ۱۹۷۰ که بر اثر سکته قلبی درگذشت، رهبر مصر بود. از اقدامات سياسی عبدالناصر می توان به جنگ شش روزه اعراب و اسراييل و توافقنامه کانال سوئز اشاره کرد.
در ۱۸ آوريل سال ۱۹۵۵ ميلادی آلبرت اينشتين دانشمند و فيزيکدان نامدار در سن ۷۶ سالگی درگذشت. برخی او را بزرگ ترين دانشمند قرن بيستم ميدانند. انيشتين در سال ۱۹۲۱ ميلادی جايزه نوبل فيزيک را دريافت کرد.
در ۱۸ آوريل سال ۱۹۸۰ ميلادی کشور زيمبابوه به استقلال رسيد. اين کشور که پيش از اين «رودزيا» خوانده می شد از مستعمرات بريتانيا در آفريقا بود. در همين سال «رابرت موگابه» در راس حزب اتحاد ملی اکثريت کرسی های مجلس را بدست آورد و اولين دولت مستقل زيمبابوه را تشکيل داد. پس از گذشت ۲۷ سال هنوز رابرت موگابه بر اين کشور حکومت می کند.
در ۱۸ آوريل سال ۱۹۸۳ ميلادی بر اثر يک انفجار انتحاری در لبنان، بخشی از ساختمان سفارت آمريکا در پايتخت لبنان ويران شد. در اين انفجار ۶۳ تن کشته و شماری مجروح شدند.
جشن ازدواج داغ ترين ستاره های روز «باليوود»، غوغايی بزرگ به پا کرده است. آبشيک باچان و آشواريا رای، اين روزها حسابی در تيررس رسانه های جهان قرار گرفته اند.
اين زوج جنجالی و خوش تيپ، روز چهارشنبه، با برپايی يک ميهمانی بزرگ، با دنيايی از ترانه های هندی و رقص و پايکوبی، به استقبال جشن عروسی می روند تا مثل پايان بسياری از فيلم های هندی، زندگی خوب و خوشی را آغاز کنند!
مراسم اصلی عروسی هم بر اساس قواعد آيين هندوئيسم، روز جمعه برگزار می شود تا زوج محبوب، با هم خانواده ای تشکيل دهند که از همين حالا به عنوان يکی از «خانواده های قدرتمند مافيای باليوود» معرفی می شوند.
بچه معروف ها
عروس و داماد اين عروسی، پيش از اين هم بارها در کانون توجه رسانه ها قرار گرفته بودند؛ عروس خانم، يک بار در رقابت های معرفی ملکه زيبايی جهان، اين عنوان پرافتخار را نصيب خود کرده و شاه داماد هم تک پسر ابرستاره سينمای هند، يعنی همان آميتا باچان معروف است که البته در ميان ايرانيان نيز حسابی معروف است.
برخی رسانه های هندی، اين زوج رويايی دنيای فانتزی و رومانتيک هندی ها را «براد پيت و آنجلينا جولی باليوود» توصيف کرده اند تا همان قدر که عنوان «باليوود»، بار شباهت کنايه آميزی به «هاليوود» دارد؛ مجموعه ستاره های اين دنيای پرطرفدار نيز، از کلکسيون آمريکايی ها کم نياورد.
در آيين هندو، جشن مقدماتی، پيش از جشن ازدواج را «سنگيت» می نامند. «سنگيت» برای جوان های ميليونر داستان ما، روز چهارشنبه در زادگاه عروس در شهر بمبئی (مومبای)، برگزار خواهد شد.
ملکه زيبايی جهان اين روزها ۳۳ ساله است و پسر آميتا باچان در سن ۳۱ سالگی، سرانجام موفق شد دل او را به دست بياورد. آنها بعد از يک دوره کوتاه رابطه عاشقانه، در ماه ژانويه، نامزدی خود را اعلام کردند.
قلعه خبری باچان ها
اين روزها، در دنيای سرگرمی هند، هواداران ميليونی اين دو نفر، کار و زندگی را رها کرده و در به در به دنبال خبرهايی تازه از جزئيات مراسم عروسی هستند، اما خانواده آميتا پاچان، چندان از اينکه خبرنگاران مدام به زوايای خصوصی زندگی شان سرک بکشند، خوششان نمی آيد.
آبشيک باچان، از اينکه چنين جزئياتی منتشر شود، بسيار عصبانی می شود و برای اينکه جلوی درز خبر های خاله زنکی را درباره زندگی خصوصی خود بگيرد، از تمامی ميهمانانش درخواست کرده که هيچ جا جزئيات مراسم را بيان نکنند.
سونيل شتی، يکی از خانم های بازيگر سينمای هند که از سوی خبرگزاری رويترز مورد پرسش قرار گرفته، می گويد: «خانواده باچان از ما خواستند که هيچ چيزی درباره عروسی نگوئيم.»
و خب طبيعی است، ميهمانان که اکثرا بازيگران و خوانندگان سينمای هند هستند، تحت هيچ شرايطی حاضر نيستند حرف «پدر خوانده» سينمای هند را زمين بگذارند؛ آميتا باچان، دهها برابر محبوبيت در کشورهای ايران و افغانستان و پاکستان، در خود هند محبوب است و همين محبوبيت، در کنار ثروت هنگفتش، برايش قدرتی بزرگ را به ارمغان آورده است.
چنانکه خبرگزاری رويترز نوشته است، فعلا دغدغه آنها که ديوانه خبرهای خصوصی زندگی ستاره های هنری در هند هستند، اين است که اين زوج رويايی، برای ماه عسل چه برنامه ای دارند!
پشت پرده پدرخوانده بالیوود
از سويی ديگر، نفوذ و تاثير آميتا باچان، در سينمای هند موجب شده تا برپايی اين عروسی، سينمای هند را نيز با زلزله ای غريب رو به رو کند؛ فعلا سوال اين است که از ميان ستاره های اين سينما، چه کسی به ميهمانی عروسی دعوت می شود و چه کسی دعوت نخواهد شد! رسانه ها از همين حالا گمانه زنی هايی را شروع کرده اند و بسياری از نشريات زرد هم دعوت نشدن هر کدام از ستاره ها را به شايعاتی هزارتو، پيوند زده اند.
يکی از بمب های خبری درباره فهرست ميهمانان اين جشن عروسی، از قلم افتادن نام شاهرخ خان، يکی ديگر از ابرستاره های باليوود است.
شاهرخ خان، که بعد از آميتا باچان در سينمای هند به شهرت فراوان رسيد، عمری را در رقابت با وی سر کرد؛ رقابتی که فهرست ميهمانان جشن عروسی پسر آميتا نشان می دهد که چندان هم دوستانه نبوده و تا همين جای ماجرا، خبر دعوت نشدن شاهرخ خان به ميهمانی، زمينه صدها شايعه و حرف و حديث رنگارنگ را فراهم کرده است.
چنانکه روزنامه «تايمز هند» نوشته است، تا امروز، کارت دعوت اين عروسی به همراه يک جعبه شکلات برای کسانی چون آنی آمبانی، کارخانه دار، کارن جوهر، فيلمساز و آنوپام کر، بازيگر فرستاده شده است.
دردسری برای همه
اما فعلا خانواده باچان از دژی که دور خود ايجاد کرده اند بيرون نيامده اند و کماکان سعی می کنند که خبرهای خصوصی اين ازدواج از اين دژ به بيرون درز نکند. آنها حتی اعلام کرده اند که احتمالا، حق پوشش اختصاصی اين مراسم را به يک رسانه غيرهندی بفروشند.
اما دردسرهای اين چنينی فقط به خانواده باچان خلاصه نشده است، دولت هند نيز برای برپايی اين جشن عروسی حسابی با گرفتاری رو به رو است. حفظ امنيت خانه و خانواده باچان در اين روزها موجب شده تا ۵۰۰ نيروی پليس، شبانه روز، اطراف خانه باچان نگهبانی بدهند تا اين خانواده بتوانند از دست هزاران هواداری که اين روزها دور و بر خانه پرسه می زنند، در امان باشند.
آبشيک باچان و آشواريا رای، هر دو در پنج فيلم اخير، همبازی بوده اند و البته در لا به لای خبرهای زندگی خصوصی ستاره ها، هر دو ماجراهای عشقی بسياری با ديگر ستاره های باليوود داشته اند.
هر دو اين جوان ها در دست کم ۴۰ فيلم هندی نقش ايفا کرده اند.
«خداحافظ بافانا»، فيلم جديد و پر سرو صدای بيل آگوست، کارگردان ۵۹ ساله دانمارکی، از چند روز پيش بر پرده سينماهای چند کشور اروپايی ظاهر شد.
اين فيلم که در جشنواره امسال برلين جايزه صلح دريافت کرد، به رابطه نلسون ماندلا، معروف ترين زندانی حکومت آپارتايد در آفريقای جنوبی که ۲۷ سال از زندگی خود را پشت ميله های زندان گذراند و زندانبان او جيمز گرگوری می پردازد.
بيل آگوست خاطرات منتشر شده جيمز گرگوری در دهه ۹۰ ميلادی را دستمايه فيلم خود قرار داده و سعی دارد از نگاه او نلسون ماندلا را بشناساند.
در اواخر دهه ۶۰ ميلادی، جيمز گرگوری به همراه همسر و دو فرزندش به جزيره «رابن»، محل نگه داری نلسون ماندلا می روند.
گرگوری به دليل آشنايی با زبان سياه پوستان آفريقای جنوبی ماموريت يافته تا مسئوليت زندانبانی ماندلا و همرزمانش را به عهده گيرد تا از اين طريق بتواند با کنترل نامه ها و مکالمات ماندلا اطلاعات لازم را به ماموران حکومتی منتقل کند.
با نزديک تر شدن هر چه بيشتر گرگوری به نلسون ماندلا، افکار نژادپرستانه او عليه سياه پوستان تغيير می کند واين دگرگونی احترامی عميق نسبت به ماندلا در وی پدید می آورد.
نگاه عمومی
شايد اين گفته که فيلم ها را می توان به دو دسته «برون گرا» و «درون گرا» تقسيم کرد چندان بی اساس نباشد.
فيلم های بسياری را ديده ايم که بدون پرداختن به فرديت ويژه و خاص شخصيت ها، داستانی را نقل می کنند که در آن به لايه های درونی شخصيت ها پرداخته نمی شود.
اين دسته از آثار سينمايی را می توان «برون گرا» و دسته ديگر را که بيش از هر چيز به همين خصوصيات می پردازند، «درون گرا» ناميد.
اما آن چه که سينمای معاصر را از سينمای گذشته و کلاسيک متمايز می کند اهميت يافتن فرديت، به دليل برجسته تر شدن زندگی فرد، در جامعه معاصر است.
درست از همين زاويه خلق پرسوناژ سينمايی نيز به دو دسته «تيپ» و «شخصيت» تقسيم می شوند.
«تيپ» پرسوناژی است که خصوصيات عمومی يک طبقه يا قشر خاصی را منتقل می کند و «شخصيت» پرسوناژی است که به رغم تعلق به گروه اجتماعی، ويژگی های فردی خود را نيز داراست.
اصولا در مواجه با فيلم های تاريخی و يا فيلم های مربوط به شخصيت های مهم و برجسته سياسی و اجتماعی فقدان هميشگی پرداخت اين شخصيت ها مشهود است.
يکی از وجه مشخصه های اين گونه فيلم ها، «تيپ»سازی از اين شخصيت های مهم است.
ما در اين گونه فيلم ها به ژرفای شخصيت اين افراد، با قوت ها و ضعف هايشان دست نمی يابيم و اگر سوژه فيلم، شخصيتی انقلابی است «تيپ» ارائه شده خصوصياتی دارد که بيشتر انقلابيون بايد داشته باشند و اگر مثلا يک ديکتاتور است می بايست همان ويژگی هايی را از خود به نمايش بگذارد که ديکتاتورها عموما دارا هستند و از آن جا که موضوع داستان به وقايع تاريخی مربوط می شود؛ شخصيت پردازی ها در پس انبوه اطلاعات تاريخی و روزشماری وقايع گم می شود.
بدين ترتيب پر بی راه نخواهد بود که بگوييم اين دسته از فيلم ها اکثرا – و نه همه آن ها – در زمره فيلم های «برون گرا» قرار می گيرند.
«خداحافظ بافانا» از اين منظر بر سر دوراهی است. از يک سو به ماندلا و حکومت آپارتايد مربوط است و از سويی ديگر قرار است رابطه نزديک و متقابل ماندلا و زندانبانش را نشان دهد.
نگاه خاص
چند دليل تماشاگر مشتاق را به ديدن «خداحافظ بافانا» ترغيب می کند.
يکی می خواهد با ديدن فيلم، ماندلا و افکارش را بيشتر بشناسد، ديگری می خواهد عليرغم به تاريخ پيوستن حکومت آپارتايد در آفريقای جنوبی، جلوه ها و ويژگی های بيشتری از آن را ببيند، آن ديگری نوع رابطه ماندلا و زندانبانش و تاثيری که ماندلا بر او گذاشته را با اهميت می داند و غيره. اما فيلم در هر کدام از اين زمينه ها تماشاگر را تشنه به حال خود وامی گذارد.
در ارایه شخصيت ماندلا، ما با «تيپ» هميشگی يک مبارز مواجه هستیم که ۲۷ سال زندان را بی آن که خم به ابرو آورد و لحظه ای تزلزلی در او ايجاد شود، تحمل می کند.
او فردی آگاه، مهربان و مسلط بر رفتار خود است با شخصيتی ثابت و به دور از فراز و فرود که در واقع فيلم از اين قهرمان، اسطوره ای دست نيافتنی و فرابشری می سازد.
بيل آگوست، کارگردان فيلم، برای شناساندن افکار ماندلا به دور از تمهيدات دراماتيک با رساندن اعلاميه «کنگره ملی آفريقا» به دست گرگوری، کار خود را آسان می کند.
وسيله شناخت انديشه و آرمان ماندلا همين اعلاميه در فيلم است.
تنها مورد موفق در اين زمينه در لحظه های پايانی فيلم است. گرگوری در مقابل ماندلا اعتراف می کند که عامل قتل پسر ماندلا، گزارش های او به مامورين امنيتی بوده است و ماندلا با بيان اين که گرگوری مجبور بوده به وظيفه کاری خود عمل کند؛ بخشش و مدارا با مخالفين خود را نشان می دهد؛ مدارايی که پس از پايان حکومت آپارتايد و به قدرت رسيدن ماندلا در انتخابات آزاد، با تشکيل دادگاه های حقيقت ياب در باره قربانيان رژيم آپارتايد، نمونه برجسته ای از برخورد انسانی و به دور از خشونت او را به جهانيان شناساند.
فيلم در نمايش ويژگی های ناگفته در باره حکومت آپارتايد نيز ناموفق است و در سطح می ماند.
به جز اطلاعات نوشتاری در ابتدای فيلم در اين مورد و زندانی بودن گروهی مبارز سياه پوست و همچنين صحنه ای که در آن گرگوری و فرزندانش شاهد خشونت پليس بر عليه سياه پوستان هستند، نکته ديگری بر دانسته ای تاريخی ما افزوده نمی شود.
اين مورد از آن جا اهميت می يابد که از زمان انزوای جهانی حکومت آپارتايد تا کنون، مردم جهان از خصوصيات عمومی اين حکومت کمابيش آگاهی دارند و اکنون چيزی فراتر از آن می خواهند.
بيل آگوست از دو زاويه به تحول گرگوری می پردازد. يکی آشنايی با افکار ماندلا وظلمی که بر سياهان می رود و ديگری نزديکی شخصی اين دو به هم.
در ادامه بررسی زاويه نخست می توان افزود که توهم گرگوری نسبت به نطرات ماندلا و «کنگره ملی آفريقا» در فيلم، خام سرانه بازتاب يافته است. کسی با چنان افکار خشک نژادپرستانه در ابتدای فيلم می پندارد که برنامه ها و نقطه نظرات ماندلا کمونيستی است و تنها در يک بحث بسيار کوتاه با ماندلا قانع می شود که چنين افکاری ربطی به کمونيسم ندارد.
در واقع رفع اين ابهام گام اساسی تحول فکری گرگوری و نزديکی او به افکار ماندلاست. گويی افکار نژادپرستانه گرگوری با حل اين مشکل تغيير می يابند. در حالی که ريشه افکار نژادپرستانه آبشخور از ژرفناهای ديگری دارد.
اما نزديکی شخصی اين دو شخصيت به هم که با پرداخت درست می توانست فيلم را نجات دهد نيز از ساخت دراماتيک به دور است.
سه موضوع جنبی متفاوت در طول فيلم موجب دگرگونی شخصی گرگوری نسبت به ماندلا می شود. مرگ پسر ماندلا و کشته شدن يکی از هم رزمان او در زندان، که هر دو به دليل جاسوسی گرگوری اتفاق می افتند و همچنين به قتل رسيدن پسر گرگوری در لحظات پايانی فيلم توسط افراطيون رژيم آپارتايد.
از آن جا که در طول فيلم تماشاگر آشنايی عميقی از رابطه قربانيان اين وقايع با پرسوناژهای اصلی فيلم (گرگوری و ماندلا) نمی بيند، مرگ اين سه، که از عوامل اصلی متاثر شدن گرگوری بايد محسوب شوند نيز در همراه و هم درد شدن تماشاگر با وی بی تاثير می ماند.
ما در طول فيلم نه از عمق رابطه ماندلا با پسر و هم رزمش چيزی می بينيم و نه در لحظاتی صميميت و عشق و علاقه شديد گرگوری به پسرش را.
صرف خويشاوندی و دوستی در يک اثر سينمايی تاثر فقدان آنان را توجيه نمی کند و فيلمساز می بايستی اين دوستی و خويشاوندی را در گره های دراماتيک کار به تماشاگر منتقل کند. از اين رو تمهيدات بيل آگوست از اين زاويه نيز تاثيری سطحی بر تماشاگر می گذارد.
جاذبه رابطه مبارز بزرگی چون نلسون ماندلا با زندانبانش به خودی خود بسياری را برای ديدن «خداحافظ بافانا» به سالن های سينما می کشاند اما فيلم بيل آگوست عليرغم صحنه پردازی های زيبا و بازی خوب ديانه کروگر، بازيگر آلمانی در نقش همسر گرگوری، چيز چندانی برای عرضه ندارد.
مشخصات فيلم:
«خداحافظ بافانا»، کارگردان: بيل آگوست، بازی: جوزف فينس (جيمز گرگوری)، دنيس هايسبرت (نلسون ماندلا)، ديانه کروگر (گلوريا گرگوری)، موسيقی: داريو ماريانلی، محصول ۲۰۰۷ آلمان، بلژيک و آفريقای جنوبی ، ۱۱۸ دقيقه
هجدهم آوريل، پنجاه و دومين سالگرد درگذشت آلبرت آينشتاين نابغه بزرگ قرن بيستم است. آينشتاين خالق تئوری نسبيت، به جز علم، در زمينه های ديگر هم سرآمد بود.
نام آلبرت آينشتاين فيزيکدان نابغه قرن بيستم که ۵۰ سال پيش در چنين روزهايی در گذشت، برای افراد بسياری، همواره با پيچيده ترين تئوری های فيزيک يا با بمب اتمی تداعی می کند، اما کارايی وجه های شخصيت او، به پای توانايی های علمی اش می رسد.
جوانا فانتوا شريک زندگی آينشتاين در يادداشت های خود که هم اکنون در اختيار کتابخانه پرينستون قرار دارد می نويسد وجه انسانی آينشتاين، از وجه علمی او فراتر می رود.
تئوری نسبیت مفهومی بیگانه برای عامه مردم
اینشتاين شايد بيش از هر ستاره ای در قرن بيستم درخشيده باشد، حتی اگر درک کشف ها و نظريه های او، برای يک ذهن متوسط بسيار دشوار باشد. خود او هم از اين دشواری برای عموم آگاه بود.
او می گويد: «يکی از نتيجه های تئوری نسبيت اين بود که نشان داد ماده و انرژی، دو نمود متفاوت از يک پديده واحد هستند، مفهومی که برای اذهان عموم، کمابيش بيگانه بود.»
آلبرت آينشتاين در سال ۱۹۰۵ هنگامی که کارمند پست بود، نظريه نسبيت خود را نوشت. در صد سالگی اين تئوری، سازمان ملل متحد، سال ۲۰۰۵ را سال فيزيک اعلام کرد.
اینشتاین مخالف سرسخت بمب اتمی
نام آلبرت آينشتاين با بمب اتمی که او برای جلوگيری از دستيابی آلمان نازی به آن، خواستار ساخته شدنش شده بود، گره خورده است. اما اينشتاين جزو برجسته ترين مخالفان آن شد. در واقع بمب اتمی را آينشتاين نساخت، اين بمب بر پايه نظريه علمی او ساخته شد.
کريستوفر لنر Christophe Lehner دانشمند موسسه ماکس پلانک برلين می گويد: «بمب اتمی فقط يکی از چيزهايی بود که ريشه در ايده های آينشتاين داشت، منظورم اين است که بمب اتمی، همانقدر به فرمول E=MC۲ مرتبط است که به فرضيه خورشيد و يا تئوری بمب های شيميايی. اما به نوعی در واقع نمايش اين واقعيت است که می توان ماده را به انرژی تبديل کرد و اينکه ماده و انرژی در واقع يک پديده هستند.»
ماريا فانتوا شريک زندگی اينشتاين در خاطرات خود، بر مخالفت شديد آينشتاين با مسابقه تسليحاتی تاکيد می کند. آينشتاين تا هنگام مرگ از اين مخالفت دست نکشيد.
اينشتاين در يکی از سخنرانی های خود گفت: «... امروز فيزيک دان هايی که شاهد بوجود آمدن خطرناک ترين و مهيب ترين سلاح ها هستند، نمی توانند از هشدار دادن های مکرر خودداری کنند. ما نمی توانيم و نبايد در تلاش برای آگاه کردن همه ملت های جهان بويژه دولت های آنها، از فاجعه غير قابل بيانی که می تواند بوقوع بپيوندد، مسامحه کنيم. اين فاجعه بوقوع خواهد پيوست مگر آنکه نگرش و برخورد خود را به يکديگر و به آينده تغيير دهيم. ما به ساخته شدن اين سلاح جديد کمک کرديم تا مانع از آن شويم که دشمن بشريت پيش از ما به آن دست يابد. با توجه به ديدگاه و نگرش نازی ها، دستيابی آنها به اين سلاح، به معنای نابودی ورای تصور و به بردگی درآوردن بقيه جهان می بود...»
مخالفت آينشتاين با مسابقه تسليحاتی و به ويژه برنامه بمب هيدروژنی به اين علت بود که می دانست ابعاد فاجعه می تواند فراتر از هيروشيما و ناگازاکی رود.
دکتر ابوالقاسم غفاری که در سال ۱۹۵۱ و ۱۹۵۲ در دانشگاه پرينستون در گروه آلبرت اينشتاين تحقيق علمی کرده است می گويد: «رابرت اپنهايمر و آلبرت آينشتاين خيلی ناراحت بودند از بمب هيدروژنی که در آن زمان صحبتش بود که آمريکا در تلاش توليد آن است. هم اوپنهايمر مخالف بود که متاسفانه برکنار شد و آينشتاين هر دو مخالف بودند. آنها از انفجار بمب در هيروشيما بشدت ناراحت بودند و نگران بودند که اگر بمب هيدروژنی ساخته شود، اساسش به مراتب بدتر از بمب اتمی ست. البته من در مورد آن صحبت نمی کردند، اما با هم که صحبت می کردند، معلوم بود بسيار ناراحت هستند.»
«از خرد، خدا نسازیم»
اينشتاين در يکی از سخنرانی های خود گفت: «...عصر ما به پيشرفت هايی که در زمينه تکامل روشنفکری انسان به عمل آمده، مباهات می کند. جست و جو و تکاپو برای حقيقت و دانش، يکی از بزرگترين هنرهای انسانی است. اما گاه از سوی آنها که کمترين مايه را دارند، بيشترين نخوت ها بروز می کند. بايد بهوش باشيم و از خِرد، خدا نسازيم. بطور قطع خِرد قدرت بسيار دارد، اما از شخصيت تهی است. از اين رو خرد تنها بايد خدمت کند، نه رهبری. خرد، چشم تيزبينی برای بکارگيری ِ شيوه و وسيله دارد، اما در مقابل ارزش ها و هدف ها نابينا است. از اين رو جای تعجبی ندارد که اين نابينايی مرگ آور از پير به جوان می رسد و نسلی را درگير ِ خود می کند...»
آلبرت آينشتين در هجدهم آوريل سال ۱۹۵۵، در پرينستون در ايالت نيوجرسی، ديده از جهان فروبست.
مصاحبه با پرفسور ابوالقاسم غفاری ۱۰۰ ساله که با اينشتاين کار علمی مشترک کرده است.
آقای دکتر غفاری از آشنايی خودتان با اينشتاين بگوييد.
البته وقتی من آينشتاين را شناختم، سنش بالا بود. من در سال ۱۹۵۱-۵۲ در پرينستون افتخار شاگردی آينشتاين را پيدا کردم. البته از سال ۱۹۳۶ مکاتباتی با او داشتم، چون تز پاريس من به براونيان موشن Brownian Motion مربوط بود. در سال ۱۹۰۵ آينشتاين يک مطلبی در مورد براونيان موشن نوشته بود. اولين جلسه ملاقات من با آينشتاين يک سه شنبه سپتامبر ۱۹۵۲ در پرينستون صورت گرفت. اينشتاين روزها در حدود ساعت ۱۰ به سر کار می آمد و در حدود يک بعد از ظهر هم می رفت. ملاقات من با ايشان معمولا روزهای سه شنبه بعد از ساعت ۱۰ بود. گفتگوهای ما تنها مربوط می شد به Unified Field Theory . البته کار آينشتاين بيشتر Relativity بود نه در فيزيک کوانتوم، اما خوب بهر حال به همديگر مربوط می شوند.
بعد که کارتان تمام شد، به ايران برگشتيد؟
بله به ايران برگشتيم، اما با يکی از همکارانم آبراهام پايس Abraham Pais که بعدا در نيويورک، در دانشگاه راکفلر استاد فيزيک شد، قرار گذاشتم که اگر موضوع مورد علاقه من مطرح شود، با من در تهران تماس بگيرد. در ماه آوريل ۱۹۵۵، يک روز تلفن کرد که اينشتاين در بيمارستان درگذشت. من فردای آن روز جريان اين تلفن را برای دکتر اقبال تعريف کردم. در دانشکده علوم دانشگاه تهران جلسه ای برای يادبود آينشتاين ترتيب دادند. مرحوم دکتر اقبال رييس دانشگاه، رياست اين جلسه را داشت. از ديگر سخنرانان دکتر هشترودی و دکتر حسابی بودند و بنده هم چند کلمه صحبت کردم.
آقای دکتر غفاری، می گويند وجوه شخصيت آينشتاين از علم فراتر می رود..
بله بله همينطور است. البته من خودم در زمينه های غيرعلمی با آينشتاين صحبتی نداشتم، اما بسياری از فلاسفه اروپايی با او ديدار و گفت و گو می کردند. صحبت ما فقط بر سر کارهای علمی بود که در روزهای سه شنبه که يکديگر را می ديديم مطرح می شد...خيلی علاقمند بود به ايران. اولا از من می پرسيد ايران و پرشيا چه فرقی با هم دارند و چطور پرشيا به ايران تغيير پيدا کرده، البته من آن موقع درست فرق اين ها را نمی دانستم. چيزهايی گفتم ولی خاطر جمع نيستم که صحيح بوده باشد! خيلی علاقمند به تاريخ ايران بود.
از ايشان هيچ وقت به ايران دعوت نکرديد؟
ديگر خيلی سالخورده بود البته در ايران خيلی علاقمند بودند (که از ايشان دعوت کنند)، ولی من خاطر جمع نبودم. آسان هم نبود.
اینشتاین هدیه بزرگ به بشریت
جوانا فانتوا شريک زندگی آينشتاين در خاطرات خود از دل مشغولی های اينشتاين در سال های پايانی عمرش می نويسد، از جمله قايقرانی ورزش محبوب او و جوک گفتن برای طوطی اش! آينشتاين را هديه بزرگی به بشريت می خوانند.

خیابان مشهور لاس وگاس که تقریبا اکثریت هتل ها ومکان های تفریحی درآن قراردارد.به این خیابان "The Strip" هم می گویند.

برج شبیه سازی شده ایفل درجلوی هتل پاریس وگاس که هتل کازینوی پاریس زیر آن قراردارد وتوریست های زیادی را برای صرف ناهاروشام به خود جلب می کند

نمایی از هتل بلاژیو درشب، ازمشهورترین هتل های شهروگاس، شهری که برای خوش گذرانی ساخته شده است.

- نمایی ازرقص فواره درهتل بلاژیو که روزانه 32 دفعه وهربار با آهنگ های مختلف ازموسیقی کلاسیک تا پاپ وجاز به رقص در می آید.

حلزونی که تمامی بدنش با گل رز تزیین شده است.

گل آب پاشی که تماما ازسبزی وگل های متفاوت ساخته شده است

- قورباغه ای که تمام بدنش ازگل های مختلفی است که همواره با استفاده از مجاری ای که درداخل آن کارگذاشته شده است آبرسانی می شود وهمیشه با طراوت به نظر می رسد.

بخش هایی ازیکی بزرگترین مجموعه های خرید لاس وگاس درکنارقصر سزار

مجسمه Bacchus خدای شراب وخوشی

نمایی ازپوستر سلین دیون خواننده آمریکایی بیرون سالن بزرگ موسیقی قصرسزار که تنها برای اجراهای وی ساخته شده است. این خواننده آمریکایی تقریبا هفته ای 5 روزبا یک قرارداد پنج ساله اجرای برنامه می کند. به همین جهت است که خانوده وی به شهر لاس وگاس آمده اند وبا یکدیگر زندگی می کنند.

برای جلب نظر مشتری، فروشگاه های شهر وگاس از هر نوع وسیله ای استفاده می کنند، ازجمله استفاده ازمدل های زنده!
دان مک کالین، از بهترين خبرنگار- عکاسان جهان، به سفارش بنیاد خیریه آکسفام عکسهايی از منطقه بحران زده دارفور در سودان گرفته است. آکسفام به بيش 500 هزار نفر که اغلب در دارفور و تعدادی نيز در چاد زندگی می کنند، کمک می رساند.
آدم محمد، 65 ساله، يکی از 10 هزار نفر اهل چاد است که از برای نجات جانش مسافت 85 کيلومتری روستايش تا اردوگاه حبيل را پیاده طی کرده است. قتل عام در روستای مارنا بيش از 350 کشته بر جای گذاشت.
حوا احمد، 20 ساله، چهار روز پس از اينکه روستای مارنا آتش زده شد، زايمان کرد. وقتی اين پناهندگان به اردوگاه حبيل رسیدند، در کمال بينوايی، نه سرپناهی داشتند و نه آب و غذا.
هنگامی که دمای هوا به 45 درجه سانتيگراد می رسد، پيدای کردن سايه در اردوگاه حبيل امری ضروری است. بسياری از پناهجويان بر اثر تشنگی جان خود را از دست داده اند.
امينه اسحاق بر روی پاهای حوا جمال الدين نشسته است. علی عبدالنبی، برادر حوا در جريان حمله به روستای مارنا همراه دو فرزندش کشته شد. هنگامی که حوا به اردوگاه رسيد نزديک به يک هفته بود که چیزی نخورده بود.
خمیس جمعه آدم، 12 ساله، از منطقه دارفور در سودان. او همراه خانواده اش از خشونتهای سودان گريخته و در اردوگاه "گاز امير" در چاد پناه گرفته است. او در پی انفجار نارنجکی در حياط مدرسه اش در گاز امیر مجروح شد.
بيش از دو ميليون نفر، حدود يک سوم جمعيت دارفور، مجبور به ترک محل زندگی شان شده اند و در يکی از اردوگاه های متعدد پناه گرفته اند.
آکسفام تنها يکی از سازمان های کمک دهنده است که تلاش می کند به نيازهای جنگزده های دارفور کمک کند. عدم وجود امنيت در بسیاری از مناطق، کمک رسانی را با تهديد روبرو کرده است. www.oxfam.org.uk/emergency
پلیس پس از دریافت گزارش حادثه اول در ساعت هفت و پانزده دقیقه بامداد روز دوشنبه عازم مجتمع دانشگاه فنی ویرجینیا شد ولی فعالیت آموزشی دانشگاه ادامه یافت.
دو ساعت پس از حادثه تیراندازی نخست، دانشجویان پلیس را از تیراندازی در ساختمان آموزشی نوریس هال خبردار کردند.
پلیس بلافاصله پس از دریافت گزارش حمله دوم، همه مبادی ورودی به محوطه مجتمع دانشگاه فنی ویرجینیا را بست و از دانشجویان خواست در خوابگاه ها و کلاس های درس و به دور از پنجره ها پناه بگیرند.
بیشتر قربانیان حادثه تیراندازی در دانشگاه فنی ویرجینیا از دانشجویان این دانشگاه هستند ولی اسامی آنها هنوز منتشر نشده است.
دانشگاه فنی ویرجینیا هفته پیش دو بار به بمبگذاری تهدید شده بود.
بیست و شش هزار نفر در دانشگاه فنی ویرجینیا به تحصیل یا کار مشغول هستند.
تجمع اعتراض آمیز در مقابل سفارت بریتانیا، عکس از علیرضا سلطانی عکاس خبرگزاری کار ایران (ایلنا)
آبگرم گاومیش گلی در سرعین، عکس از رئوف محسنی عکاس خبرگزاری مهر
گفتگوی محمود احمدی نژاد با اکبر هاشمی رفسنجانی در افتتاحیه مجلس خبرگان، عکس از باقر نصیر عکاس خبرگزاری مهر
دیدار مقامات ارشد با رهبر ایران، عکس از حمید فروتن عکاس خبرگزاری دانشجویان (ایسنا)
زنان استشهادی در بهشت زهرا، عکس از حسن سربخشیان عکاس خبرگزاری آسوشیتد پرس
نماز، عکس از کاوه بغداچی عکاس خبرگزاری فارس
معتاد، عکس از روزبه جدیدالسلام عکاس خبرگزاری مهر
کودک عشایر، عکس از علیرضا جلیلی عکاس خبرگزاری فارس
شلیک موشک های بهینه سازی در رزمایش پیامبر اعظم در قم، عکس از سجاد صفری عکاس خبرگزاری مهر
دیدار تیم های فوتبال زنان ایران و آلمان، عکس از آذین زنجانی عکاس خبرگزاری مهر
کاروان جن ها در اصفهان، عکس از مجید سعیدی عکاس خبرگزاری فارس

روز سیام بهمنماه 1385، مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی، «با ارائه استدلالهای لازم» خواهان تغيير ساعت رسمی کشور از ابتدای سال 86 شد.
چهارده سال بود که مردم ايران عادت کرده بودند هنگام تنظيم قرار ملاقات يا جلسه های اداری، بپرسند: «به وقت قديم يا وقت جديد؟»
اول فروردينماه هر سال، ساعت رسمی کشور يک ساعت به جلو کشيده میشد و در سیام شهريورماه، به حالت اولش باز میگشت. اين قاعده ای بود که از سال 1370 و بر اساس مصوبه هيأت وزيران برقرار شده بود.
اما در نيمه دهه هشتاد، دولت محمود احمدی نژاد، رئيس جمهور جديد ايران که منتقد عملکرد دولتهای قبلی بود، به اين عادت چهارده ساله پايان داد.
واپسين روز کاری سال 1384 بود که سخنگوی دولت از لغو مصوبه پيشين خبر داد و اعلام کرد ساعت رسمی کشور، دپگر در آغاز بهار و پايان تابستان تغيير نخواهد کرد.
غلامحسين الهام، در توضيح دلايل تصميم هيأت وزيران گفت: «هدف آن مصوبه، صرفهجويی در مصرف برق کشور بوده است. اما بررسیهای دقيق و کارشناسانهای که تأييد کننده اين صرفهجويی باشد و مشخص کند که آيا تفاوتی در مصرف برق در شش ماهه اول سال با تغيير ساعت ايجاد میشود يا خير، وجود ندارد و از طرف ديگر تغيير ساعت رسمی کشور باعث سردرگمي در بخشهای زيادی از جامعه میشود.»
تصميم تا حدودی ديرهنگام و غيرمنتظره هيأت دولت، در کوتاهمدت، موجب بروز مشکلاتی در برنامه حرکت قطارها و پرواز هواپيماها شد. چرا که اين برنامهها با فرض به جلو کشيده شدن ساعتها تنظيم شده بودند. برخی نمايندگان مجلس نيز بابت اتخاذ اين تصميم، از دولت انتقاد کردند.
کمتر از يک سال بعد، کار اين مخالفتها و انتقادها به اظهارنظر مرکز پژوهش های مجلس کشيد که برخلاف نظر دولت، تغييرات فصلی در ساعت رسمی را دارای پيامدهای مثبتی می داند؛ پيامدهايی چون صرفهجويی در مصرف انرژی، کاهش تصادف خودروها و آسايش بيشتر مردم به دليل افزايش ساعت خواب.
اين مرکز اعلام کرد: «اگر ساعت رسمی کشور از ابتداي سال 1386 تغيير نکند، اهالی شرق ايران، کار روزانه خود را در بهار و تابستان سه و نيم تا چهار ساعت پس از اذان صبح شروع خواهند کرد که قطعاً ساعات تلف شده زيادی را در پی دارد.»

سال 1784 ميلادی، بنجامين فرانکلين، دانشمند همهفنحريف انگليسی، ايده «حفظ نور روز» را مطرح کرد.
فرانکلين، نامهای برای «مجله پاريس» نوشت و در آن پاريسیها را تشويق کرد که صبحها زودتر بيدار شوند تا با روشن نکردن شمعها در طول شب، در مصرف موم صرفهجويی کنند. وی نوشته بود: «زود خوابيدن و زود بيدار شدن، مرد را سالم، ثروتمند و عاقل میسازد.»
اما برنامه جلو کشيدن ساعتها در طول بهار و تابستان، که امروزه با عنوان ساعت تابستانی يا ساعت حفظ نور روز شناخته میشود، به طور رسمي در 1907 ميلادی مطرح شد.
در اين سال، ويليام ويلت انگليسی، مقالهای با عنوان «به هدر رفتن نور روز» منتشر کرد و در آن پيشنهاد داد که در طول تابستان، ساعتها 80 دقيقه به جلو کشيده شوند تا زمان بيشتری برای استفاده از نور روز باقی بماند و دو و نيم ميليون پوند هم در هزينههای روشنايی صرفهجويی شود.
طرح ويلت به اين شکل بود که ساعت 2 صبح هر يکشنبه در ماه آوريل، ساعتها 20 دقيقه به جلو کشيده شوند و در همان ساعت از يکشنبههای ماه سپتامبر، 20 دقيقه به عقب بازگردند.
اما وی نتوانست دولت انگليس را قانع کند و ايدهاش مسکوت ماند.
اجرايی شدن ايده ويلت، در زمان حيات او ممکن نشد. اما يک سال پس از مرگ او، آلمان، نخستين کشوری بود که اين ايده را با تغييراتی به مرحله اجرا گذاشت.
به اين ترتيب، در زمان جنگ جهاني اول و در سیام آوريل 1916 ساعت رسمی کشور آلمان، يک ساعت به جلو کشيده شد و در اول اکتبر همان سال، به جای اولش بازگشت.
در ماه مه همان سال، بريتانيا دومين کشوری بود که اين روش را پياده کرد و دو سال بعد، آمريکا نيز به اين دو پيوست.
سالها بعد، آخرين شاه ايران نيز اين برنامه را به اجرا گذاشت که پس از پيروزی انقلاب، اين برنامه متوقف شد.
فروردينماه سال 1370، کنفرانسی با حضور بيژن زنگنه، وزير وقت نيرو و سيدمنصور رضوى، دبيرکل سازمان امور ادارى و استخدامى برگزار شد که شرکتکنندگان آن، سود و زيان تغيير ساعت رسمی کشور را بررسی کردند.
نتيجه برگزاری اين کنفرانس، چندی بعد مشخص شد؛ هنگامی که حسن حبيبي، معاون اول رييسجمهور وقت اعلام کرد ساعت 12 شب 12 ارديبهشتماه، ساعت رسمي کشور، يک ساعت به جلو کشيده ميشود.

موافقان تغيير ساعتها معتقدند که کاهش مصرف برق، تنها فايده اين کار نيست. بلکه اضافه شدن ساعات روشنايی در بعدازظهر، ميتواند فرصت بيشتري به مردم جهت فعاليت و خريد بدهد که خود موجب رونق اقتصادی است.
از ديگر سو، آنان میگويند که روشنايی هوا در اين ساعات، جرايم خياباني نظير سرقت و زورگيری را نيز کاهش میدهد. آنها میگويند که اين روشنايی، ميزان تصادف خودروها و قربانيان اين حوادث را نيز کاهش میدهد.
جلو کشيدن ساعتها مخالفانی نيز دارد و شاخصترين آنها، کشاورزان هستند.
دليل آنها برای مخالفتشان، هماهنگ نشدن ساعت طبيعت با ساعت رسمی و مشکلات ناشی از اين ناهماهنگی است.
علاوه بر اين، تغيير ساعتها، پيچيدگیهايی نيز در برنامهريزی وسايل الکترونيکی و حرکت وسايل حمل و نقل بينشهری نظير قطار و هواپيما به وجود میآورد. به عنوان مثال يک برنامهنويس بايد در برنامهاش تعريف کند که 2400 ساعت بعد از ساعت 10 امروز، الزاماً به معنی 100 روز بعد، ساعت 10 نيست.
فروردينماه امسال نيز، مرکز پژوهشهای مجلس ايران گزارشی منتشر کرده و در آن تغيير ساعت را «يک اصل پذيرفته شده در دنيا و داراي مزايای بسيار» دانسته بود.
در آن گزارش، اعلام شده بود که تغيير ساعتها موجب کاهش دو و شش دهم درصدی در مصرف برق کشور میشود. با توجه به حداکثر مصرف برق ايران که حدود 35 هزار مگاوات است، اين به معنای کاهش بيش از 800 مگاوات در مصرف برق کشور بود. برای مقايسه، می توان اشاره کرد که توان توليد برق هر يک از دو فاز نيروگاه اتمی بوشهر، هزار مگاوات است.
با وجود اين، محمود احمدینژاد، رئيس جمهور ايران، در هنگام تقديم لايحه بودجه سال 86 کشور به مجلس، از کاهش رشد مصرف برق کشور در تابستان امسال خبر داد.
رييسجمهور گفت: «سال گذشته اوج مصرف برق در تابستان ده و هفت دهم درصد بوده که اين رقم در سال 85 به شش و نه دهم درصد رسيده و ... اين نشان میدهد که تصميم دولت در عدم تغيير ساعت در شش ماه اول سال جاری درست بوده است و ما شاهد کاهش مصرف نيرو بودهايم.»
قديم يا جديد؟
آنگونه که از سخنان رئيس جمهور ايران بر می آيد، ظاهرا موضع دولت با وجود همه استدلالها و حتی درخواست مرکز پژوهش های مجلس تغييری نمی کند.
به نظر می رسد در سال آينده نيز، اگر در خيابان از کسی ساعت بپرسيد، از شما سؤال نخواهد کرد: «به وقت قديم يا جديد!؟»

نزديک به سه سال پيش بود که خبر پرواز اشيای نورانی بر فراز آسمان ايران به رسانه ها راه يافت و بحث برانگيز شد. اما پرونده اين اشياء ناشناخته هرگز بسته نشد و ماه پيش، بار ديگر خبرساز شدند.
خبرگزاری فارس در ايران خبر داد که دو شی ناشناس حدود دو ساعت در فضای شهر قزوين ديده شدند.
روز سيزدهم بهمن، اين اشياء ناشناس به مدت يک ساعت و نيم در آسمان شهرهای قزوين، الوند و شهر صنعتی البرز ديده شدند. آنها در حال گردش به صورت 360 درجه و يا حرکت در جهت های مختلف بودند.
هيچ کس نتوانست تشخيص دهد که اين اشياء پرنده چه هستند. آنها در ارتفاع بسيار بالا و به سختی ديده می شدند.
بر اساس گزارش ها، يکی از اين دو شی پرنده ناشناس در برخی مواقع ديده نمیشد و تنها شی دوم که در ارتفاع کمتری قرار داشت قابل رؤيت بود.
يک هفته قبل از اين نيز در دو خبر جداگانه اعلام شد که برخی از مردم اشياء نورانی و ناشناسی را در آسمان کرمان و سپس بويراحمد ديده اند.
منشاء ناشناخته
بازگشت اشياء نورانی به آسمان ايران گرچه بيش از واقعيت به حوادث صحنههای فيلمهای هاليوودی میماند اما اين برای اولين بار نيست که چنين اتفاقی خبرساز می شود.
پيش از اين نيز در سال 1383 و همزمان با جنگ لفظی ميان ايران و اسرائيل و آمريکا بر سر حمله احتمالی به نيروگاههای هستهای ايران چنين اخباری منتشر شد.
ماجرا از اين قرار است که نزديک به سه سال پيش، ساکنان شهرک ولیعصر تبريز شاهد يک شی نورانی بودند که نورهای قرمز، آبی و سبز از آن ساطع میشد.
يکی از ساکنين اين منطقه، روز 26 فروردين، پس از آنکه با خانوادهاش به اين شیء نورانی خيره شده بود مشاهدات خود و خانوادهاش را با خبرنگار ايرنا در ميان گذاشت: «در طرفين اين شیء نورانی، دو بازوی نورانی خط گونه وجود داشت. اين شیء از سمت شرق به غرب با سرعتی بسيار کند و غيرمحسوس در حرکت بود.»
اندکی پس از آن حادثه، در روز سی ام فروردين، يک شیء نورانی ديگر نيز در ارتفاع پايين و در جنوب آزادشهر استان گلستان رويت شد.
اينبار يکی از خبرنگاران ايرنا توانسته بود از اين شیء نورانی فيلمی تهيه کند و آن را نزد استاد فيزيک خود ببرد. استاد تنها به ذکر يک جمله بسنده کرده بود: «علم امروزی هنوز به جايی نرسيده است که بتواند در مورد اينگونه پديدهها اطلاعات دقيقی ارائه دهد.»
سه روز پس از اتفاق دوم، اهالی گنبد کاووس خبر از رويت يک شیء نورانی ديگر دادند و پس از آن اخباری از شهرهای آزادشهر، راميان و مينودشت به گوش رسيد و سپس بازهم در بيلهسوار يکی ديگر از خبرنگاران ايرنا از يکی از اين اشيا پرنده فيلمی تهيه کرد.

تکذيب می شود، تاييد می شود
کثرت اخبار و حساسيتهای موجود در آن برهه، همزمان با تنش های فزاينده در سياست خارجی ايران که به شايعات دامن می زد، جامعه علمی کشور را وادار به واکنش و پاسخگويی کرد.
دکتر سعدالله نصيری قيداری، رئيس وقت انجمن نجوم ايران، همهچيز را به يکباره زير سوال برد و گفت: «تمامی شايعات موجود درباره مشاهده يک شیء نورانی در آسمان شمال و شمالغربی ايران کاملا بیاساس است. شايعاتی از اين قبيل که معمولا به نقل از افراد غيرعلمی، خلبانان، روستاييان يا مثلا کاوشگران جنگلهای دورافتاده در مورد مشاهدات اشيا ناشناخته مطرح میشوند هيچ پايه علمی ندارد.»
اما اين تمامی ماجرا نبود. چراکه سردار حيات مقدم جانشين فرماندهی نيروی هوايی سپاه پاسداران نهتنها منکر ماجرا نشد بلکه در گفتوگويی با روزنامه قدس و در اوايل ارديبهشت همان سال، پای شورای امنيت ملی کشور را نيز به ميان کشيد و گفت: «آخرين نظريه دانشمندان در مورد اشيا نورانی که در آسمان کشور اخيرا مشاهده شده بدين ترتيب است که اين اشيا منشأ زمينشناختی دارند.»
وی سپس تاکيد کرده بود: «از آنجايی که نمیتوانيم در مورد ماهيت تهاجمی يا غيرتهاجمی اين اشيا به طور صريح اعلامنظر کنيم، لازم است که مسوولان کشور بالاخص اعضای شورای عالی امنيت ملی جلساتی را در اين زمينه برگزار کرده و در اين مورد کار کارشناسی عميقتری انجام دهند.»
هنوز اين اظهارات به فراموشی سپرده نشده بود که اخبار اشيا نورانی به صداوسيما، رسانه ملی ايران رسيد و سپس برخی مدعی شدند که اين اشيا نورانی ممکن است بشقاب پرنده های مدرن باشند.
اينبار دکتر ايرج ملکپور چهره شناخته شده نجوم و استاد دانشگاه تهران در يک برنامه تلويزيونی ظاهر شد و در بخش خبری 22:30 نکاتی را درباره بشقابپرندهها بيان کرد.
او در اين برنامه تلويزيونی پربيننده گفت: «بشقابپرندههايی که ما داريم، ساخت دست بشر است که شديدا قدرت مانور دارند و حدود ۱۰ هزار کيلومتر سرعت دارند. اسرار بشقابپرندهها دست آمريکا و شوروی (سابق) است و اطلاعات آن محرمانه است. قبلا در زمان حمله عراق به ايران روزی شش هفت تا از اينها از طرف جنوب دريای عمان به دريایخزر میرفت و برمیگشت و يکسری هم از پاکستان میرفت ترکيه و برمیگشت. يکی از مسوولان مرتبط با فعاليتهای الکترونيکی در آن موقع با توجه به واقعيتهايی که در جاهای ديگر ديده شده بود اعلام میکند که يک توطئه جهانی برضد ايران در جريان است... که دو هفته بعدش هم جنگ (ايران و عراق) شروع شد. در موقع جنگ هم اگر به روزنامهها مراجعه کنيم و از افراد بپرسيد گاهی اوقات شايع میشد که ايران میخواهد چهارشنبه به عراق حمله کند که بلافاصله ما در روزنامههای دوشنبه يا دو روز قبل میديديم که گزارشی (از مشاهده) بشقابپرنده (چاپ شده) است.»
بازگشت به آسمان
هرچند بهرغم اظهارات دکتر ملکپور، باوجود کثرت «بشقابپرندهها»، جنگی در سال 83 در نگرفت، اما هياهوی اين خبرها همزمان با تحرکی کم سابقه در دستگاه ديپلماسی ايران بود؛ تحرکی که نه در پی حضور اشياء نورانی بلکه زير سايه جنگ لفظی اسرائيل و آمريکا با ايران پديد آمد.
با گذشت سه سال از آن ماجرا، انتشار اخبار مربوط به اشيا نورانی و ناشناخته در کشور بار ديگر فزونی گرفته است.
در اين روزها سه خبر مرتبط منتشر شده است. ابتدا خبر يک انفجار مهيب در نزديکی رشتهکوههای بارز در حوالی شهرستان بردسير در حوالی شهر کرمان. علت اين حادثه تاکنون اعلام نشده و صرفا اخباری تاييد نشده و جسته گريخته مبنی بر برخورد شیء نورانی يا شهابسنگ با اين رشتهکوهها منتشر شده است.
بعد از اين خبر، حضور يک شیء نورانی و ناشناس در آسمان دهستان سپيدار مرکزی حوالی شهر بويراحمد منتشر شد که به گفته شاهدان، اين شیء نورانی زردرنگ، دو بار در آسمان اين منطقه ديده شده و هر بار در سطح پايين به مدت يک ساعت در آسمان حرکت کرده است.
خبرگزاری فارس درخصوص مشاهده اين شیء نورانی از سوی اهالی منطقه مینويسد: «مسير حرکت اين شیء نورانی از طرف شمال به جنوب بوده و در نهايت به طرف شهرهای استان فارس ناپديد شده است... تعدادی از مردم دهستان مرکزی سپيدار شهرستان بويراحمد در تماس تلفنی با دفتر اين خبرگزاری در ياسوج رويت اين شیء نورانی را تاييد کردند. هيچکدام از مقامات استان توضيحی در اين زمينه به خبرنگار فارس ارائه ندادند.»
همچنين 29 دیماه سالجاری (يک روز بعد) خبرگزاری فارس در خبر ديگری آورد: «يک شیء نورانی شب گذشته در آسمان دهستانهای سپيدار مرکزی و دشتروم مشاهده شد.»
يک سرباز از حوزه مقاومت بسيج، يک راننده بيل مکانيکی و شخصی به نام محمد قربانی از مشاهدهکنندگان اين شیء نورانی بودهاند.
خبرگزاری فارس در انتهای خبر خود بار ديگر يادآور شد که يک شیء نورانی در 25 دیماه سالجاری ديده شده و افزود که اينبار، فرمانده حوزه مقاومت بسيج امام رضا نيز آن را مشاهده کرده است.
نشانه شوم؟
طبيعتا اين بار نيز همچون دفعات قبل توضيح مشخصی برای بازگشت اشيا نورانی به آسمان ايران وجود ندارد و تنها وجه مشترک آن با دفعات گذشته، همزمانی اين اخبار با تنش در روابط ديپلماتيک ايران با آمريکاست.
دستگيری ديپلماتهای ايرانی در عراق، اعزام ناوهای غولآسا به خليج فارس و لحن تند و گزنده مقامات آمريکايی عليه ايران و اعلام صدور قطعنامه های احتمالی در شورای امنيت عليه تهران از عواملی است که دو کشور را به اوج بحران نزديک می کند.
در ميانه چنين بحرانی است که بازگشت اشياء نورانی به آسمان ايران، شايعات و پيش بينی های بدبينانه ای را دامن می زند و حتی علامتی برای وقوع حوادث و اتفاقات آتی تلقی می شود. گرچه هرگز نشانه ای يافت نشده است که اين اشياء ناشناخته را با قاطعيت دارای منشاء تسليحاتی بداند و به تهديدهای نظامی نسبت دهد.
در همين حال، علی لاريجانی، دبير شورای عالی امنيت ايران پس از ديداری که با مراجع و روحانيان قم انجام داد، نگرانی از حمله به تاسيسات هستهای ايران را تنها «يک موج خبری و جريان تبليغات روانی» خواند.
او که نقشی محوری در رايزنی های ديپلماتيک ايران دارد، خبرهايی مبنی بر احتمال حمله نظامی به ايران را غيرواقعی ارزيابی کرد و گفت: «اين اخبار برای اولينبار نيست که توسط دشمنان منتشر میشود بلکه سال گذشته و در طول سال نيز موج خبری بسيار سنگينی از عمليات نظامی عليه ايران منتشر شد، ولی هيچ حملهای طراحی نشده بود.»
حال بايد ديد در اين روزهای پرخبر و پرتنش، اين بار مديران ديپلماسی ايران چگونه عمل خواهند کرد؟ آيا «اسرار» بشقابپرندهها و اشيا نورانی که هرازگاهی در آسمان کشور مشاهده میشوند، بالاخره فاش خواهد شد؟

در طول شب، هواپيمای نظامی با عبور از فراز منطقه جنگی، "گرد" نرمی را در سراسر منطقه پخش می کند. صبح فردا به محض کوچکترين جابجايی نيروهای دشمن، اين "گرد و غبار"، فعال شده و شروع به ارسال سيگنال های اطلاعاتی می کنند.
... "ذرات" ريزی که بر روی ناخن انگشتان مرد چسبانده شده اند، با محاسبه جهت، سرعت و شتاب حرکت انگشتان، به عنوان يک صفحه کليد بی سيم عمل کرده و اطلاعات نوشتاری و گرافيکی را به ريزپردازنده موجود در ساعت مچی او می فرستند.
... "پودر" بسيار نرم موجود در سرنگ، به بازوی زن تزريق می شود. ظرف کمتر از يک شبانه روز، "پودر" سيگنال هايی را به گيرنده خارجی ارسال کرده و نشان می دهد که زن تا ۱۰ سال ديگر به سرطان سينه مبتلا خواهد شد. اما خوشبختانه به دليل تشخيص بسيار زود هنگام، می توان بيماری را سالها قبل از بروز، درمان کرد.
اينها صحنه هايی از فيلم های علمی- تخيلی هاليوودی نيستند. لااقل از اين پس ديگر تخيلی نيستند؛ بلکه تنها نمونه هايی از کاربردهای بيشمار "غبار هوشمند" يا Smart Dust هستند!
کلمات غريبه، فناوری آشنا
امروزه واژه MEMS که به معنای "سيستم های الکترو مکانيکی ميکرومتری" است، تبديل به عبارتی معروف و کاربردی در فناوری برتر و تلفيقی دنيا شده است.
اين فناروی برای ساخت وسايل بسيار ريز (در ابعاد ميلی متری تا ميکرومتری) به کار می آيد.
اين وسايل و ادوات کوچک، نه تنها همچون يک قطعه الکترونيکی به پردازش و انتقال اطلاعات می پردازند بلکه می توانند وظايف مکانيکی را هم بر عهده بگيرند؛ گاهی همچون ريز حسگرها، مشخصات محيط يا حرکتهای مکانيکی را ثبت می کنند و گاهی مثل روباتهای ريز، خود عامل ايجاد يا انتقال حرکت می شوند و مثلا چرخ دنده های بسيار کوچکی را به گردش در می آورند.
تحقيقات اوليه در اين زمينه، در سال های آغازين دهه هفتاد قرن گذشته ميلادی شروع شد و طی دو دهه بعد و با پيشرفت حيرت انگيز نانوتکنولوژی، دو واژه جديد ديگر نيز در کنار MEMS پديدار شدند:
MOEMS يا "سيستم های ميکرومتری الکترومکانيکی نوری"، نوع خاصی از MEMS است که يا به عنوان ريزحسگر، سيگنال های نوری را دريافت و پردازش می کند و يا چنين سيگنال هايی را توليد می کند و انتقال می دهد.
و NEMS يا "سيستم های الکترومکانيکی نانومتری" که قابليت های MEMS را در ابعاد بسيار کوچکتر به کار می گيرد.
شايد تاکنون هيچ يک از اين عبارات را نشنيده باشيد، اما احتمالا بدون آنکه خود بدانيد، در محيط کار و خانه با آنها سروکار داريد؛ ريزحسگرهای الکترومکانيکی به وفور در افشانه چاپگرهای جوهرافشان، گوشی های تلفن همراه، تجهيزات پزشکی و خصوصاً کيسه هوای اتومبيل ها و بسياری از تجهيزات ديگر به کار گرفته شده اند.

غباری که هوشمند است
ذرات کوچکی را با ابعاد ميلی متری تصور کنيد که هر کدام به اندازه يک دانه ماسه هستند. اما اين ذره های ريز در درون خود، دارای ساختارهای نانو، ابزارهای الکترومکانيکی و قابليت ارسال و دريافت اطلاعات هستند.
اين تصور بلندپروازانه امروز عملی شده است و دانشمندان آن را با نام "غبار هوشمند" معرفی می کنند.
عبارت غبار هوشمند را محققان برای توصيف تعداد بسيار زيادی از ريزحسگرهای ارزان قيمت برگزيده اند که پس از پراکنده شدن در محيط می توانند انواع شاخصه های محيطی، از ويژگی های شيميايی خاک تا رايحه های موجود در هوا را شناسايی کنند.
اين حسگرها می توانند دما، رطوبت، فشار، شدت نور، بو، سرعت، شتاب، جهت، ارتفاع، شيب، لرزش، و ساير پارامترهای فيزيکی، شيميايی و زيستی را بررسی و تحليل کنند.
پروفسور کريستوفر پيستر، استاد دانشکده مهندسی الکترونيک و علوم کامپيوتر دانشگاه کاليفرنيا در برکلی و مدير مرکز حسگرها و محرک های برکلی، از سال ۱۹۹۷ تحقيق در زمينه "غبار هوشمند" را آغاز کرد.
يک سال بعد، يکی از موسسات وابسته به پنتاگون به نام آژانس پروژه های تحقيقاتی پيشرفته دفاعی - دارپا - که در سالهای آغازين دهه ۱۹۷۰، پايه گذار اصلی اينترنت بود- به اين پروژه علاقمند شد و با تخصيص بودجه، از پروفسور پيستر خواست تا ظرف پنج سال، ضمن عملی کردن اين ايده ارزشمند، کاربردهای نظامی آنرا نيز - از جمله در زمينه نظارت و جاسوسی- گسترش دهد.
بدين ترتيب، فاز جديدی از تحقيقات آغاز شد. طرح پروفسور پيستر عبارت بود از توليد "ذرات" کوچک و ارزان قيمت، مرکب از MEMS، مغز محاسباتی و تحليلی، به همراه سيستم ارتباطی دوسويه و بی سيم؛ به نحوی که بتوانند با ساير "ذرات" تبادل اطلاعات کرده و در نهايت، اطلاعات پردازش شده را به يک گيرنده دستی، کامپيوتر يا حتی ماهواره ارسال کنند.
در بخش سخت افزاری پروژه، شرکت عظيم اينتل Intel و شرکت Crossbow با مرکز حسگرهای برکلی همکاری تنگاتنگی دارند.
از ديگر سو، به دليل "هوشمندی" اين "ذرات"، يک سيستم عامل بسيار ويژه نيز مورد نياز بود که نسخه اول آن تحت عنوان TinyOS و بصورت منبع باز (اوپن سورس) در دانشکده کامپيوتر دانشگاه برکلی طراحی شد و تا کنون نسخه دوم آن نيز ارائه شده است.
نکته جالب آنکه حافظه مورد نياز برای بارگذاری اين سيستم عامل، کمتر از هشت کيلوبايت است.

عبور از موانع
با توجه به گسترش روزافزون MEMS و NEMS و نيز پيشرفت های چشمگير نانوتکنولوژی، در زمينه ساخت "ذرات" غبار هوشمند يا Moteها مشکل فنی چندانی متصور نبوده و نيست.
به عنوان مثال، دکتر مايکل سيلر، از شيمی دانان دانشگاه کاليفرنيا در سن ديه گو، توانسته حسگرهايی به ابعاد سطح مقطع يک تار موی انسان را بسازد.
پروفسور پيستر نيز تا کنون موفق به ساخت "ذرات" يا moteهای کامل، به ابعاد يک دانه برنج شده است. اما مشکل اصلی، تامين انرژی مصرفی و مورد نياز آنهاست.
استفاده از باتری های شيميايی معمولی و در ابعاد مناسب برای moteها، عملی نيست؛ چراکه در اين صورت، "ذرات" به سرعت توان خود را از دست داده و از کار می افتند.
برای حل اين مشکل اساسی، تاکنون روش های مختلفی در نظر گرفته شده و يا در دست بررسی هستند.
از جمله آنها می توان به استفاده از باتری های خورشيدی، اتمی، و نيز استفاده از تايمر (برای کاهش مصرف انرژی در زمان های غير فعال)، اشاره کرد.
همچنين هم اکنون در برکلی، تحقيق بر روی طرحی برای استفاده از سلول سوختی در جريان است و اميد می رود که تا سال ۲۰۰۸ عملی شود. اين سلول های سوختی، از انرژی های محيطی، از جمله نور بسيار کم يا حتی لرزش خفيف زمين (ناشی از تردد يا کارکردن تجهيزات)، بهره جسته و آنها را به انرژی الکتريکی مورد نياز "غبار هوشمند"، تبديل می کنند.
مشکل ديگری که در راه توسعه "غبار هوشمند" وجود داشت، هزينه توليد آنها بود؛ چراکه برای ايجاد شبکه های متشکل از اين "ذرات"، تعداد بسيار زيادی از آنها مورد نياز هستند.
اما با پيشرفت سريع تکنولوژی و افت شديد هزينه ها، اين مشکل تقريباً برطرف شده؛ آنچنانکه مايکل هميلتون از دانشگاه کاليفرنيا می گويد: "اگر بيست سال پيش می خواستيم اين ذرات را بسازيم، بايد برای هرکدام ميليون ها دلار هزينه می کرديم. اما اکنون هزينه هريک از آنها کمتر از يکصد دلار است و تا قبل از سال ۲۰۱۰، به کمتر از يک دلار تقليل خواهد يافت."
با توليد ذرات يک دلاری، فکر استفاده گسترده از غبار هوشمند در سطح صنعتی و تجاری، ديگر دور از دسترس نخواهد بود و عملی به نظر می رسد.
همچنين نبايد فراموش کرد که توليد و فروش "غبار هوشمند"، بسيار سودمند و اقتصادی خواهد بود. مجله "تايم" طی گزارشی در سال ۲۰۰۴ اعلام کرد که توليد اين ذرات می تواند ظرف ۱۰ سال آينده، به بازاری ۵۰ ميليارد دلاری دست يابد.
سمت تاريک و افق های روشن
اما اين طرح نيز همچون هر نوآوری ديگر، منتقدانی دارد.
بسياری از اين منتقدان، نقض احتمالی حريم خصوصی افراد را بزرگترين اشکال وارد بر آن می دانند. گروهی ديگر نيز، تاثيرات زيست محيطی استفاده از "غبار هوشمند" را گوشزد می کنند.
اما پيستر در پاسخ به منتقدان می گويد: "هرکاری، از مهندسی تا آرايش موی سر، در کنار فوايد خود، ممکن است نکاتی منفی نيز به همراه داشته باشد؛ با وجود اين اگر احتمال می دادم که جنبه های منفی غبار هوشمند، بيشتر و يا حتی قابل قياس با آثار مثبت آن باشد، به هيچ وجه کار بر روی اين پروژه را نمی پذيرفتم."
در هر حال، بديهی است که پنتاگون از سرمايه گذاری بر روی اين پروژه کاملاً راضی است؛ به گونه ای که بودجه بسيار بيشتری را برای ادامه تحقيقات در اين زمينه اختصاص داده است.
هم اکنون از شبکه های غبار هوشمند (هرچند هنوز ابعاد ذراتشان بسيار بزرگتر از ابعاد گرد و غبار واقعی است)، در زمينه رهگيری جنگجويان طالبان در افغانستان استفاده می شود و پنتاگون از نتايج حاصل از آنها، اظهار رضايت کرده است.
اما پروفسور پيستر چشم اندازی بسيار فراتر از اين را در نظر دارد. وی می گويد: "شايد به زودی بتوانيم حسگرهای حرارتی و رطوبتی ای را که در تار و پود لباس هايمان تنيده شده اند، به تن کنيم. حسگرهايی که بطور پيوسته با محيط اطراف در ارتباط بوده و شرايط را با توجه به نيازهای ما، تنظيم می کنند".
پيستر که از سال ۲۰۰۲، مديريت شرکت Dust Inc. را نيز در اختيار دارد، در ژانويه ۲۰۰۶ جايزه الکساندر شوارتسکف را برای عملياتی و تجاری کردن "غبار هوشمند" دريافت کرده است.
نقشه عناصر سازنده غبار هوشمند

از اوایل فروردین ماه با انتشار عکسهایی که حجم زیاد آب جمع شده پشت سد سیوند را نشان میداد اخبار ضد و نقیضی در مورد آبگیری بی سر و صدای این سد منتشر شده است. سد سیوند در نزدیکی محوطهی باستانی پاسارگاد قرار دارد و بسیاری از کارشناسان معتقدند، آبگیری آن به آثار باستانی این منطقه آسیبهای فراوان میرساند. وزارت نیرو که مسئولیت ساخت سد سیوند را بر عهده دارد حبرهای منتشر شده را تکذیب کرده است. با این همه نگرانیهای طرفداران میراث باستانی همچنان نگران و معترضند.
آبگیری سد سیوند در ابهام
حدود دو سال است که آبگیری سد سیوند موضوع بحثها و اعتراضهای گستردهای شده. سد سیوند در ۱۲ کیلومتری پاسارگاد قرار دارد و آبگیری آن یکی از مهمترین درههای باستانی ایران، تنگه بلاغی را زیر آب غرق میکند. کارشناسان نگراناند که افزایش رطوبت در منطقه، به تخریب آثار باستانی دشت پاسارگاد بیانجامد. علی اکبر قبادی، نمایندهی مرودشت در مجلس، روز شنبه به خبرگزاری مهر گفته است: «بعد از آبگیری سد به این موضوع رسیدگی و رطوبت سنجی انجام خواهد شد.»
این در حالی است که «۳۱حزب و سازمان با صدوربيانيهاي ضمن مخالفت با آبگيري سد سيوند در منطقه تنگه بلاغي، خواستار بررسي دقيق كارشناسي در خصوص پيامدهاي اين امر پيش از اجراي طرح آبگيري شدند.» [ایرنا ۱۲ اسفند ۸۵] قبادی اظهار داشته که از نظر مسئولان میراث فرهنگی آبگیری سد سیوند بلامانع است.
وزارت نیرو که مسئولیت ساخت سد سیوند را بر عهده دارد، آبگیری را به تایید و مجوز سازمان میراث فرهنگی موکول کرده است. در روزهای گذشته اخبار ضد و نقیضی از موافقت این نهاد با آبگیری سد سیوند منتشر شده است. پیش از این عماد افروغ رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس، از پیمانی خبر داد که در این کمیسیون میان وزارت نیرو و سازمان میراث فرهنگی منعقد شده است. بر اساس این توافق، وزارت نیرو تا پایان کاوشهای باستانشناسی در منطقه، حق آبگیری سد سیوند را ندارد. به گفتهی افروغ «میراث فرهنگی اعلام کرده، کار حفاری و اکتشاف به اتمام رسیده و مواردی که اثر باستانی محسوب می شوند، بیرون آمده و اکنون اقدامات بعدی سد می تواند انجام شود.» او میافزاید «سازمان میراث فرهنگی مستقیم یا غیر مستقیم اعلام می کند، میتواند در سد سیوند آبگیری صورت بگیرد.»
موضعگیری وزارت نیرو
از اوایل این هفته خبرهایی در مورد آبگیری آزمایشی سد سیوند منتشر شد که از سوی وزارت نیرو تکذیب شده است. بهرغم این، اسفندیار رحیم مشایی به خبرگزاری ایلنا گفته است: «هياتهاي باستانشناسي اعلام كردهاند، ادامه عمليات كاوش در اين منطقه ضرورتي ندارد.» بنا بر اظهار رحیم مشایی، «وزارت نيرو هر وقت كه بخواهد ميتواند آبگيري سيوند را آغاز كند.»
این وزارتخانه اعلام کرده، هنوز آبگیری را آغاز نکرده و آب جمع شده در پشت سد ناشی از بارندگیهای شدید فروردین ماه بوده است. به گفتهی یک منبع آگاه در وزارت نیرو به دلیل ضعف دریچههای تخلیهی آب «در روزهای نخست بارندگی و سیلاب حدود ۵۰ میلیون متر مکعب اب پشت سد جمع شده بود.» این حجم یک سوم کل ظرفیت سد سیوند است. [روزنامه اعتماد، ۲۰ فروردین]
قائم مقام سازمان میراث فرهنگی، حمید بقایی گفته است: «نظارت کارشناسان تا امروز نشان دهنده این امر است که اولویت باستانشناسی در منطقه نیست و مشکلی برای آبگیری سد وجود ندارد.» او با این همه، اعلام نظر نهایی این سازمان را به آخر فروردین ماه موکول کرده است.
علاوه بر دهها نهاد و تشکل طرفدار آثار باستانی، محمدعلي دادخواه، عضو كانون مدافعان حقوقبشر، شيرين عبادی برندهی جایزهی صلح نوبل و جمعی دیگر از حقوقدانان نیز از مخالفان آبگیری سد سیوند هستند. دادخواه از شکواییهای خبر میدهد که علیه وزیر نیرو، پرویز فتاح و رئیس سازمان میراث فرهنگی تنظیم شده و قرار است به دادستانی مرودشت تقدیم شود.